اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّهِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلي آبائِهِ في هذِهِ السّاعَهِ وَفي كُلِّ ساعَهٍ وَلِيّاً وَ حافِظاً وَ قائِداً وَناصِراً وَ دَليلاًوَ عَيْناً حَتّي تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً     
 
ويژه نامه
 
يادمان استاد خسروشاهي رحمت الله عليه
 
 
 
 
 
 
نوع خاطره : شخصيت هاي داخلي


اشاره: چهلمین روز درگذشت زنده‌یاد دكتر سید صادق طباطبایی سپری شد و در این مدت، بسیاری از دوستان آن مرحوم از صدق و صفای وی سخن گفتند. استاد خسروشاهی نیز كه از یاران نیم‌قرنی وی است، خاطرات و گفتنی‌های فراوانی در این باره دارند كه به رغم كسالت و منع پزشكان از فعالیت زیاد، در مصاحبه‌ای مفصل از او گفتند كه بخش دوم و پایانی از آن در پی می‌آید. به امید تندرستی ایشان و چاپ متن كامل این گفتگو در مجموعه‌ خاطرات استاد: «حدیث روزگار». روزنامه اطلاعات - دوم اردیبهشت 1394
 
سید محمود دعایی، سید صادق طباطبایی، سید هادی خسروشاهی
 
علاوه بر دیدارها در خارج، آیا مکاتبه‌ای هم با دكتر طباطبایی داشتید؟
 
علاوه بر دیدارهای مکرر و مفصل در آلمان ـ آخن و‌ هامبورگ ـ درباره مسائل انجمن‌های اسلامی و ضرورت و نوع همکاریهای ما با آن، مکاتباتی داشتیم که من چند تا از نامه‌های صادق را پس از درگذشتش، در بین اوراق پیدا کردم که یکی از آنها را که گویای نوع همکاری است در اینجا نقل می‌کنم و تفصیل متن کامل بقیه نامه‌ها را به نشر رساله خاص «حدیث روزگار» درباره صادق، می‌آورم. این نامه در واقع پاسخی به نامه من بود كه همراه مقاله‌ای «جنگی»(!) درباره ماهیت ضد مردمی گروههای چپ‌گرای وابسته به شوروی و چین بود كه طبق معمول، با شواهد و اسنادی، روشن ساخته بودم كه مدعیان هواداری از «خلق»، در عمل بر «ضد خلق» هستند و بدون شناخت ساختار جامعه ما ـ و جوامع اسلامی دیگر ـ خواستار نشر ایدئولوژی مادی‌گرایانه شده‌اند و در واقع این امر، نشأت گرفته‌ از بافت درونی این سازمانها و نشان‌دهنده وابستگی همه‌جانبه آنها به «مسكو» و «پكن» است. متأسفانه مقاله چاپ نشد و نسخه‌ای هم از آن ندارم كه در اینجا نقل كنم؛ اما نامه صادق چنین بود:‏

برادر دانشمند جناب آقای خسروشاهی
بهترین سلام های خود را تقدیم می دارم.

 دیروز نامه مورخه 5 شوال شما همراه با مقاله جنگی(!) دریافت کردم. بابا ما به اندازه کافی از دست این چپی‌های از خدا بی‌خبر زجر می‌کشیم، فحش می‌خوریم، تهمت می‌شنویم، حالا شما کتباً ما را به جنگ آنها می‌اندازید. آخر اگر کسی پیدا می‌شد که مرد میدان بود و در قبال حرفهای بد و بیراه و گمراه‌کننده و ظاهراً منطقی آنان(!) باز هم همت جواب دادن، آن هم با همان سرعت داشت، بسیار خوب بود. ما با انتشار جزوه‌های ایدئولوژیکی به اندازه‌ای دشمن تازه برای خود خریدیم که مگو و مپرس.

اول که این حضرات از اعلامیه‌های ما خبردار شدند که در نظر داریم جزوات ماهانه انتشار دهیم، تصور نمی‌کردند که شماره دومی در کار باشد، اگر شماره اول انتشار یابد. شماره اول که انتشار یافت، آن هم در تیراژی دو برابر مکتب مبارز، دوستان فیلسوف‌نمای ما (به قول آقای مکارم) گرفتند و خواندند و ایرادات سطحی گرفتند که فی‌المجلس پاسخ داده شد. بعداً شنیدم که برای کمیته‌ای در چین می‌فرستند که آن کمیته (رفقای حزبی فارسی‌زبان!!) آنها را بررسی کنند و در رد آن جواب بنویسند. هنوز جواب آنان نرسیده بود كه شماره دوم انتشار یافت؛ آن هم مستقیماً حمله به آنان (این دفعه استاد شبستری کمر همت بسته بود). در هر حال به زودی شماره سوم انتشار خواهد یافت. ببینیم چه می‌شود. گرچه هنوز جواب گروه فارسی زبان رفقای حزبی در چین(!!) نرسیده، ولی دوستان فیلسوف‌نمای ما مردانه کمر همت بسته‌اند و به جنگ واحدهای ما رفته‌اند.

حالا مقاله شما هم رسید، آن‌هم چنان پرزور و پرمایه که عاقبت آن ندانم!! در هر حال از لطف شما متشکرم. مقاله به کمیسیون انتشارات ارجاع خواهد شد. یک خبر دیگر اینکه انجمن اسلامی‌ هانور نیز اقدام به استخراج سخنرانی استاد شبستری از روی نوار نموده و حضرتش در آن تجدید نظر نموده و برای ما جهت چاپیدن (!!) ارسال داشته‌اند. این جزوه 30 صفحه‌ای تحت عنوان «جهاد در اسلام» با آن خاصیت تند و انقلابی‌اش دیشب از زیر پره‌های ماشین چاپ خارج شد و امروز قرار بود بچه‌های آخن آنها را منگنه و دفتر کنند. بدیهی است حضورتان ارسال خواهد شد. اگر از شرّ اشرار مصون بماند، دریافت خواهید نمود.

امیدواریم جزوه‌های شماره اول که همراه با مکتب مبارز شماره‌های 4 و 5 و 6 و به تعدادی از هر کدام 5 عدد با پست هوایی دیروز ارسال شده، دریافت فرمایید. تمنا می‌کنم از هر کدام یک نسخه به ابوی مرحمت فرمایید تا از افكار نورچشمشان(!!) آگاهی یابند و مقداری اسکن حواله دهند!‏

امیدوارم آقای حجتی از مسافرت مراجعت کرده و تبلیغ پرثمر باشد و قدم نورسیده بر او و دودمانش گرامی باد. از ناحیه من به طلاب جوان یا در شرف تکوین حوزه علمیه تبریک بگویید که نورسیده ایشان دختر می‌باشد...!! اگر آقای حجتی برگشته‌اند، بزودی جواب نامه ایشان را كه مدتی است دریافت کرده‌ام، ارسال خواهم داشت. همان وقت که نامه‌شان را دریافت کردم، در بیمارستان بستری بودم و موفق نشدم قبل از عزیمت ایشان جهت تبلیغ به بندرعباس، عریضه‌ای خدمتش ارسال دارم. در هر حال تصور می‌کنم این عذر موجه مورد قبول درگهش قرار گیرد و قلب لطیف و پرمهرشان رنجور نشده باشد. استاد مکارم و سایر همکاران گرام را عرض سلام تصدیع می‌دهم... خانم سرکار و خانم محترم سلام می‌رساند. از قول من خانم گرامی‌تان را سلام ابلاغ دارید.
با تقدیم احترام 
صادق طباطبایی
 
 
 
البته این یكی از نامه‌های صادق است و همان طور كه ملاحظه می‌كنید، علاوه بر مطالب جدی، نكات طنزی هم دارد كه نشان‌دهنده ذوق سلیم صادق است.‏

آقای طباطبایی در کتاب خاطرات خود اشاره‌ای هم به حضور شما در آلمان و سخنرانی در مسجد آخن دارد. توضیح بیشتر در این زمینه ظاهراً مفید تواند بود.

انجمن‌های اسلامی دانشجویان ایرانی در اروپا و آمریکا، در مقابل هجمه تمام‌عیار سازمانهای چپ وابسته به شوروی و چین و همچنین گروههای راست وابسته به رژیم شاه، با کمترین امکانات به فعالیت و دفاع پرداخته بودند... آن دوستان به اصطلاح انقلابی چپ، حتی در مواردی که می‌توانست برای پیشبرد اهداف اصل، مبارزه خیلی ثمربخش باشد، همکاری نمی‌کردند و به همین دلیل دوستان، به ویژه صادق طباطبایی، با استفاده از هر وسیله ممکن به مقابله و دفاع برخاسته بودند. نخست اجازه دهید به نمونه‌ای از این اقدامات و اصل قضیه، از قول صادق، اشاره‌ای بشود:

«... نمونه‌ای دیگر از موضع ضدمذهبی کنفدراسیون، عدم انتشار پیامها و اعلامیه‌های روحانیت مبارز در مورد شهادت حجت‌الاسلام غفاری و سعیدی در زیر شکنجه بود؛ در حالی که اعلامیه سازمان چریکهای فدایی خلق در مورد اعدام خسرو گلسرخی با چه آب و تابی توزیع می‌شد. با کناره‌گیری دکتر شریعتی و دکتر چمران و دکتر یزدی و... از کنفدراسیون و جبهه ملی و در عوض تأسیس نهضت آزادی و جبهه ملی سوم، عملاً نیروهای قدیمی جبهه ملی هم نظیر برادران شاکری و محمود راسخ و... در اقلیت قرار گرفتند و نیروهای جوان جبهه نیز به صف مارکسیست‌ها پیوستند. در این مقطع بود که کنفدراسیون تقریباً دربست در اختیار کمونیست‌ها قرار گرفت. آنها هرچند به گروههای کوچکتر دیگری پیوسته تقسیم می‌شدند، ولی روح غالب بر سازمان را اندیشه کمونیستی و مرام مائوتسه تونگ شکل می‌داد.
 
شرکت ما چند نفر دانشجوی مسلمان در سمینارهای کنفدراسیون، بیشتر به قصد آشناشدن با دانشجویان تازه‌وارد ایرانی و مسلمان بود. زمانی ما در شهر آخن انجمن اسلامی دانشجویان ایرانی را پایه‌ریزی کردیم که از وجود چند انجمن دیگر در آلمان و اتریش بی‌اطلاع بودیم. چنان که گفتم، در اروپا سازمان دانشجویی دیگری به نام اتحاد الطلبه‌المسلمین فی اروپا با نام مخفف ‏UMSO‏ وجود داشت که عمده دانشجویان مسلمان از کشورهای عربی و اسلامی و افریقایی و... در آن عضویت داشتند.

این سازمان به دلیل پراکندگی اعضای آن نمی‌توانست مشی سیاسی واحدی داشته باشد، لذا غالب فعالیتهای آن عقیدتی و برگزاری مراسم و مناسبتهای مذهبی و نمازجمعه و شبهای جمعه تفسیر و قرائت قرآن بود. این سازمان در شهر آخن شعبه‌ای داشت به نام سازمان بین‌المللی دانشجویان مسلمان با نام مخفف ‏IMSU‏ که رحیم کمالیان و محمد کیارشی و محمد معین و من ـ چهار نفری که سازمان دانشجویان مسلمان ایرانی شهر آخن را تأسیس کردیم ـ در آن عضویت داشتیم. البته از ما چهار نفر فقط من و معین، عضو سازمان دانشجویی وابسته به کنفدراسیون نیز بوده و حتی دو دوره متناوباً به عنوان عضو هیأت به اصطلاح «کارداران» آن انجمن انتخاب شده بودیم.

با پیوستن به جمع برادران مسلمان در ‏IMSU‏ و عضویت انجمن ما در ‏UMSO‏ دایره تلاش ما گسترده‌تر شد و مقیاس اروپا را به خود گرفت. زمانی که جنگ 6 روزه اعراب و اسرائیل به وقوع پیوست، من مسئول رابطه بین‌الملل ‏IMSU‏ بودم. از پایان جنگ چند هفته نمی‌گذشت که امام موسی صدر و حجت‌الاسلام آقای سید‌هادی خسروشاهی از کنگره الجزایر بازگشته و به آخن آمدند. برای امام صدر یک جلسه بزرگ در مورد تشریح اوضاع خاورمیانه در مسجد آخن به دعوت ‏UMSO‏ و برای آقای خسروشاهی اقامه نمازجمعه و دو سخنرانی از طرف ‏IMSU‏ تشکیل دادیم که به‌شدت مورد استقبال دانشجویان مسلمان قرار گرفت. همچنین از طرف انجمن اسلامی دانشجویان ایرانی، جلسه سخنرانی و بحث و گفتگو درباره مسائل عقیدتی در مسجد آخن برای آقای صدر گذاشتم. رفقای مارکسیست ایرانی به اصطلاح خودشان با لشکرکشی عظیم می‌خواستند جلسه را به خیال خود به یک جلسه ایدئولوژیکی «رو کم کنی» مبدل کنند که برعکس به یک جلسه بسیار محکم و علمی تبدیل شد و بسیار مورد استقبال ایرانیهای جوان قرار گرفت. با اقبال جوانان ایرانی به مباحث عقیدتی و آمادگی امام صدر برای ایراد سخنرانی و پاسخ به شبهات مارکسیست‌ها، بر فعالیت خود افزودیم و به رشد کمّی و کیفی سازمان پرداختیم...» (خاطرات دکتر صادق طباطبائی، ج1، ص218ـ 219)‏
 
این نمونه‌ای از نوع همکاری! کنفدراسیون با اسلام‌گرایان بود. درباره سخنرانی این جانب که در مراجعت از کنفرانس اندیشه اسلامی (ملتقی الفکر الاسلامی) که با شرکت دهها نفر از علما و شخصیت‌های برجسته علمی و روحانی بلاد اسلامی در الجزایر تشکیل شده بود و امام موسی صدر از لبنان و این جانب همراه مرحوم دکتر سیدجعفر شهیدی از ایران در آن شرکت کرده بودیم، به آخن رفتیم و صادق اصرار کرد که علاوه بر جلسات گفتگو و بحث خصوصی، باید در یک جلسه عمومی با حضور همه جناحها و طیفهای چپ و راست ـ به‌ویژه مائوئیست‌ها که خیلی فعال شده بودند ـ یکی دو سخنرانی درباره مسائل اجتماعی ـ اقتصادی اسلامی ایراد بكنم. به صادق گفتم: «در جوّ حاکم بر اوضاع کنونی، فکر نمی‌کنم که صلاح باشد درگیر مناقشه با این آقایان بشویم؟» صادق گفت: «خوب شما درگیر نشوید، امام موسی صدر هم درگیر نشود. پس چه کسی باید درگیر شود؟» حرف او منطقی بود و من پذیرفتم که درباره «جامعه و اقتصاد اسلامی» سخنرانی کوتاهی داشته باشم.

جلسه در سالن کتابخانه مسجد با حضور دهها نفر از دانشجویان و عمدتاً چپ و کنفدراسیونی، که در واقع به گفته خودشان برای شکست دادن ما آمده بودند، تشکیل گردید و بنده به یاری حق چهارچوب یك نظام دمکراتیک اسلامی را به نوعی ترسیم کردم که دوستان مارکسیست ـ لنینیست نمی‌توانستند حرفهایی بهتر از آن مطرح سازند. بنده با اشاره به نوع حکومت علوی در صدر اسلام و چگونگی انحراف آن توسط اشخاصی به نام خلفای بنی‌امیه و بنی‌عباس، روشن کردم که مفهوم حکومت اسلامی واقعی، غیر از آن نوعی است که در تاریخ می‌خوانیم و یا در دنیای خود، در ایران و عربستان و غیره می‌بینیم که آنها از اسلام فقط نام آن را یدک می‌کشند و در واقع ذاتاً ضد اسلام هستند.

اشاره کردم که حکومت بدون انتخابات آزاد، یعنی «مشورت عامه» که دستور صریح قرآن به پیامبر است (و شاورهم فی الامر)، مفهومی ندارد و هرگز نمی‌تواند از نام اسلامی بودن استفاده کند. سپس به بیان علل و عوامل پیدایش مشکلات در جوامع اسلامی پرداختم و در مورد اقتصاد هم به بحث مرحوم علامه آیت‌الله شیخ محمدحسین کاشف‌الغطاء درباره «الاشتراکیه الصحیحه» (سوسیالیسم راستین) اشاره نمودم و در پایان چند حدیث از پیامبر اکرم(ص) و امام علی(ع) نقل کردم که آنچه از آنها یادم مانده است (از 1347 تا امروز که حدود نیم قرن می‌شود!) عبارت بود از اینکه در جامعه اسلامی: «کسی که سیر بخوابد و همسایه‌اش گرسنه بماند، مسلمان نیست» و: «کسی که صبح بیدار شود و به مشکلات مردم نپردازد، مسلمان نیست» و: «خلق، خاندان خداوندند و کسی در نزد خدا محبوبتر است که به خلق خدا بیشتر سود برساند: الخلق عیال الله و احبّ الخلق الی الله انفعهم الناس» و در اینجا با طنز اشاره کردم که کلمه خلق (مردم، توده‌ها) را پیامبر اکرم(ص) در 1400 سال قبل به کار برده است و دوستان چپ‌گرای ما آن را «مصادره» کرده و به نام خود به «ثبت» رسانده‌اند!

سپس نکاتی هم از نهج‌البلاغه نقل کردم که خیلی برای آنها جالب بود؛ از جمله: «ما جاع فقیر الاّ بما متّع به غنی: هیچ نیازمندی گرسنه نمانده مگر آنکه یک سرمایه‌داری از آن بهره‌مند شده است» و «ما رأیت نعمه موفوره الاّ و لدیه حق وضیع: هیچ ثروت انبوهی ندیدم مگر آنکه در قبال آن حقی ضایع شده است» و سرانجام آنکه امام به والیان خود دستور می‌دهد به حال عموم مردم، بدون برتری دادن به عده‌ای، رسیدگی کنند؛ چرا که مردم یا برادر دینی شما هستند و یا آنکه مانند شما، انسان می‌باشند: امّا أخٌ لک فی الدین او نظیرٌ لک فی الخلق!

در اینجا مسئول گروه چپ مائوئیست که در آن دوران، در بین دانشجویان خیلی اوج گرفته بودند، به عنوان سؤال گفت: «این جملاتی را که شما نقل کردید، ما تا کنون و در ایران، از واعظ یا عالم محل خود نشنیده‌ایم. شاید شما اینها را به زبان روز از خودتان درمی‌آورید و در واقع جعل می‌کنید!» بنده در پاسخ اظهارات تند نامبرده، با خنده و آرامش گفتم: «نه برادر محترم! اینها جعلیات من نیست، اینها نمونه‌هایی از احادیث پیامبر اکرم و ائمه ما است و من آنها را از کتاب «اصول کافی» و «نهج‌البلاغه» نقل کردم که خوشبختانه هر دو کتاب را قبلاً برای کتابخانه مسجد آخن فرستاده‌ام و الان هم در کتابخانه موجود است و شما می‌توانید به آنها مراجعه کنید و این کتابها هم تألیف ما و مربوط به تاریخ معاصر نیست، سابقه هزار ساله و چند صدساله دارد... .
 
و او در کمال انصاف گفت: «پس این گناه ما نیست که از حقایق اسلام آگاه نشده‌ایم، گناه روحانیونی است که در مجالس و مساجد، جز مسئله خمس و طهارت و روضه و گریه، چیزی به ما نیاموخته‌اند!» البته این نکته را پس از پیروزی انقلاب، دو نفر از رهبران چپ مارکسیست، عرب و ایرانی بر من بازگو کردند که یکی احسان طبری، ایدئولوگ حزب توده بود و دیگری احمد جبرئیل، دبیرکل حزب مارکسیست فلسطینی‌ها و «الجبهه الشعبیه» كنونی!

و اكنون و با سپاس از حق ‌تعالی، باید یادآوری کنیم که پس از پیروزی انقلاب اسلامی، این مفاهیم عالی انقلابی ـ انسانی تعلیمات اسلامی، در سطح عام مطرح و بر همگان تفهیم گردیده است و امیدواریم كه روزی به طور كامل اجرایی و عملیاتی هم بشود!
 
دکتر سروانی، سید هادی خسروشاهی، دکتر صادق طباطبایی (در کتابخانه مسجد آخن)

برای آشنایی کامل با تاریخ مبارزات و اقدامات فرهنگی دكتر طباطبایی و دیگر همکاران و یاران او در خارج از کشور به چه منابعی می‌توان رجوع کرد؟‏

در این زمینه کتابهای زیادی نوشته شده که اغلب دارای اطلاعات مستند و ارزشمندی هستند که از آن جمله است: «خاطرات سیاسی ـ اجتماعی» دکتر صادق طباطبایی (در سه جلد، چاپ مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی(ره)). «شصت سال صبوری و شکوری»، خاطرات دکتر ابراهیم یزدی (در ده جلد چاپ آمریکا)، و کتاب «تاریخچه مبارزات اسلامی دانشجویان ایرانی در خارج از کشور» (اتحادیه انجمن‌های اسلامی دانشجویان در اروپا در سه جلد، تنظیم و تدوین آقای مجتبی باقرنژاد، چاپ مؤسسه اطلاعات، تهران) و کتاب «اتحادیه انجمن‌های اسلامی دانشجویان در اروپا» (مجموعه پیام‌ها و طرح‌ها و رهنمودهای شهید بهشتی درباره انجمن، چاپ تهران 1390).‏ البته علاوه بر این کتابها، تألیفات دیگری از برادران دیگر نیز هست که هر کدام به نوبه خود می‌تواند مفید و آگاهی بخش باشد.

در مورد خاطرات چاپ شده مرحوم صادق طباطبایی چه نظری دارید؟ آیا همه مطالب آن صحیح و کامل است یا نقد و تصحیحی هم لازم دارد؟
 
البته صادق دو سه سال قبل، یک دوره از این کتاب سه جلدی را به من اهدا کرد و من قسمت‌هایی از آن را مطالعه کردم و طبیعی است که نمی‌توان داوری کلی درباره همه مطالب هر سه جلد از خاطرات ایشان داشته باشیم؛ ولی در یکی دو مورد، تا آنجا که من می‌دانم و به خود ایشان هم گفتم، مطلب ایشان نیاز به اصلاح و تصحیح دارد! چون موضوع جنبه تاریخی دارد، به یک موضوع اشاره می‌کنم: صادق طباطبایی در کتاب خاطرات سیاسی ـ اجتماعی خود نوشته است:

«در یکی از روزهای بهار سال 1331 که نوجوانی 9 ساله بودم، گروهی از طلبه‌های جوان و سیاسی از تهران عازم قم شده بودند تا با آیت‌الله بروجردی دیدار کنند. طلبه جوانی که بعدها فهمیدم نواب صفوی بود، سخنان تندی ایراد می‌کرد که هیچ چیز از آن در خاطرم نمانده است. بعدها خبردار شدم که نواب و یارانش قصد دیدار با آیت الله بروجردی را داشتند که ایشان آنها را نپذیرفته بودند. از پدرم شنیدم که چند روز بعد که اصحاب آیت‌الله بروجردی، از جمله پدرم در محضر ایشان بودند، یکی از بزرگان و از مدرسان حوزه (ظاهراً پدر آیت‌الله فاضل لنکرانی) علت این رفتار را از آقای بروجردی سؤال کرده و می‌پرسد: چرا این افراد را که خواهان حکومت اسلامی هستند، نپذیرفتید؟ ایشان در جواب می‌گویند: این آقایان می‌خواهند شاه را بردارند، ولی امثال شما را به جای او بگذارند. شخص دیگری (ظاهراً مرحوم آیت‌الله کبیر) که از علمای بزرگ و فقهای برجسته بوده است، می‌پرسد: مگر چه اشکالی دارد؟ آیت‌الله بروجردی در جواب می‌گویند: اشکال بزرگ این امر در اینجاست که شاه با اسلحه توپ وتفنگ به جان مردم می‌افتد، با این اسلحه می‌شود مقابله کرد؛ ولی اگر شما به جای او نشستی، اسلحه شما ایمان و عقاید مردم است که به جان مردم می‌اندازید. با این اسلحه نمی‌توان به راحتی مقابله کرد و لذا دین و ایمان مردم به بازی گرفته می‌شود.» این عین مطلب چاپ شده ایشان است، اما به نظر من آقای صادق طباطبایی با توجه به اینکه فرزند آیت‌الله سلطانی استاد ما بودند و مدتی در قم زندگی می‌کردند، در عین اینكه با مسائلی آشنا هستند، ولی درباره همه مسائل و حوادث حوزه، به علت دوری از حوزه اطلاعات کافی ندارند و سن ایشان هم در آن زمان ایجاب نمی‌کند که چنین اطلاعاتی در رابطه با اندیشه آیت الله بروجردی داشته باشند.
 
اصل ماجرا به طور اجمال این است كه:‏ شهید نواب صفوی در حوزه علمیه قم فعالیت سیاسی ـ اجتماعی وسیعی داشت. آیت‌الله بروجردی خیلی راضی به این نوع فعالیت نبودند و اعتقاد داشتند طلاب باید درس بخوانند؛ اما شهید نواب صفوی و بعضی دیگر از رهبران فدائیان اسلام، در حوزه تقریباً هر روز در مدرسه فیضیه، صحن مطهر حضرت معصومه(س)، مسجد امام حسن عسکری(ع) و جاهای مختلف شهر قم، سخنرانی می‌کرد و مورد توجه و استقبال مردم و طلاب بود، به گونه‌ای که وقتی به خیابان می‌آمد، 30 ـ 40 جوان مانند آقایان: سیدجعفر شبیری زنجانی، شیخ رضا گلسرخی، مبلغی و شجونی اطراف ایشان حلقه درست می‌کردند و هر كجا می‌رفت، همراه ایشان بودند.

در واقع حرکت شهید نواب صفوی یك حرکت انقلابی پرشوری بود که آن زمان در میان طلاب جوان هواداران زیادی پیدا کرده بود و آیت‌الله بروجردی مانند آیت‌الله حائری یزدی به حفظ و بقای حوزه اهتمام داشتند و معتقد بودند که طلاب باید درس بخوانند و نباید مسائل دیگر مانع تحصیل آن‌ها بشود. ایادی رژیم و متحجران هم چنین وانمود می‌کردند که امثال نواب صفوی نمی‌گذارند طلبه‌ها درس بخوانند، در حالی که این امر صحت نداشت؛ ولی این تبلیغات و شایعات موجب شد که آیت‌الله بروجردی با حرکت شهید نواب صفوی موافق نباشد.

البته افرادی از طلاب وابسته به بیت ایشان، مرحوم شهید عبدالحسین واحدی و برخی دیگر از اعضای فدائیان اسلام را با چوب و چماق کتک زدند و آنها را از مدرسه فیضیه بیرون کردند. در واقع اینها از افرادی بودند که خود را به آیت‌الله بروجردی منتسب کردند ـ و من اسم آنها را نمی‌برم ـ ولی وقتی خواستند در مجلس شورای اسلامی دور اول شرکت کنند، برخی‌ها افشاگری کردند و اعتبارنامه آنان رد شد.

از سوی دیگر، شایعات زیادی در باره فقدان روابط شهید نواب صفوی با مراجع مطرح بود، در صورتی که واقعیت چنین نیست. چون شخصیت‌هایی مانند آیت‌الله صدر، آیت‌الله خوانساری، آیت الله نجفی مرعشی، و در کل روحانیت مترقی، هوادار شهید نواب صفوی و خواستار تغییرات كلی در جامعه بودند. همچنین آیت‌الله کاشانی، نواب را از فرزندان خود می‌دانست. به هرحال برخی اصحاب آیت‌الله بروجردی خیلی مایل نبودند که به نواب میدان بدهند؛ اما چنین سخنی که آیت‌الله بروجردی بگویند «افرادی مانند آقایان می‌خواهند شاه شوند»، در شأن آیت‌الله بروجردی نیست و چنین سخنانی را بعدها برخی جعل کردند؛ چون این تعبیرات، تعبیرات یک مرجع نیست كه وقتی آقایان روی كار بیایند، با حربه دین، می‌آیند و...

آیت‌الله بروجردی موافق نوع حرکت شهید نواب نبودند؛ ولی به نحوی آنها را از لحاظ معنوی و مالی کمک می‌کردند و در کل من معتقدم بخش آخر مطلب صادق طباطبایی صحت نداشته باشد و جزو همان شایعاتی باشد که در آن ایام در اذهان وجود داشت.
یعنی به طور کلی باید گفت که عدم موافقت آیت‌الله بروجردی با فعالیتهای سیاسی روزانه فدائیان اسلام در حوزه علمیه قم، به مفهوم مخالفت با کل حرکت نبود. ما که در آن دوران در قم حضور عینی داشتیم، شاهد ماجرا هستیم و اتفاقاً مرحوم آیت‌الله سید حسین بدلا که از اصحاب خاص بیت آیت‌الله بروجردی بود و نسبتی هم با شهیدان واحدی داشت، چندین بار شخصاً برای من نقل کرد که آقای بروجردی نگران این بود كه طلاب حوزه درس و بحث را كنار بگذارند و فقط به مبارزه سیاسی بپردازند و دولت فرصت را برای بستن و به تعطیلی كشاندن حوزه علمیه قم مغتنم بشمرد و اقدام كند. پس در واقع ایشان مخالف عدم اشتغال طلاب به درس بود نه مخالف شهید نواب صفوی. و اتفاقاً همین نکات را مرحوم آیت‌الله بدلا در کتاب خاطرات خود که اخیراً چاپ شده، آورده است و علاقه‌مندان می‌توانند به آن مراجعه کنند.‏

اصولاً نظر مرحوم آیت‌الله بروجردی درباره جامعه و حكومت و نقش علما در آن چه بود؟ آیا ایشان به‌طور كلی مخالف این امور بودند یا فقط هدفشان این بود كه طلاب از درس و بحث بازنمانند؟

باید گفت كه هدف نهایی از تحصیل علوم اسلامی و درس و بحث طلاب، شناخت مبانی عقیدتی اسلامی در زمینه‌های فرهنگ و حكومت و اقتصاد و به‌ طور كلی اداره جامعه است، وگرنه فقط خواندن درس كه اگر جامة عمل نپوشد، فایده‌ای ندارد.

دیدگاه آیت‌الله بروجردی در این زمینه در كتاب «البدر الظاهر فی ‌صلاة الجمعه‌ و المسافر» آمده است. این كتاب تقریرات درسی ایشان در این زمینه است كه مرحوم آیت‌الله منتظری تقریر و تحریر كرده و سپس به چاپ رسانده است.آیت‌الله بروجردی بدون نامگذاری و یا تعیین شكل و نوع حكومت، چهار مقدمه بیان می‌كند و در نهایت روشن می‌كند كه تصدی این امور، به عهده چه كسانی باید باشد:

1ـ در جامعه اسلامی اموری هست كه اداره و برپایی نظام مبتنی بر اجرای آنهاست؛ مانند: قضاوت، حفظ نظم داخلی كشور، مسئله جهاد و دفاع و نگهبانی از حدود و مرزها و سرپرستی افرادی از جامعه كه نیازمند «مدیر» هستند.

2ـ احكام اسلامی، با توجه به ماهیت اجتماعی آن، فقط در احكام عبادی و مسائل شرعی خلاصه نمی‌شود، بلكه بسیاری از احكام و رهنمودها، درباره تأمین امنیت جامعه و فرد امور كشورداری است و قوانین، حدود و یا مسئله قصاص و امور مالی دولت و نظارت و اشراف بر حسن اجرای احكام از آن جمله است.

3ـ زمام اداره امور كشور، در زمان پیامبراسلام(ص) و یا حضرت علی(ع) و خلفای نخستین در دست خود آنان بود و برای سرپرستی امور ولایات هم، نمایندگانی اعزام می‌داشتند و این به موازات اداره امور معنوی و روحانی مردم و كشور بود؛ یعنی در واقع بین این مسائل نوعی پیوند ناگسستنی وجود داشت و نمی‌شد مسائل سیاسی و اجتماعی را جدا از دیگر وظایف دینی به‌شمار آورد.

4ـ پیامبر اكرم(ص) و ائمه هدی(ع)، به اعتقاد ما، برای مراكز بلاد و یا حتی دورانهای بعدی افراد خاصی از اصحاب و یاران خود را تعیین و اعزام می‌كردند كه چگونگی آن در روایات و تاریخ صدر اسلام ثبت شده است و مردم، در زمان عدم حضور امام، برای حل و فصل مشكلات به آن افراد كه «نواب عام» بودند، باید مراجعه می‌كردند...

با توجه به این نكات و مقدمات، تنها افرادی می‌توانند سمت نمایندگی برای اداره امور را داشته باشند كه صفات و مشخصات آنها از طرف ائمه هدی تعیین شده است و اینها بی‌تردید، طبق تصریح روایات، عالمان و فقیهان جامع‌الشرایط و پرهیزگار هستند. (برای تفصیل مراجعه شود به كتاب البدر الظاهر فی صلاة الجمعه ‌و المسافر، تقریر آیت‌الله منتظری، چاپ قم، ص50 تا 58)

بدین‌ترتیب باید پذیرفت كه شخص آیت‌الله بروجردی معتقد به اداره و رهبری جامعه و حكومت توسط بزرگان علم و دین بودند و اداره جامعه هم بدون تشكیل حكومت و نظارت هدایت مستقیم، مقدور و عملی نخواهد بود. پس می‌توان نتیجه گرفت كه آیت‌الله بروجردی هم خود هوادار تأسیس نظام اسلامی بود؛ اما در نوع آن و روش اقدام، با رهبری فدائیان اسلام اختلاف نظر داشت و این نكته، حمل بر مخالفت ایشان شده است كه در واقع امر، مطلب چنین نیست. و به همین دلیل، مطلب منسوب به ایشان كه مرحوم صادق طباطبایی در این مورد نقل كرده است، نمی‌تواند صحیح باشد، به‌ویژه كه از لحاظ عملی نیز هیچ عالمی در مصدر امور نبوده كه عقاید مذهبی مردم را وسیله‌ای برای هدف خود قرار داده باشد و با آن هم، به دلایل ذكر شده توسط نامبرده،‌ نتوان به مقابله پرداخت... به عبارت دیگر، اصولاً آیت‌الله بروجردی در زمان خود، با آن‌چنان شرایطی روبه رو نبوده كه بخواهد در مورد اصل موضوع قضاوت و داوری منفی داشته باشد...

مسئله «کراوات» بستن دكترطباطبایی هم گویا مدتی مورد مناقشه بعضی محافل بود!‏

به نظر من، اصولاً پرداختن به این قبیل امور جزئی یا علائق فردی و شخصی، مطابق با موازین اخلاقی اسلامی نیست. اگر به خاطر داشته باشیم، وقتی امام خمینی(ره) دولت موقت را با سرپرستی مرحوم مهندس بازرگان معرفی کرد و آن را «دولت امام زمان» نامید، تقریباً همه اعضای هیأت دولت ـ به جز شادروان داریوش فروهر ـ کراوات بسته بودند و این امر، در طول مدت دولت موقت ادامه داشت و امام هم هرگز آنها یا کسان دیگر را که با کراوات به حضور ایشان می‌رفتند، از این امر نهی نکرد.مرحوم آقا محمود بروجردی، داماد امام که در قم «معلم» بود، می‌گفت من وقتی بعد از خواستگاری خانوادگی، به محضر امام رفتم، خواستم همان طور که قبلاً بودم، به خدمتشان برسم و لذا کراواتم را باز نکردم و ریشم را هم تراشیده بودم و وقتی خدمت امام به این دو نکته اشاره‌ کردم، ایشان بدون توجه به آن، فقط فرمودند: «مواظب نماز خود باشید.» بنابراین کراوات صادق هم شامل همین مقوله است. باید مراقب نماز بود، نه دستمالی که کسی به گردن خود می‌بندد و اتفاقاً صادق پس از انقلاب و در یکی از دیدارهایی كه در بیروت، مؤسسه امام موسی صدر با او داشتم، به من گفت: «من شخصاً در مورد بستن کراوات یا دستمالی به گردن خود، اجازه گرفته‌ام و امام فرمودند اشکالی ندارد؛ ولی به احترام عرف جامعه، در ایران به جای کراوات، دستمالی را به گردنم می‌بندم.» به هر حال صادق، در این مسئله هم صادق بود و نمی‌خواست به عوامفریبی بپردازد و مثلاً با ریش انبوه به «مسلمانی» تظاهر کند.

و اصولاً باید گفت تشابه در نوع لباس و پوشاک همیشه و در طول تاریخ، بین اقوام و ملل مرسوم بوده و هیچ مشکلی هم ایجاد نمی‌کرده است. همین لباس روحانیت، در واقع تکامل‌یافتة لباس و پوشش موبدان زرتشتی است. امام خمینی(ره) روزی در درس اصول خود، در مسجد سلماسی قم، به مناسبتی اشاره کردند که لباس روحانیت ما برگرفته از شکل و نوع لباس روحانیون زرتشتی است. این خاطره را برادر عزیز و ارجمند، حجت‌الاسلام و المسلمین جناب آقای شیخ محمدجواد حجتی کرمانی (شفاه الله و عافاه) هم در مقاله «آشتی ملی» در اواخر سال 1392، در روزنامه اطلاعات نقل کرده است.البته علاوه بر لباس روحانیون، نوع و رنگ عمامه هم در واقع مقتبس یا تغییر شكل یافته از دستار روحانیون مسیحی، به‌ویژه پدران روحانی شاخص «قبطی‌ها» در مصر است که برخلاف پدران روحانی کاتولیک، دقیقاً عمامه‌ای سیاه بر سر می‌نهند و شهید نواب صفوی، پس از سفر به مصر ـ و قاهره ـ و آشنایی با سابقه عمامه سیاه روحانیون قبطی، پس از مراجعت از سفر، اغلب «عمامه سبز» بر سر می‌بست.در مورد ریشه «کراوات» هم بی مناسبت نیست اشاره شود که طبق تحقیق پژوهشگران تاریخ، گروهی از مهاجران ایرانی که به بالکان رفته بودند و «کروات» نامیده می‌شدند، دستمالی ابریشمی بر گردن می‌بستند که از اقوام دیگر متمایز گردند و در زمان لویی چهاردهم فرانسه که ارتش فرانسه از هنگهای مختلفی تشکیل می‌شد، گروهی از اینها از «کرواسی» به فرانسه آمده بودند که هنگ آنها، «هنگ کروات‌ها» نام گرفته بود و این پوشینة تزیینی یا متمایزساز، مورد پسند ارتشیان فرانسه قرار گرفت و به شكل یک زیور و یا دستمال تزیینی در ارتش فرانسه درآمد و سپس به‌تدریج مردم دیگر هم برای تزیین، از آن که به اشکال مختلف درآمده بود، استفاده کردند. به هر حال کراوات سابقه تاریخی ایرانی دارد و از «علائم کفار» نیست و اگر اشکال شرعی می‌داشت، بی‌تردید به جای عوام الناس و مردم عادی، مراجع عظام، حکم لازم را در این مورد صادر می‌کردند.‏
 
اشاره به كراوات و لباس شد، گویا در گذشته نه چندان دور در كشور ما، كت شلوار و كلاه شاپو هم در بعضی از شهرها، مشكل داشت و عده‌ای از مومنین آن را هم «تشبّه به كفار» می‌دانستند.

بلی همین طور است؛ مثلاً در شهر ما ـ تبریز ـ كه من خود شاهد عینی حوادث آن بودم، مؤمنین این قبیل پوشاكها را «تشبّه به كفار» می‌دانستند و به همین دلیل به جای كت و شلوار، لباده یا كتی بلند شبیه پالتو می‌پوشیدند و به جای كلاه شاپو، از عرق چین و كلاه پوستی استفاده می‌كردند و كسانی كه به اصطلاح كمی امروزی بودند، كلاه «كِپی» ـ با كسر كاف ـ بر سر می‌نهادند. كلاه كِپی البته بیشتر در روسیه و قفقاز و باكو كاربرد داشت و در واقع مورداستفاده مردم آن سامان بود كه به تبریز سرایت كرده بود و خیلی گویا تشبه به كفار نبود!نوع لباس و پوشاك مردم ایران را كه اغلب از آن استفاده می‌كردند، در عكسهای دوران مشروطیت و بعد از آن می‌توان به خوبی مشاهده نمود. ولی شواهد تاریخی و بررسی های باستان‌شناسی نشان می‌دهد كه كت و شلوار سابقه ایرانی دارد و در واقع مورد استفاده مردم ایران باستان بوده و نمونه‌هایی از آن در بخشی كهن از غاری در «بوشهر» به دست آمده است و در مجسمه‌های بعضی از سران این نوع پوشاك كاملاً محسوس است. پژوهشگر معروف «روت ترنر ـ ویل كاكس» در كتاب «تاریخ لباس» كه به فارسی هم ترجمه و منتشر شده است، می‌گوید: طبق شواهد تاریخی ـ باستانی، این ایرانیان بودند كه از شلوار و بالاپوشهای خاص استفاده می‌كردند و این بالاپوشها به مرور زمان به كت‌های معروف امروزی تغییر شكل دادند و از قرن نوزدهم در اروپا متداول شدند و البته در هر كشور اروپائی، شكل خاص خود را پیدا كردند.اصولاً بعضی از پژوهشگران بر این باورند كه پوشاك ملل دیگر از نوع البسه ایرانی تأثیرپذیرفته است و مثلاً چینی‌ها در دوره «تانگ» پوشاك ایرانی را انتخاب كردند و عربها از «شلوار» ایرانی خوششان آمد و آن را «سروال» نامیدند و یونانیها هم تحت تأثیر این نوع پوشاك قرار گرفتند و طبق اظهار بعضی از مورخان، استفاده از كت و شلوار، در دوره صفویه در ایران بیشتر مرسوم شد و رواج داشت...

بدین ترتیب، استفاده از كت و شلوار یا كلاه شاپو هرگز «تشبّه به كفار» نبوده و مانند «كراوات» سابقه ایرانی دارد و مشكل شرعی ندارد و اصولاً اهتمام ویژه به نوع لباس مردم، منشأ دینی ندارد و خوب به خاطر داریم كه در اوائل انقلاب، یك برادر كمیته‌ای(!) كسانی را كه شلوار لی و جین می‌پوشیدند، محكوم به شلاق می‌كرد؛ ولی خود سرانجام از آخور غرب سر درآورد و در مصاحبه‌های ماهواره‌ای یا مطبوعاتی خود منكر خدا و پیغمبر و قرآن و دیگر مقدسات مذهبی گردید! بنابراین به خوبی می‌توان دریافت كه اقدامات جاهلانه این قبیل افراد در اوائل انقلاب ربطی به اسلام و مسلمانی نداشت و اكنون نیز گیر دادن و چسبیدن به نوع كت و شلوار و كلاه و كراوات مردم، نمی‌تواند منشأ مذهبی داشته باشد، به‌ویژه كه پشتوانه و تأییدی از مراجع تقلید و علما عظام ندارد.

آنچه که در سرانجام باید درباره صادق طباطبایی گفت چیست؟

صادق با صورتی زیبا و چهره‌ای باز و خندان و زبانی نرم و گویا با منطقی انسانی و مراعات اصول اخلاقی، همواره مورد توجه دوستان خود بود. صادق علی‌رغم حوادث گوناگون و مسائلی که در زندگی فردی و اجتماعی‌اش پیش آمد، روش اخلاقی و منش انسانی خود را تغییر نداد و به باورهای خود، وفادار ماند. صادق به‌رغم اینکه با چند رشته، با خاندانهای توانمندی در ایران و عراق و لبنان پیوند داشت، اما هرگز نخواست که از این پیوند، به نفع خود بهره بگیرد و به هنگامی که در ایران صلاح را در آن دید که دخالتی در امور و سیاست جاری کشور نداشته باشد، با طیب خاطر و باور درونی، کنار نشست و به مطالعه و تحقیق و تألیف و ترجمه پرداخت و نخواست که زندگی اجتماعی دوگونه‌ای داشته باشد که آن را نوعی «نفاق» مذموم در قرآن می‌دانست.‏ در واقع صادق حاضر نشد به علت رابطه خانوادگی با امام خمینی(ره) از این راه سنگری برای خود بسازد و به دکانداری سیاسی بپردازد؛ زیرا که او با خودش صادق بود و «هدف» در نزدش، «وسیله» را توجیه نمی‌کرد. احترام صادقانه به بیت و آرمانهای امام و عدم گرایش خاص به گروه یا جناحی خاص، و اعتقاد به اعتدال و تکثرگرایی، از صادق انسانی ساخت که همواره مورد احترام انسانهای عاقل و عادل بود و حضور شخصیت‌ها و عناصر وابسته به همه جریانهای سیاسی کشور دو مراسم ترحیم و تسلیت‌نامه رهبری که او را از دوستان دیرینه خود نامیدند، در واقع تجلی شخصیت ذاتی صادق بود و نشان داد که انسان اگر پایبند اصول و مبانی عقیدتی صحیح خود باشد و در آن راستا، بدون تظاهر و عوامفریبی به راه و زندگی خود ادامه دهد، مورد رضایت و قبول همگان خواهد بود و خداوند نیز از بنده‌ای که مورد رضایت همگان است، بی تردید راضی خواهد بود.‏

چه خاطرات خاصی از ایشان دارید؟

صادق سرباز صادق نهضت اسلامی در خارج از کشور بود و فعالیتهایش در زمینه‌های فرهنگی، سیاسی، اجتماعی و... قابل تقدیر و تقدیس است و پس از پیروزی انقلاب هم همراه امام خمینی به ایران آمد و در دولت موقت مرحوم بازرگان، سخنگوی دولت و معاون نخست‌وزیر بود. او به دستور مقامات مسئول، برای بازپس‌گیری وسائل نظامی که در ایتالیا و آلمان و... توقیف شده بود، راهی دیار غرب شد و توانست خدمات خوبی، از جمله بازپس‌گیری 16 هلی‌کوپتر از ایتالیا انجام دهد و این قبیل امور در دورانی که حتی فروش سیم خاردار به عنوان اینکه وسیله جنگی به شمار می‌رود، ممنوع بود، گام مهمی بود؛ اما متأسفانه دخالت در این امور، همراه با اتهاماتی گردید که صادق را سخت آزرده نمود رنجیده‌خاطر ساخت... و اصل مسئله البته در دادگاه نظامی مطرح شد و سرانجام او تبرئه گردید و معلوم شد که واسطه خرید در خارج که یکی از ارتشیان دوران شاه بود، تخلفی انجام داده که آن را به پای صادق نوشتند. از سوی دیگر در مورد ربوده شدن امام موسی صدر توسط سرهنگ قذافی مجنون، او با سیاست دولت ایران موافق نبود و از تساهل دوستان ناخرسند بود و به همین دلایل بود که از صحنه سیاسی کنار رفت تا سوءتفاهماتی نسبت به بیت امام ایجاد نشود...

خاطره خاص من مسئله سیگار کشیدن صادق بود که از دوران پیشین ـ و از آخن ـ آغاز شد و من مرتباً از این امر انتقاد می‌کردم و او با خنده می‌گفت: «من سیگار نمی‌کشم، بلکه لبی به سیگار می‌زنم!» آخرین بار که صادق را در ماه رمضان دو سال پیش در میهمانی افطار «مركز دائرة‌المعارف انسان‌شناسی» دیدم، او در کنار من نشسته بود و پس از شنیدن صدای اذان و نوشیدن یک جرعه آب بلافاصله سیگارش را روشن کرد كه با انتقاد حقیر روبرو شد؛ ولی باز خندید و گفت: «من که سیگار نمی‌کشم، لبی با سیگار...» و بی‌تردید این امر، او را زودتر از آنچه می‌بایست از ما گرفت و او در اوائل اسفند 93 به رحمت حق پیوست و در روضه رضوان جای گرفت. «تحیتّهم فیها سلام و آخر دعواهم أن الحمدلله ربّ‌العالمین».‏
5/5 امتياز (1)
نظرات
نام
نام خانوادگي
نشاني پست الكترونيكي
متن