اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّهِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلي آبائِهِ في هذِهِ السّاعَهِ وَفي كُلِّ ساعَهٍ وَلِيّاً وَ حافِظاً وَ قائِداً وَناصِراً وَ دَليلاًوَ عَيْناً حَتّي تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً     
 
ويژه نامه
 
يادمان استاد خسروشاهي رحمت الله عليه
 
 
 
 
 
 
نوع خاطره : شخصيت هاي داخلي


... پس‌ از آغاز مبارزات‌ رسمي‌ در حوزه‌ علميه‌ قم‌، به‌ رهبري‌ امام‌ خميني‌ (ره‌)، نشريه‌اي‌ ماهانه‌ ولي‌ مخفي‌، بنام‌ « بعثت‌» از سوي‌ ما و دوستان‌ منتشر مي‌گرديد كه‌ شامل ‌مقالات‌ اجتماعي‌، تحليل‌هاي‌ سياسي‌ و اخبار گوناگون‌ مبارزات‌ ايران‌ و جهان‌ اسلام ‌بود... اين‌ نشريه‌ به‌ مدت‌ دو سال‌ ( در سالهاي‌ 1342ـ1344) عليرغم‌ فشار از هر طرف‌!منتشر شد و در سراسر ايران‌ بطور گسترده‌، توزيع‌ گرديد و رمز پيروزي ‌ در اين‌ امر، نخست‌ « اخلاص‌» دوستان‌ همكار و سپس‌ رعايت‌ كامل‌ اصول‌ « مخفي ‌كاري‌» و عدم ‌تظاهر به‌ دخالت‌ و يا آگاهي‌ و اطلاع‌ از نشر آن‌، حتي‌ در پيش‌ بهترين‌ و نزديكترين‌ دوستان‌ و آشنايان‌ بود...

خوشبختانه‌ مجموعة‌ كاملي‌ از اين‌ نشريه‌ در بين‌ اسناد آرشيو خصوصي‌ اينجانب ــ عليرغم‌ همه‌ مشكلات ــ نگهداري‌ شده‌ بود كه‌ پس‌ از پيروزي‌ انقلاب‌، بدرخواست ‌برادر گرامي‌، جناب‌ حجة‌الاسلام‌ والمسلمين‌ علي‌ حجتي‌ كرماني‌، يكجا در اختيار ايشان ‌قرار گرفت‌ تا با مقدمه‌اي‌ از ايشان‌، انتشار يابد و بياري‌ حق‌ بوسيله‌ انتشارات‌ « سروش‌» تاكنون‌ دوبار به‌ شكل‌ مجموعه‌اي‌ مستقل‌ منتشر گرديد.

... كل‌ّ ابزار كار دوستان‌ بعثت‌ يك‌ ماشين‌ تحرير و يك‌ دستگاه‌ پلي‌ كپي‌ ساده‌ و اطاقي‌در منزل‌ آقاي‌ شريفي‌ گرگاني‌ بود و البته‌ اين‌ نهاد، علاوه‌ بر نشريه‌ ماهانه‌، در تايپ‌ وتكثير و توزيع‌ بسياري‌ از اعلاميه‌هاي‌ مراجع‌ حوزه‌ علميه‌ قم‌ و يا ديگر مبارزين‌ در آن ‌دوران‌ و پس‌ از آن‌، بدون‌ خط‌ بازي‌!، فعالانه‌ شركت‌ داشت‌!

اوائل‌ سال‌ 49 روزي‌ با مرحوم‌ رضا گلسرخي‌ و آقاي‌ علي‌ حجتي‌ كرماني‌ در دفتر« دارالتبليغ‌ اسلامي‌» نشسته‌ بوديم‌ و مرحوم‌ شهيد مطهري‌ كه‌ از تهران‌ براي‌ تدريس‌ درآن‌ مركز هر هفته‌ به‌ قم‌ مي‌آمدند، رسيدند، ولي‌ قيافه ‌شان‌ نشان‌ مي‌داد كه‌ سخت‌ ناراحت ‌و آزرده‌ هستند... سبب ‌ را جويا شديم‌، گفتند: نخست‌ درب‌ اطاق‌ را محكم‌ ببنديد تا كس‌ ديگري‌ وارد نشود!... درب‌ را از پشت‌ قفل‌ كرديم‌ و شهيد مطهري‌ ماجراي‌ شهادت ‌آيت ‌الله سيد محمد رضا سعيدي‌ خراساني‌ را كه‌ يك‌ روز قبل‌ در زندان‌ ساواك‌ اتفاق‌ افتاده‌ بود، شرح‌ دادند و افزودند: اوضاع‌ وخيم تر شده‌، ديگر اينها به‌ چيزي‌ پاي‌ بند نيستند و طبق‌ اخطاري‌ كه‌ توسط‌ ازغندي‌ به‌ آقاي‌ رفسنجاني‌ كرده‌اند، بعد از اين‌ هم‌ به ‌كسي‌ رحم‌ نخواهند كرد!...

                                                                            ***

... شهيد مطهري‌ براي‌ تدريس‌ به‌ جلسه‌ درس‌ رفت‌ و ما بيرون‌ آمديم‌، آقاي‌ حجتي‌ بالهجه‌ كرماني‌ و با بغض‌ در گلو، گفت‌: بايد كاري‌ كرد؟ نمي‌شود كه‌ همينطوري‌ سيد اولاد پيغمبر را خفه‌ كنند و ما هم‌ در قم‌ خفه‌ بشويم‌؟ آقايان‌ نمي‌خواهند مبارزه‌ نكنند، نكنند، ما مگر خودمان‌ تكليفي‌ نداريم‌؟... من‌ هم‌ ضمن‌ تصديق‌ گفته‌ ايشان‌ اعلام‌ آمادگي‌ كردم‌، و گفتم‌ هر كاري‌ از من‌ ساخته‌ است‌، حاضرم‌ اقدام‌ كنم‌... قرار شد اعلاميه‌ را من‌ بنويسم‌ و تايپ‌ كنم‌! تا براي‌ تكثير آماده‌ شود... و اينجا بود كه‌ قدر برادرمان‌ دعائي‌ را شناختيم‌ چون‌ آقاي‌ سيدمحمود دعائي‌ حفظه‌الله، صادقانه‌ و مخلصانه ـ از آن‌ روز و تا به‌ امروز ـ آماده‌ هر نوع‌ فداكاري‌ در راه‌ مبارزه‌ بود و در آن‌ دوران‌ اغلب‌ كارهاي‌ تايپ‌ اعلاميه‌ها ونشريه‌ را با سرعت‌ و دقت‌ خاصي‌ انجام‌ مي‌داد...
 
اما اين‌ بار وي‌ در قم‌ نبود... و قرعه‌تايپ‌! بنام‌ من‌ افتاد كه‌ بلد نبودم‌... آن‌ روز من‌ براي‌ تايپ‌ اعلاميه‌اي‌ يك‌ صفحه‌اي‌، چندساعت‌ وقت‌ صرف‌ كردم‌ و چند بار با يك‌ انگشت‌! آن‌ را تايپ‌ كردم‌ و آخرين‌ نمونه‌ را كه‌گويا بهتر و بي‌غلط‌تر! از بقيه‌ بود، براي‌ تكثير و پلي ‌كپي‌ شدن‌ آماده‌ نمودم‌... بقيه‌ اموربعهدة‌ آقاي‌ حجتي‌ كرماني‌ گذاشته‌ شد كه‌ خود داستان‌ آن‌، و ماجراي‌ پس‌ از آن‌ را درمقدمة‌ مجموعه‌هاي‌ « بعثت‌» شرح‌ داده‌اند كه‌ بطور ملخص‌، براي‌ شما نقل‌ مي‌كنيم‌، كه ‌البته‌ بخش‌ مربوط‌ به‌ انتقاد دوستان‌ مبارز! آن‌ زمان‌ از « ما»؟! كه‌ گويا « سكوت‌» كرده‌بوديم‌، براي‌ روشن‌ شدن‌ پاره‌اي‌ از حقايق‌، بي‌فايده‌ نخواهد بود، ـگرچه‌ عندالله نيازي‌ به‌اين‌ قبيل‌ بيان‌ حقايق‌! نيست‌: و ما عند ربك‌ خيروابقي‌... و رضوان‌ من‌ الله اكبرـ و... آقاي‌ حجتي‌ جريان‌ اين‌ اعلاميه‌ را چنين‌ مي‌نويسد:

«... به‌ هر صورت‌ و با تأثر و اندوه‌ فراوان‌ و علي‌رغم‌ معتقدات‌ مشترك‌ و برداشتهاي‌همگون‌ و انديشه‌هاي‌ همسان‌، نسبت‌ به‌ اصول‌ و مبادي‌ مشترك‌، بعثت‌ نيز قرباني‌سليقه‌هاي‌ شخصي‌ و تفكرات‌ و استنباطها و احياناً توهمات‌ و تخيلات‌ فردي‌ ما گرديد وبه‌ بوتة‌ تعطيل‌ سپرده‌ شد. هر چند خداوندگار را هزاران‌ بار سپاس‌ كه‌ هيچ‌ كدام‌ از ما به‌اصل‌ « نهضت‌» پشت‌ نكرديم‌ و هر كدام‌ به‌ سهم‌ خود در زمينه‌هاي‌ گونه‌گون‌ تا واپسين‌روزهاي‌ پيروزي‌ شكوهمند انقلاب‌ اسلامي‌ و فجر صادق‌ 22 بهمن‌ 57، به‌ مبارزات‌ خود عليه‌ مظالم‌ و مفاسد رژيم‌ مستبد و تبهكار پهلوي‌ ادامه‌ داديم‌، و در همين‌ رابطه‌ ازماشين‌ تحرير و دستگاه‌ پلي ‌كپي‌ در مواقع‌ مختلف‌ و به‌ طور پراكنده‌ جهت‌ چاپ‌ و تكثيراعلاميه‌ها، پيامهاي‌ امام‌ و اطلاعيه‌هاي‌ ضروري‌ بهره‌ مي‌جستيم‌ كه‌ يكي‌ از موارد قابل‌ذكر كه‌ براي‌ من‌ خاطره‌ي‌ رنج‌آلودي‌ را نيز در بردارد، اطلاعيه‌اي‌ بود كه‌ به‌ مناسبت ‌شهادت‌ جانگداز مرحوم‌ آية‌الله حاج‌ سيد محمد رضا سعيدي‌ خراساني‌ در بحراني ‌ترين ‌جو ترور و وحشت‌ و اختناق‌ ماههاي‌ نخست‌ سال‌ 1349، انتشار داديم‌، اجازه‌ بدهيد دراين‌ باره‌ به‌ نامة‌ خودماني‌ و در عين‌ حال‌ دردمندانه‌ برادر گرانقدرم‌ سيد هادي ‌خسروشاهي‌ كه‌ اخيراً و در آستانه‌ مسافرت‌ چند روزه‌ ايشان‌ به‌ خارج‌ از كشور، برايم ‌نوشته‌ است‌ بسنده‌ نموده‌ و متن‌ اطلاعيه‌ نيز براي‌ ثبت‌ در تاريخ‌ آورده‌ و خود نيز به‌ تشريح‌ خاطرة‌ مورد نظر آقاي‌ خسروشاهي‌ اكتفا كنم‌:

هوالحق‌
برادر، علي‌ حجتي‌ كرماني‌
با سلام‌ و درودِ همچنان‌ انقلابي‌ - اسلامي‌:
... روزي‌ مي‌گفتيد كه‌ اعلامية‌ مربوط‌ به‌ شهادت‌ آية‌الله سعيدي‌ را من‌ نوشتم‌ و شما و ديگر برادران‌ همكار بعثت ـ نشريه‌ مخفي‌ حوزة‌ علمية‌ قم ـ آن‌ را تكثيركرديد و برادر به‌ حق‌ پيوسته‌اي‌ هم‌ در همان‌ هنگام‌ كه‌ دستهاي‌ شما هنوز از جوهر پلي‌ كپي‌ پاك‌ نشده‌ بود از « ما» انتقاد مي‌كرد كه‌ گويا مبارزه‌ نمي‌كنيم‌ و...

باشد، او رفت‌، ما هم‌ مي‌رويم‌ و از بندگان‌ خدا هم‌ پاداشي‌ نمي‌خواهيم‌ كه‌وظيفه‌اي‌ انجام‌ داده‌ بوديم‌... و براي‌ آن‌ برادر هم‌ از خداي‌ بزرگ‌ طلب‌ رحمت ‌و مغفرت‌ مي‌كنيم‌.

نمونه‌اي‌ از اعلامية‌ مزبور در « آرشيو» من‌ بود كه‌ به‌ پيوست‌ تقديم‌ مي‌كنم‌. سالگرد مرحوم‌ سعيدي‌ 21 خرداد است‌ و تاريخ‌ اعلاميه‌ ما هم‌ 22 خرداد. يعني‌ در بحراني ‌ترين‌ جو اختناق ‌ و ترور كه‌ شب‌ مي‌گرفتند و دو هفته‌ بعد جنازه‌ را تحويل‌ مي‌دادند!

پس‌ ما در آن‌ شرايط‌ مبارزه‌ مي‌كرديم‌، نه‌ حالا. و چه‌ نيكو خواهد بود كه‌« خاطره‌» خود را در اين‌ زمينه‌ بنويسيد و همراه‌ متن‌ اعلاميه‌ در اطلاعات‌ منتشركنيد، تا انقلابي‌ نمايان‌ جديد! حقايق‌ را بيشتر از اين‌ تحريف‌ نكنند. گرچه‌ من‌ شخصاً بر اين ‌ باورم‌ كه‌ اين‌ گونه‌ تحريفها هيچ‌ گونه‌ ارزش‌ و اهميتي‌ ندارد و نزد حق‌ تعالي‌ مسئله‌اي‌ را تغيير نمي‌دهد، ولي‌ اين‌ را هم‌ قبول‌ دارم‌ كه‌ دفاع‌ از « حق‌» يك‌ امر طبيعي‌ بل‌ يك‌ تكليف‌ الهي‌ است‌.

و به‌ هر حال‌ اگر مي‌خواهيد براي‌ ثبت‌ در تاريخ‌ ( آنهم‌ هالك‌) ـ كه‌ كل‌ شيئي‌هالك‌ الاوجهه ـ در اين‌ باره‌ مطلبي‌ بنويسيد، سند آن‌ به‌ پيوست‌ تقديم‌ مي‌شود تا به‌ موقع‌ اقدام‌ كنيد... ولي‌ بر اين‌ باور هم‌ استوار باشيد كه‌: و رضوان‌ من‌ الله اكبر... و ما عند ربك‌ خير وابقي‌... بگذار تاريخ‌ را تحريف‌ كنند ـ كه‌ اين ‌سرنوشت‌ هميشگي‌ خود تاريخ‌ است ـ بگذار حقايق‌ را وارونه‌ جلوه‌ دهند، تا وقتي‌ علي‌ در محراب‌ عبادت‌ به‌ شهادت‌ رسيد، باور نكنند كه‌ او هم‌ نماز مي‌خوانده‌ است‌!... و بگذار آنچه‌ دل‌ تنگشان‌ مي‌خواهد بگويند و بنويسند و من ‌به‌ شما اطمينان‌ مي‌دهم‌ تا 50 سال‌ ديگر، نه‌ از آنها نامي‌ هست‌ و نه‌ نشاني‌. و درنزد حق‌ تعالي‌ ( اگرباورش‌ دارند) هيچ‌ اجر و منزلتي‌ نخواهند داشت‌. با تبريك‌ سال‌ جديد، چون‌ عازم‌ مأموريتي‌ چند روزه‌ در خارج‌ هستم‌،بدين ‌وسيله‌ عرض‌ ادب‌ مي‌شود كه‌ اميدوارم‌ پذيرا باشيد.  سيدهادي‌ خسروشاهي‌
 
ماجرا دقيقاً از اين‌ قرار بود: پس‌ از انتشار خبر شهادت‌ مظلومانه‌ و غريبانة‌ مرحوم‌ سعيدي‌ سراسر حوزة‌ علميه‌ را غباري‌ از غم‌ و اندوه‌ و بهت‌ فرا گرفت‌. هيچ‌ كس‌ جرئت‌نفس‌ كشيدن‌ نداشت‌. رژيم‌ تصميم‌ گرفته‌ بود شدت‌ عمل‌ به‌ خرج‌ دهد. بغضها در گلو ونفسها در سينه‌ها حبس‌ شده‌ بود. زجرها و شكنجه‌هاي‌ ساواك‌ كولاك‌ مي‌كرد و به‌ اوج‌شدت‌ و وقاحت‌ خود رسيده‌ بود. اكثريت‌ به‌ زندگي‌ عادي‌ و مرگ ‌گونة‌ خود مشغول‌بودند و تعداد معدود و انگشت‌شماري‌ متعهد و مبارز يا در گوشه‌هاي‌ سياهچالهاي‌ رژيم‌ به‌ سر مي‌بردند و يا در هر گوشه‌ و كنار به‌ مبارزات‌ مخفي‌ و زيرزميني‌ خود ادامه‌مي‌دادند... مرحوم‌ شهيد مرتضي‌ مطهري‌ كه‌ طبق‌ معمول‌ هفته‌اي‌ يك‌ روز جهت‌ تدريس ‌در يكي‌ از مراكز علمي‌ آن‌ روز حوزه‌، به‌ قم‌ مي‌آمد وارد قم‌ شد. با آقايان‌ خسروشاهي ‌ و گلسرخي‌ سراسيمه‌ به‌ خدمتش‌ شتافتيم‌.
 
شهادت‌ مرموز سعيدي ‌ در زندان‌ او را به‌ شدت‌ متأثر و غمگين‌ ساخته‌ بود. چنان‌ محيط‌ وحشتي‌ به‌ وجود آمده‌ بود كه‌ در محيط‌ امن‌ مركز! دستور داد در اتاق‌ را از پشت‌ قفل‌ كنند و در عين‌ حال‌ آهسته‌ سخن‌ مي‌گفت‌! وي ‌در آنروز ( و صد البته‌ آرام‌ و بيمناك‌) براي‌ ما نقل‌ كرد كه‌: ازغندي‌ ( منوچهري‌) جلاد و شكنجه‌ گر معروف‌ ساواك‌ آقاي‌ هاشمي‌ رفسنجاني ‌ را سوار اتومبيل‌ خود كرده‌ و مدت‌ يكي‌ دو ساعت ‌ دور تهران‌ گردانده‌ و تصميم‌ رژيم‌ را بر اتخاذ شيوة‌ شدت‌ عمل‌ تا مرحلة ‌قتل‌ زير شكنجه‌ به‌ اطلاع‌ ايشان‌ رسانده‌ است‌ و خط‌ و نشان‌ كشيده‌ و تهديد كرده‌ و اتمام ‌حجت‌ نموده‌ كه‌ خلاصه‌ مواظب‌ خودتان‌ باشيد و به‌ دوستانتان‌ هم‌ برسانيد كه‌ ما ديگرتحمل‌ كوچك ‌ترين‌ حركتي‌ را نداريم‌ و به‌ شدت‌ عكس‌العمل‌ نشان‌ خواهيم‌ داد و ضمناًسوگند ياد كرده‌ است‌!! كه‌ ما آقاي‌ سعيدي‌ را نكشتيم‌. وي‌ در زندان‌ سكته‌ كرد و مرد؟!
 
افسرده‌ خاطر و غمناك‌ از پيش‌ آقاي‌ مطهري‌ بيرون‌ آمده‌ در راه‌ با آقاي‌ خسروشاهي ‌گفتيم‌: در عين‌ حال‌ بايد كاري‌ كرد. اين‌ براي‌ ما ننگ‌ است‌ كه‌ روحاني‌ برجسته‌ وعاليقدري‌ را ددمنشان‌ با كمال‌ قساوت‌ زير شكنجه‌ به‌ قتل‌ برسانند و حوزه‌ علميه‌ را خفقان‌ بگيرد و از هيچ‌ كس‌ صدايي‌ بلند نشود! وي‌ نيز همعقيدة‌ من‌ بود و بر اين‌ كه‌ بايدكاري‌ كرد اصرار ورزيد. پس‌ از گفت ‌و گو و تبادل‌ نظر قرار شد آقاي‌ خسروشاهي‌ به‌مناسبت‌ اين‌ فاجعة‌ اسفناك‌ و كم ‌نظير اعلاميه‌اي‌ بنويسد. كه‌ به‌ سرعت‌ و همراه‌ با شور ودرد و احساس‌ مسئوليتي‌ ( كه‌ مخصوص‌ خودش‌ در چنين‌ مواقع‌ حساسي‌ بود)، نوشت‌ ومن‌ نيز دستي‌ در آن‌ بردم‌ و چند كلمه‌اي‌ را اصلاح‌ كردم‌ آن‌ طور كه‌ آمادة‌ چاپ‌ و انتشارگشت‌.
 
حال‌ از همكاران‌ بعثت‌ جز من‌ و آقاي‌ خسروشاهي‌ كسي‌ در قم‌ نيست‌. آقاي ‌رفسنجاني‌ مدتي‌ است‌ كه‌ به‌ تهران‌ مهاجرت‌ كرده‌ و در آنجا مبارزات‌ خويش‌ را باپايمردي‌ و استقامت‌ و شور و اميد ممتازي‌ ادامه‌ مي‌دهد، و آقاي‌ سيدمحمود دعائي‌ نيزبه‌ نجف‌ اشرف‌ مهاجرت‌ كرده‌ و در جوار مرقد ولي‌الموالي‌ اميرالمؤمنين‌ علي‌( عليه‌السلام‌) رحل‌ اقامت‌ افكنده‌ و سازمان‌ روحانيت‌ مبارز خارج‌ از كشور را پي‌افكنده‌ وعلاوه‌ بر سخنرانيهاي‌ مهيج‌ و مؤثر و سازندة‌ خود بر ضد رژيم‌ سفاك‌ پهلوي‌ از راديوعراق‌ كه‌ به‌ عقيده‌ من‌ در آن‌ موقعيت‌ زماني‌ ( كه‌ به‌ آقاي‌ هاشمي‌ رفسنجاني‌ هم‌ در همان‌زمان‌ گفتم‌) بهترين‌ بهره‌ وري‌ از بهترين‌ فرصت‌ مناسب‌ بود، به‌ يك‌ سلسله‌ فعاليتهاي ‌مبارزاتي‌ با ياري‌ تعدادي‌ از روحانيون‌ انقلابي‌ و مسئول‌ دست‌ يازيده‌ بود... آقاي‌ شريفي‌گرگاني‌ نيز در مسافرت‌ بود و آقاي‌ رباني‌ شيرازي‌ و مصباح‌ يزدي‌ نيز فعاليتهاي‌ ديگري‌داشتند و لذا به‌ تنهائي‌ و با كسب‌ اجازه‌ از همسر آقاي‌ شريفي‌ گرگاني‌ با وجود عدم‌تخصص‌ در امر تايپ‌ و پلي ‌كپي‌، هر طور شده‌ به‌ چاپ‌ اعلاميه‌ مبادرت‌ ورزيديم‌...

مدت‌ متجاوز از نصف‌ روز تايپ‌ آن‌ توسط‌ آقاي‌ خسروشاهي‌ و پلي ‌كپي‌ آن‌ توسط‌ من‌ با لطايف‌ الحيل‌ و بدبختي‌ فراواني‌ به‌ طول‌ انجاميد و نظر به‌ اينكه‌ همسر آقاي‌ شريفي‌ درمنزل‌ تنها بود ترجيح‌ دادم‌ دستهاي‌ سياه‌ و مملو از مركب‌ خود را در منزل‌ ايشان‌ نشويم‌.از اين‌ رو متجاوز از هزار نسخه‌ از اعلاميه‌هاي‌ مزبور را در منزل‌ آقاي‌ شريفي‌ باقي ‌گذارده‌ و خود خسته‌ و كوفته‌ و با اعصابي‌ فرسوده‌ متجاوز از ساعت‌ يك‌ بعدازظهر از يخچال‌ قاضي‌ راهي‌ منزلم‌ در كوچه‌ كاظمي‌ واقع‌ در خيابان‌ صفايه‌ ( كه‌ راه‌ چندان ‌نزديكي‌ هم‌ نبود) شدم‌. در وسط‌ خيابان‌ صفايه‌ با مبارز نستوه‌ مرحوم‌ حجة‌الاسلام‌ رباني ‌املشي‌ برخورد نمودم‌. ايشان‌ بلافاصله‌ براساس‌ عرق‌ ديني‌ و احساس‌ تعهد مرا شديداً به‌ باد انتقاد گرفتند كه‌ چرا مبارزه‌ را ترك‌ گفتيد؟ چرا فعاليت‌ نمي‌كنيد؟ آقاي‌ سعيدي‌ را دراين‌ كشور زير شكنجه‌ به‌ شهادت‌ مي‌رسانند و شما مشغول‌ درس‌ و بحث‌ و مقاله‌ و كتاب ‌نوشتن‌ خود هستيد و ككتان‌ هم‌ نمي‌گزد و...؟

صفحات -> 1 - 2

0/5 امتياز (0)
نظرات
نام
نام خانوادگي
نشاني پست الكترونيكي
متن