اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّهِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلي آبائِهِ في هذِهِ السّاعَهِ وَفي كُلِّ ساعَهٍ وَلِيّاً وَ حافِظاً وَ قائِداً وَناصِراً وَ دَليلاًوَ عَيْناً حَتّي تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً     
 
ويژه نامه
 
يادمان استاد خسروشاهي رحمت الله عليه
 
 
 
 
 
 

 طرح حكومت اسلامي در انديشه امام خميني و سيد قطب - بخش پاياني

نويسنده : صالح عوض
مترجم : استاد سيد هادي خسروشاهي
موضوع : سياسي


در مرحله رستاخيز آيا مي‌توان سازش كرد؟ آيا سوت و تقيه در مورد اصول دين جايز است؟ امام خميني مي‌فرمايد: «فقهاي اسلام به خاطر مقام فقاهي كه دارند، بايد بسياري از مباحات را ترك كنند و از آن اعتراض نمايند. فقهاي اسلام بايد در موردي كه براي ديگران «تقيه» است، تقيه نكنند. تقيه براي حفظ اسلام و مذهب بود كه اگر تقيه نمي‌كردند، اصل مذهب را باقي نمي‌گذاشتند. تقيه مربوط به فروع استف مثلاً وضو را اين طور يا آن طور بگير، اما وقتي اصول اسلام، حيثيت اسلامئ در خطر است، جاي تقيه و سكوت نيست.» (51)

و سيد قطب مي‌گويد: « اين جاهليت چه در گذشته و چه در حال حاضر لجنزار است...اين حقيقت بايد آن چنان در روح و جان ما ريشه بدواند و شفاف و نيرومند باشد كه به هنگام ارائه اسلام به مردم، در گفتن حقيقت دچار لكنت زبان نشويم و مردم را در صحت گفتارمان به شك و ترديد نيندازيم...ما با سوء استفاده از اسلام براي خودمان در بين مردم جائي را دست و پا نخواهيم كرد و با شهوات و پندارهاى منحرف مدارا نخواهيم كرد... با آنان در نهايت صراحت سخن خواهيم گفت... اين جاهليت كه شما در آن غوطه وريد، پاك نيست... اين وضعيتى كه شما در آن به سر مى بريد پستى است. ذلت و خوارى است و خداوند مى خواهد از بارى كه بر دوش ما سنگينى مى كند، بكاهد و بر شما رحمتش را ارزانى داشته خوشبخت سازد... اسلام پندارها و اوضاع و خواست‌هاي شما را دگرگون خواهد ساخت و شما را به طرف زندگي ديگرى سوق خواهد داد، بطوريكه خودتان داوطلبانه از اين وضعى كه در آن بسر مى بريد، روى گردان شويد.

... اگر شما تاكنون سيماى واقعى زندگى اسلامى را نديده ايد، دليلش اين است كه دشمنان شما ـ دشمنان قسم خورده اين دين ـ متحد شده‌اند تا نگذارند سيماى واقعى چنين حياتى، تجلى يابد، ولى ما به يارى خدا اين سيما را از خلال قرآنمان و شريعتمان و تاريخمان و نگرش خلاقمان به آينده روشنى كه در دستيابى به آن هيچ ترديدى نداريم، ديده ايم... بايد به هنگام معرفى اسلام اين چنين با مردم سخن بگوييم... زيرا واقعيت امر همين است.»(52) و: «در اسلام چيزى وجود ندارد كه از بابت آن شرم داشته باشيم و يا به خاطر دفاع از آن مجبور باشيم خودمان را در بين مردم جا بزنيم و يا در حين بازگو كردن آن براى مردم، به لكنت بيفتيم.»(53)

اما اين طلايه داران چگونه با مؤسسه‌هاى حكومت جائر برخورد خواهند نمود؟ و مردم را در مورد چگونگى برخورد با اين مؤسسه‌ها به انجام چه چيزهايى دعوت خواهند كرد... تا مردم بتوانند از اين طريق ايمان خود را استوار ساخته و از شرك خود را بيالايند؟ امام خمينى مى فرمايد: «1ـ روابط خود را با مؤسسات دولتى آنها قطع كنيم. 2ـ با آنها همكارى نكنيم 3ـ از هرگونه كارى كه كمك به آنها محسوب مى شود پرهيز كنيم. 4ـ مؤسسات قضائى، مالى اقتصادى، فرهنگى و سياسى جديدى بوجود آوريم.»(54) و سيد قطب مى گويد: «اسلام را نمى توان در چهارچوب‌هاى تئورى محض محدود نمود... افرادى كه به اسلام مى گروند و به اين آئين ايمان آورده‌اند ولى تنها به عبادات مى پردازند، حضور آنان در متن ساختار عضوى جامعه واپسگراى موجود نمى تواند حضور عينى اسلام را از حالت «بالقوه» به حالت «بالفعل» درآورد... چه افرادى كه از نظر تئوريكى مسلمان قلمداد مى شوند و در ساختار عضوى جامعه واپسگرا ذوب شده‌اند، بطور حتم همواره ناچار خواهند بود به خواسته و تمايلات اين جامعه تن در دهند.

... بنابراين زيربناى تئوريكى اسلام ـ ايدئولوژى ـ ناگزير از همان ابتدا، بايستى در يك تجمّع عضوى سازمان يافته، شكل گيرد. اين تجمع مجزّا و مستقل، غير از تجمع عضوى سازمان يافته «واپسگرا» است ـ هدف اسلام الغاى موجوديت تجمع نوع دوم است ـ. محور شكل گيرى اين تجمّع جديد، سنت پيامبر خدا(ص) و پس از آن هر رهبرى اسلامى است كه هدف آن باز گرداندن مردم به الوهيت و ربوبيت و حاكميت و شريعت خداوندى مى باشد. هر كس به: «لا اله الا الله، محمد رسول الله» گواهى دهد، بايد پيروى و تبعيتش از تجمع سازمان يافته واپسگرا و رهبرى آن را در هر شكل و قيافه اى كه باشد قطع نمايد. خواه به شكل رهبريت دينى پيشگويان، پرده داران بتخانه‌ها و يا جادوگران و... يا به شكل رهبريت سياسى و اجتماعى و يا اقتصادى چون رهبريتى كه «قريش» داراى آن بود. علاوه بر اين، آن فرد بايستى تبعيت خود را منحصراً در تجمع عضوى سازمان يافته اسلامى جديد و رهبريت مسلمان آن، محدود كند.»(55) اين افراد مؤمن و بافضيلت ـ برحسب تعبير امام خمينى ـ و طلايه داران مؤمن ـ برحسب تعبير سيد قطب ـ بايد به راه خود ادامه دهند. «ما اصل موضوع را طرح كرديم و لازم است نسل حاضر و نسل آينده در اطراف آن بحث و فكر نمايند و راه به دست آوردن آن را پيدا كنند.(56)

بنابراين، ارگان‌هاى سياسى و اقتصادى و اجتماعى درونى «جامعه واپسگرا» بايد به گونه اى متحول شوند كه از جامعه مذكور بريده و بنياد آن را براندازند.

از طرفى تداوم بخشيدن به ارتباط با توده‌ها و برانگيختن آنان عليه طاغوت و دعوت آنها به راه حق، چه بسا به تحول فراگير درونى جامعه و روى آوردن آن «بسوى اسلام» منجر گردد.

به هرحال تجمع اسلامى «افراد مؤمن و بافضيلت» هرگاه تشكل يابد، اين حق شرعى را دارا خواهد بود كه حكومت‌هاى ستمگر را با استفاده از تمام وسايل مشروع منهدم كند: «هرجا تجمع اسلامى موجوديت پيدا كند و قوانين الهى امكان تجلى بيابد، خداوند شكوفايى و پيروزى به آن مى بخشد تا اينكه زمام قدرت را به دست گيرد.»(57) و: «شرايط اجتماعى كه ناشى از حاكميت «طاغوت» و نظام شرك آميز است لازمه اش همين فسادى است كه مى بينيد اين همان «فساد فى الارض» است كه بايد از بين برود و مسبّبين آن به سزاى اعمال خود برسند.»(58) و: «تصور اينكه يك مكتبى با اعلام رهاسازى «انسان»... ـ نوع انسان بر روى زمين ـ ... سراسر زمين، بخواهد به وسيله زبان و بيان، با موانع و مشكلات مقابله كند، ساده لوحانه است. اين كار ـ يعنى مقابله به وسيله زبان و بيان ـ زمانى ميسر مى شود كه شرايط گفتگوى آزادانه با افراد، بدون تحميل هيچگونه پيش شرط‌هايى، فراهم شده باشد... چون «لا اكراه فى الدين» وجود دارد...، اما وقتى كه اين موانع مادى عرض اندام كنند، لازم است با زور از ميان برداشته شود. مى توان قلب و عقل انسان رسته از غل و زنجير را مورد مخاطبه قرار داد.»(59)

پس از برقرارى حكومت اسلامى و برپائى جامعه اسلامى به رهبرى مسلمانان و با اجراى قوانين اسلامى... بايد اسلام به پيشروى خود ادامه دهد، زيرا: «شايد روزى فرا رسد كه دشمنان اسلام در آن ترجيح دهند با اسلام به شرط اينكه دخالتى در اعمال ناشايست آنها و به بردگى كشاندن انسان توسط انسان نكند، مدارا نمايند!... ليكن اسلام اجازه سازش با اين دشمنان را نمى دهد! مگر اينكه در برابر قدرتش سر تسليم فرود آورند.»(60) و: «چه بسا برخى از اين دشمنان اسلام را بپذيرند.»( 61) و: «ممكن است جامعه واپسگرا به طور كامل به اسلام بپيوندد و ممكن است چنين كارى صورت نپذيرد، همچنين ممكن است جامعه واپسگرا با جامعه جديد اسلامى ترك مخاصمه كند و يا بر ضد آن بجنگد.»( 62).

اگر وحدت كشورهاى اسلامى عملى شود مآلاً بايستى براى رهايى بشريت از خطوط فاسد و انحرافى اقدامى را صورت داد: «در حقيقت دفاع از «خطه اسلام»، دفاع از باور جامعه و خط مشى حاكم بر آن است. ليكن هدف غايى اين نيست. بلكه پيامد دفاع از آن تشكيل مملكت «الله» است... خطه اسلام خاستگاهى است براى رهايى تمام سرزمين‌ها و آزادى تمام انسان‌ها، زيرا نوع انسان، موضوع اين دين است و زمين ميدان فعاليت آن است.»(63)

بنابراين، كار بدين منوال صورت مى گيرد: طلايه دارانى كه نيت خود را خالص براى خدا، نموده‌اند و سرنوشت خويش را طورى با سرنوشت اسلام گره زده‌اند كه فقط مرگ مى تواند اين پيوستگى ژرف را بگسلد،... گام‌هاى نخست را بر مى دارند: «مسلمان پيش از آنكه جهت جهاد در راه خدا وارد كارزار شود، پيش تر مرحله جهاد اكبر را با نفس خود و با شيطان... با هوى و هوس... با چشمداشت‌ها و تمايلاتش... با منافعش و منافع خانوادگى و قوميش را از سر گذرانده است و هر انگيزه اى، جز بندگى خدا و تحقق سلطه الهى بر روى زمين و برانداختن سلطه طاغوت غاصب را از مخيله اش بيرون ريخته است.»(64).

و: «لازم است خودمان را از لحاظ روحى و از حيث طرز زندگى كامل تر كنيم. بايد بيش از پيش پارسا شويم و از حطام دنيوى رو بگردانيم... شما آقايان ـ خطاب به روحانيون ـ بايد خود را براى حفظ امانت الهى مجهز كنيد. امين شويد. دنيا را در نظر خود كوچك بدانيد... نفوس خود را تزكيه كنيد، متوجه به حق تعالى شويد. باتقوا و پرهيزكار باشيد.»(65).

اين پيشتازان و طلايه داران ـ افراد مؤمن و بافضيلت ـ كه به پيش مى روند، از نهادها و مؤسسه‌هاى طاغوت دورى گزيده‌اند و با مردمى كه تحت سلطه طاغوت واقع شده‌اند ارتباط برقرار نموده‌اند.... به پيش مى روند تا مردم را از خواب غفلت بيدار كنند. مفاهيم دين را به مردم معرفى نمايند و فساد طواغيت و جنايت‌هايشان را افشا كنند و در اين راه ذره اى از باور و انديشه خود عدول نمى كنند و ترك مبارزه و سازش با جاهليت را نمى پذيرند... هرگاه تجمع اسلامى برقرار شد و رشد نمود: «هرگاه به اندازه اى نيرومند شد كه از پس فشار جامعه واپسگراى قديمى برآمد، آن موقع با نيروى اعتقاد و قدرت خلاقيت و با خودسازى و تشكل و با سازندگى دسته جمعى، مى تواند با فشار جامعه واپسگرا رويارويى نموده و بر آن غلبه كند و يا حداقل در مقابل آن پايدارى و استقامت كند.»(66). يعنى هرگاه جامعه اسلامى به نقطه موجوديت برجسته و مستقل رسيد، بايستى حكومت غصب شده الهى را باز پس گيرد. در فاصله موجود ميان نقطه آغاز تا رسيدن به نقطه موجوديت والا و ارزشى، درگيرى ميان دو جامعه، ابعاد گسترده ترى به خود مى گيرد و بر مدار و آهنگ اين حركت و در گيرودار نبرد، موقعيت هر فرد در جامعه اسلامى و تكليف وى، روشن مى شود.

پس از اينكه نهضت اسلامى حركت خود را آغاز كرد و شروع به جذب افراد هوادار و طرفدار نمود و طلايه داران ـ افراد مؤمن و بافضيلت ـ تشكل پيدا كرده و در روند رستاخير اسلامى گام نهاده و با بهره گيرى از ابزارهاى شرعى مبتنى بر اين مقوله شرعى ـ هر چيزى كه، تكليف تنها با انجام آن تحقق مى يابد يك تكليف است ـ حكومت اسلامى در يك خطه جغرافيايى پا به عرصه وجود نهاد.... در آن زمان، اسلام مآلاً براى بركنارى طواغيت از اريكه قدرت و متحد كردن امت حركت نموده سپس شتابان به سوى رهاسازى همه انسان‌ها به پيش خواهد رفت زيرا اسلام يك اعلام عمومى است: رهاسازى انسان در هر جايى كه باشد. پرواضح است اين خط مشى از بكارگيرى روش كودتاى نظامى و يا روش‌هايى از اين قبيل پرهيز دارد... مبارزه به وسيله استدلال و بيان و برانگيختن، آغاز مى گردد تا رسالت اسلام شناخته شود و آوازه دعوت كنندگان به اسلام، به عنوان الگو و «اسوه» اخلاق و شجاعت در افق بپيچد.

... اين فقه نهضت است آنگونه كه امام خمينى و سيد قطب بيان كرده‌اند. امام خمينى علاوه بر طرح مسئله پيشتازى در جهاد و «لزوم بركنارى حكومتى كه حدود و مقررات الهى را جارى نمى كند و ضرورت بازگرداندن حاكميت به الله» گام ديگرى را نيز برمى دارد كه اهميت آن از موارد ياد شده ديگر كمتر نيست. اين گام مهم در مورد ماهيت خط مشيى كه براى رسيدن به حكومت اسلامى، تبعيت از آن از واجبات است. اين گفته صحيح است كه سيد قطب از خطه اى برخاست كه به «سنى بودن» معروف است و امام خمينى از خطه اى برخاست كه به «شيعى بودن» مشهور است، اما گفتنى است كه هر دو بزرگوار، با بينشى ژرف از اين محدوديت‌هاى پيش آمده، به سوى صدر اسلام، روى آوردند و در دامن پيامبر(ص) و با حضور ياران گرامى ايشان، و اهل بيت مطهرشان در كمال ادب نشستند... و در زير دست ايشان آموزش يافتند و به قرآن كريم گوش فرا دادند. گويى بر قلبشان نازل مى شود. پس براى انجام فرامين الهى سر از پا نشناختند. اجتهاد اين دو بزرگوار بر حركت به سوى الله مبتنى بود... اجتهاد اين دو بزرگوار هر دو «حسينين» ـ شهادت و پيروزى ـ را تحقق بخشيد، سيد قطب به شهادت رسيد و امام خمينى به پيروزى رسيد.

همسويى روحى و همفكرى عجيبى ميان اين دو بزرگوار موجود است كه اگر بخواهيم به يك يك آنها بپردازيم، سخن به درازا خواهد كشيد. در اينجا به ذكر نمونه اى از موضع آنها در قبال حكومت طاغوتى در ايران و مصر بسنده مى كنيم. هنگامى كه شايع كرده بودند كه امام خمينى با طاغوت دست داده است، امام ضمن محكوم كردن اين شايعه بى اساس، فرمود: چگونه دستم را به سوى فردى دراز كنم كه دستش، هفت دريا را نجس مى كند؟

همين صحنه به هنگامى كه از شهيد سيد قطب خواسته بودند كه تقاضاى تخفيف حكم اعدام خود را امضاء كند، تكرار گرديد. او با محكوم كردن اين عمل گفت: انگشت سبابه اى كه در پنج موقع به وحدانيت الله گواهى مى دهد، از اقرار يك كلمه در برابر گردنكشان، امتناع مى ورزند.

آرى، «امام قطب» به شهادت نائل آمد و «امام خمينى» به پيش رفت و تكليف را انجام داد. لذا بديهى است كه شاگردان سيد قطب با انقلاب اسلامى بجوشند و به رهبر آن، همان عشق و علاقه اى را كه به معلم شهيد خود ابراز مى داشتند، ابراز كنند، و در اين بين دو مسئله حائز اهميت است:

1 ـ اين روزها محور نهضت جهادگرانه در كشورهاى عربى، در نبرد و رويارويى با رژيم جاهليت‌گراست. اين حركت در مصر و فلسطين و بسيارى از كشورهاى عرب منبعث از انديشه‌هاى معلم شهيد «سيد قطب» است.

2 ـ مقام دوستداران معلم شهيد والاتر از آن است كه پيروان راستينش گرد مسائل طايفه اى و سخنان تفرقه برانگيز، بگردند. اينان بيش از سايرين با امام خمينى به عنوان يك عالم مجاهد نوپرداز و رهبر بى مثال، اتفاق نظر دارند.

آرى، هنگامى كه «عقب ماندگى» و واپسگرائى، حاكم شد، همگان در زير گستره آن كمر خم كردند... و وقتى كه نويد بيدارى اسلامى از راه رسيد، همگان از خواب غفلت برخاستند.

آرى اينك نسلى اسلامى در حال آفريده شدن است كه فرهنگ قرن‌هاى تشتّت را به يك سو نهاده‌اند و از روابط و علائق طايفه اى تنگ نظرانه، اعراض نموده، بر وابستگى خود بر صدر اسلام، همگام با نسل يكتاى قرآنى، تأكيد مىورزد. اين وضعيت امروزين نسل رو به رشد انقلاب اسلامى است. كه هم اكنون از فعال ترين جريانات حاضر در صحنه به شمار مى آيد... اين يك فرصت تاريخى براى امت ما است، تا خود را هرچه زودتر از ستم رژيم‌ها و بندگى بندگان برهاند... طلايه داران امت نيز بايد خود را از روابط بى مبنا و فرهنگ‌هاى تفرقه انگيز، در هر رنگ و جلوه اى كه باشد، منزه و پاك سازند.

«والذين تّبؤوا الدار والايمان من قبلهم يحبّون من‌هاجر اليهم ولا يجدون فى صدورهم حاجة ممّا أوتوا و يؤقرون على أنفسهم ولو كان بهم خصاصة و من يوق شُحّ نفسه فاولئك هم المفلحون. والذين جاؤا من بعد هم يقولون ربّنا اغفر لنا و لأخواننا الذين سبقونا بالايمان ولا تجعل فى قلوبنا غلاً للّذين آمنوا ربّنا انك رؤف رحيم»: - آنهائيكه مدينه را خانه ايمان قرار دادند، كسانى را كه به سوى آن‌ها آمدند دوست مى دارند و در سينه خود هيچ چيزى بر ضد آن‌ها نمى يابند و اگر به چيزى نيازمند باشند، باز آنان را در آن چيز بر خود مقدم مى دارند و هر كس كه خود را از بخل و حرص دور بدارد، آنان در حقيقت رستگارانند. آنان كه بعد آمدند، مى گويند خدايا ما و آنانى را كه پيش از ما ايمان آورده‌اند، مغفرت خود را بفرست و در دل‌هاى ما هيچگونه كينه اى نسبت به كسانى كه ايمان آورده‌اند، قرار نده كه تو مهربان و بخشاينده‌اى.
 
--------------------------------------------------------------------------------------

51) حكومت اسلامى ص 174
52) همان منبع ص 40
53) معالم فى الطريق ص 11
54) حكومت اسلامى ص 183
55) معالم فى الطريق ص 8-9
56) حكومت اسلامى ص 200
57) همان منبع ص 182
58) معالم فى الطريق ص 168
59) همان منبع ص 174
60) همان منبع ص 12
61) حكومت اسلامى ص 185
62) همان منبع ص 204
63) معالم فى الطريق، گزيده هايى از ص 55 الى ص 57
64) حكومت اسلامى ص 173
65) معالم فى الطريق ص 130
66) همان منبع ص 177
67) حكومت اسلامى ص 174
68) معالم فى الطريق ص 91
69) حكومت اسلامى ص 40
70) معالم فى الطريق ص 74
71) همان منبع ص 87
72) حكومت اسلامى ص 192
73) معالم فى الطريق ص 97
74) همان منبع ص 85
75) همان منبع ص 86
76) همان منبع ص 87
77) حكومت اسلامى ص 44-45
78) مجله الشهيد: چاپ تهران، مقاله: «الامام الخمينى»، شماره 189، ص 45
79) معالم فى الطريق ص 84
80) حكومت اسلامى ص 203 ـ 204
81) معالم فى الطريق ص 98


5/5 امتياز (2)
نظرات
نام
نام خانوادگي
نشاني پست الكترونيكي
متن