اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّهِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلي آبائِهِ في هذِهِ السّاعَهِ وَفي كُلِّ ساعَهٍ وَلِيّاً وَ حافِظاً وَ قائِداً وَناصِراً وَ دَليلاًوَ عَيْناً حَتّي تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً     
 
ويژه نامه
 
يادمان استاد خسروشاهي رحمت الله عليه
 
 
 
 
 
 
نوع خاطره : شخصيت هاي داخلي


حجت الاسلام و المسلمين شيخ «محمود وحدت» فرزند مرحوم حجت الاسلام و المسلمين آقا ميرزا «ابراهيم وحدت نیا» درسال 1312 شمسي در شهر «تبريز» به دنيا آمد. تحصيلات ابتدايي و مقدماتي را در تبريز به انجام رسانيد و در سال 1327 به «حوزه علميه قم» آمد و به ادامه تحصيل علوم اسلامي در رشته هاي اصول فقه، فقه، كلام، فلسفه، و تفسير پرداخت و از محضر اساتيدي چون: آيت الله سيد رضا صدر، امام موسي صدر، آيت الله ميرزا محمد مجاهدي تبريزي، آيت الله موسوي اردبيلي، آيت الله سيد موسي شبيري زنجاني و آيت الله شيخ جعفر سبحاني و ديگران، مستفيض شد و سپس در درس «خارج فقه» بعضي از مراجع وقت حضور يافت.

«وحدت» از همان دوران نوجواني و نخستين روزگار طلبگي، فردي خوش قريحه، اجتماعي، با حساس، فعال، دلسوز و پر تلاش بود و به همين دليل در دوران ملي شدن صنعت نفت و مبارزات پرشور «فدائيان اسلام» در حوزه علميه قم، «وحدت» نيز همچون بسياري از طلاب جوان مانند محلاتي، شبحوني، مبلغي و... به عنوان «هوادار» در فعاليتهاي آنان شركت داشت و پس از شهادت رهبري فدائيان اسلام در سال 1334، «وحدت» از «عدم اقدام حوزه» براي نجات جان رهبري فدائيان سخت رنجيده خاطر شد وبه «تبريز» مراجعت نمود و در واقع نتوانست در قم بماند.

سالها پيش «وحدت» در گفتگويي دوستانه و دلسوزانه به اين جانب در تبريز، ناراحتي خود را از ماجراي شهادت فدائيان اسلام ـ آنطور كه به خاطرم مانده ـ چنين بيان كرد: در زمان آقاي بروجردي كه مرجع بزرگ و ستون دين بودند، بارها خواستند تغيير خط را مانند تركيه عملي كنند و مثلاً قرآن را هم با خط لاتين چاپ كنند تا رابطه نسل جديد با منابع و مصادر اسلامی، به ويژه قرآن مجيد قطع شود، ولي ايشان به شدت ايستادگي كردند و از اين اقدام ضد اسلامي رژيم جلوگيري نمودند.

ولي متأسفانه در همين قم، از لحاظ بيان تاريخ اشاره مي كنم كه شهيد واحدي از رهبري و اعضاي فدائيان اسلام را در مدرسه فيضيه به نام طرفداري از آيت الله بروجردي كتك زدند و عملاً آنها را از قم بيرون راندند و از همين جا بود كه رژيم شاه بعدها، به خود اجازه داد تا جمعي از فداييان اسلام و در طليعه آنها شهيد نواب صفوي را اعدام كند و متأسفانه حركت مدافعانه اي تقريباً از سوي هيچ كس به عمل نيامد و ماندن در چنين حوزه اي، براي من ديگر مسرت بخش نبود.

اما هجرت زود هنگام «وحدت» از قم به تبريز به معني و مفهوم «ترك مبارزه» نبود. وحدت جوان پرشور شوق، به تبيلغ و وعظ و خطابه و روشنگري نسل جوان پرداخت و علاوه بر تبريز، در شهرهاي بزرگ آذربايجان، به مناسبت هاي مختلف، به وعظ و تبليغ پرداخت كه به علت عدم توجه به مقتضيات مورد نظر رژيم، بارها مورد عتاب و خطاب و اخطار قرار گرفت! البته او در تبريز بيشتر با جوانان حشر و نشر داشت و در امور خيريه و كارهاي خداپسندانه، در حد توان خود، هميشه فعال بود و تا آنجا در خدمت مردم بود كه در روزگاران پيشين، «پيكان 17 هزار تومان از دم قسطي» خود را در اختيار مردم فقير و ناتوان و بيمار قرار داده بود و در رساندن آنها به محل مورد نظر و يا دكتر و بيمارستان، مانند يك «خادم» و «راننده»، همكاري مي كرد و من خود شاهد بودم كه يك بار از محله «شتربان» ـ كه محل سكونت وي بود. تا خيابان «شاهپور» كه خيلي با شتربان فاصله داشت، پيرمرد و پيرزني را كه وسيله اي براي پيمودن اين همه راه نيافته بودند، سوار كرد و آنها را به مقصد رسانيد و با مسرت تمام از اين كار، به منزل خود برگشت.

آغاز مبارزات رسمي
حوادث گوناگوني به سرعت، يكي پس از ديگري رخ داد تا سال 1341 فرا رسيد. در ماجراي رفراندوم شاهنشاهي، در بهمن سال 1341، «وحدت» يك بار در يك سخنراني تند و شفاف دو ساعت، اين اقدام شاهنشاه(!) را در مورد انتقاد شديد قرار داد و گفت بعضي ها خوابهايي ديده اند كه تعبير خوبي ندارد و سپس «خواستار تبعيت حاكميت، موجود از فرامين و نظر مراجع تقليد» گرديد كه به همين دليل، نخستین واعظی بود که در تبریز دستگیر و به زندان «قزل قلعه» تهران اعزام شد! و اين مصادف با ايامي بود كه مرحوم آيت الله طالقاني و مرحومه مهندس بازرگان و رفقايشان در«قزل قلعه» بودند. «وحدت» از ماجراي زندان قزل قلعه تعريف مي كرد كه روزي به من گفت چون بار اول بود كه دستگير و به تهران اعزام مي شدم، كمي در دل هراس داشتم! اما وقتي به زندان رسيدم و نعلين هاي آيت الله طالقاني را دم درب «بند دو» ديدم، ترسم ريخت! به حضور ايشان رفتم و عرض سلام كردم. گفتند: شما آقاي وحدت هستيد ؟ گفتم: بلي ولي آقا!!! از كجا بنده را مي شناسيد؟ من كه تا به حال خدمت شما نرسيده بودم. گفتند: ديشب كه ملاقاتي ها آمده بودند، نام شما را هم نوشته بودند كه سلام برسانيد و اين رمز ماست. كسي كه دستگير شود، دوستان نام او را به بهانه اينكه به او سلام برسانيد، به ما اطلاع مي دهند و ما هم همين كار را مي كنيم.

«وحدت» باز نقل مي كرد: روزي ديدم كه لباسهاي شستني آقاي طالقاني در گوشه اي از بندي كه بودند، قرار دارد. من وقتي ايشان بيرون بودند، لباسها را بدون اجازه برداشتم و بردم و شستم تا خشك شود. اتفاقاً صبح فردا كه ايشان مي خواست حمام برود، به آقاي شجوني گفتند: «پيراهن داريد به من قرض بدهيد؟» من گفتم كه: آقا ديشب لباسهاي شما را شسته ام، خشك شده و حاضر است! ايشان كمي ناراحت شد، ولي تشكر كرد. ناراحتي ايشان از اين بود كه «زحمتي براي من» ايجاد شده است و دنبال فرصتي بود كه روزي تلافي كند و لباسهاي مرا بشويد؛ اما اين فرصت به دست نيامد! تا اينكه يك روز من عمامه ام را كه احتياج به شستن داشت، در گوشه اي نهادم كه بعد بشويم، ولي وقتي به بند خود برگشتم، ديدم كه عمامه نيست! و بعد معلوم شد كه آيت الله طالقاني آن را برداشته و شسته و كنار گذاشته تا در واقع «مديون من» نباشند! اين نوع زندان، يا اين قبيل آدمها، واقعاً آموزشگاه است.

حوادث تبريز: «وحدت» بعد از آزادي از زندان، از تهران به قم رفت. يكي از دوستان به او گفت كه: آيت الله خميني مايلند شما را ببينند. همراه وحدت خدمت ايشان رفتيم و ايشان ضمن تقدير و تشكر فرمودند نوار شما را براي من آوردند؛ ولي من تركي نمي دانم. اگر مي شود خلاصه آن منبر و «خوابهاي شاه» را كه گفته اي، تعريف كن و وحدت خلاصه اي از حرفهايي را كه در منبر گفته بود، نقل كرد كه مسرور شدند و براي توفيقات ايشان دعا كردند. «وحدت» مي گفت: در محرم سال 1342، تبريز غوغا بود. با يك تلنگر واقعاً انقلاب مي شد و مردم همه جا را زير و رو مي كردند و ما احتياط مي كرديم كه بدون نظر مرجعيت كاري را انجام ندهيم تا اينكه من در شب هشتم منبري رفتم و با شعري كه خواندم مردم به هيجان آمدند... من خود نيز احساساتي شدم و عمامه ام را به وسط مسجد و به سوي مردم پرت كردم و در شعر تركي اضافه كردم: «امروز يزيديان، حسينيان زمان را مي كوبند.

شما كه براي حسين گريه مي كنيد، بايد به بيعت خود با حسين وفادار باشيد... در كربلا اگر عمامه هاي اولاد پيامبر به غارت رفت، در فيضيه، در ميان آتش و دود، به خون طلاب آغشته شد...».

فريادي كه مردم كشيدند، واقعاً مسجد را به لرزه در آورد... بعد حوادث «15 خرداد» پيش آمد و همه منبرهاي تبريز در دفاع از مرجعيت و شريعت و افشاي رژيم شاه سنگ تمام گذاشتند و بالاخره روز 18 محرم آقاي وحدت و حضرت آقاي بكائي و حضرت آقاي اهري كه وعاظ معروف تبريز بودند، باز دستگير و به تهران فرستاده شدند! اما گويا اين بار در زندان ديگر فقط آقاي طالقاني نبود... حوزه علميه شده بود... از همه بلاد ايران، و از تهران علما و وعاظ را گرفته و به تهران فرستاده بودند كه شهيد مطهري و آقاي فلسفي و آيت الله ناصر مكارم شيرازي و دهها نفر ديگر جزو آنها بودند وعاظ تبريز هم به آنها ملحق شدند.

«وحدت» بعد از اين ماجراها آزاد شد و به تبريز رفت، اما حوادث همچنان پشت سر و با سرعت برق ادامه يافت و سرانجام در رجب ماه 1342 آيت الله سيد احمد خسروشاهي، آيت الله قاضي طباطبايي و حضرت آقاي حاج سيد مهدي دروازه اي و حاج آقا ناصر زاده و حاج آقا انزابي(از وعاظ معروف) دستگير و به «سلطنت آباد» تهران اعزام شدند و سپس نوبت به وعاظ رسيد و باز مجدداً «وحدت» دستگير و زنداني شد كه اين بار بيش از سه ماه، همراه وعاظ ديگر تبريز در زندان ماندند.

ادامه مبارزه تا پيروزي انقلاب: «وحدت» همچنان همراه ديگر دوستان، به مبارزه ادامه داد و بي شك در روشنگري مردم و پيروزي انقلاب اسلامي در خطه آذربايجان به نوبه خود نقشی داشت و پس از پيروزي انقلاب و اختلافات گوناگون در تبريز، تاب نياورد و به تهران آمد و در اين شهر همچنان در امور تبليغي، امامت در بعضي مساجد و خدمت در قسمت «عقيدتي ـ سياسي نيروهاي مسلح» و كمك به فقرا و مستمندان، شب و روز، بدون وقفه و خستگي ناپذير، فعال بود و تا آخرين روزي كه بستري شد، علي رغم كسالت قلبي، به امامت در مسجد و حضور در مراسم نيروهاي مسلح ادامه داد و سرانجام در دي ماه 1385 در تهران به رحمت حق پيوست و در «بهشت زهرا» در كنار شهيدان، آرام گرفت. رحمه الله عليه!

4.7/5 امتياز (3)
نظرات
نام
نام خانوادگي
نشاني پست الكترونيكي
متن