اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّهِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلي آبائِهِ في هذِهِ السّاعَهِ وَفي كُلِّ ساعَهٍ وَلِيّاً وَ حافِظاً وَ قائِداً وَناصِراً وَ دَليلاًوَ عَيْناً حَتّي تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً     
 
ويژه نامه
 
ويژه نامه بهاييت
 
 
 
 
 
 
نوع خاطره : شخصيت هاي داخلي


اشاره:شادروان استاد دكتر سيد جعفر شهيدي ساليان درازي رياست موسسه لغت نامه دهخدا را به عهده داشت و سواي تدريس مباحث و مقولا‌ت ادبي،وقت زيادي را صرف بررسي و تحليل تاريخ اسلام مي‌كرد كه نتيجه آن نگارش چندين اثر درخشان است.يكي از وجوه ناشناخته ايشان كه درس آموخته حوزه علميه نجف اشرف بود،شركت در كنفرانسهاي گوناگون فقهي،تاريخي،ادبي و ايراد سخنراني به فارسي و عربي است كه او را به عنوان دانشمندي شاخص در آن مجامع جهان اسلام مي‌نماياند. درگفتگوي زير با استاد سيد هادي خسروشاهي به اين وجه پرداخته ايم. تحريريه اطلاعات (اين گفتگو به مناسبت چهلمين روز درگذشت استاد شهيدي در روزنامه اطلاعات منتشر گرديد كه اينك جهت استفاده خوانندگان «بعثت» به درج و نشر مجدد آن اقدام مي‌شود).

به چهلمين روز درگذشت استاد دكترسيد جعفرشهيدي رسيديم. بي‌مناسبت نخواهد بود از آشنايي خودتان با ايشان سخن بگوييد و يا خاطراتي اگر از ايشان داريد، نقل كنيد.‌
باور نمي‌كردم كه به اين زودي چهلمين روز رحلت ايشان فرا رسيده باشد! راستي به قول قيصر امين‌پور: باز هم همان حكايت هميشگي. ‌پيش از آنكه با خبر شوي، ‌ناگهان چقدر زود، دير مي‌شود! يعني چهل روز ديگر، از حديث روزگار گذشت و مي‌كند ثبت، نيك و بد ما را كه زمانه را قلم و دفتر و ديواني است!‌

بگذريم! آشنايي حقير با استاد علامه دكترسيد جعفر شهيدي به سال 1330 يعني نيم قرن و اندي پيش برمي‌گردد كه نوجواني 13 بودم ساله و علاقه‌مند به نوشتن و مطالعه. سركوچه‌ ما، در خيابان تربيت تبريز، يك كتابفروشي بود به نام: «بنگاه دين و دانش» كه كتاب‌هاي خاصي را عرضه مي‌كرد از: انجمن تبليغات اسلامي، اتحاديه مسلمين و خود نيز ناشر آثار سيد جمال‌الدين حسيني اسدآبادي بود. من درواقع مشتري دائمي آن بودم و هميشه سرك مي‌كشيدم كه ببينم چه چيز تازه‌اي دارد. رساله معروف سيدجمال‌الدين را اين ناشر تجديد چاپ كرده بود تحت عنوان: نيچريه يا ناتوراليسم كه به قيمت ده ريال! خريده بودم. بعد جزء اول ترجمه فارسي خاطرات سيد، به قلم مخزومي پاشا و سپس كتاب‌(جنايات تاريخ) به قلم (؟!) و دو نامه از سيد، به علماي بزرگ باز به قلم (؟!) يعني اين كتابها نام مؤلف يا مترجم نداشت و به نقل علامت (؟!) در روي جلدها بسنده شده بود. از مدير دين و دانش كه همسايه ما بود، پرسيدم اين كتابها از كيست؟ گفت: از سيد جعفر شهيدي است...، طلبه‌اي كه تازه از نجف برگشته و در تهران به سر مي‌برد... و من بدين ترتيب با نام و آثار سيد جعفر شهيدي آشنا شدم. ‌

چرا استاد شهيدي نام خود را به عنوان مؤلف يا مترجم، در روي اين كتابها ذكر نكرده بود؟
فقط اينها نبود كه نام مترجم و مؤلف را نداشت. كتاب «ابوذر غفاري، نخستين انقلابي اسلام» كه ترجمه ايشان بود، در سال 1320، بدون نام ايشان منتشر شده بود و همچنين درسال 1324 هم كتاب «مهدويت دراسلام» را بدون ذكر نام خود در بروجرد منتشر ساخته بود. و اين روش انتخابي و موردپسند او بود و حتي بعدها هم اين روش را ادامه داد و مثلاً مقالات بسياري كه از ايشان درمجله آئين اسلام، مسلمين، روزنامه وظيفه و... چاپ مي‌شد، نام نويسنده را نداشت و از همه جالبتر آنكه ايشان در سال 1329، صاحب امتياز وسردبير ماهنامه وزين «فروغ علم» بود و آن را منتشر مي‌ساخت ـ كه به لطف ايشان مجموعه آنها را من دارم ـ و دركل شماره‌هاي نه گانه منتشر شده يكساله آن، حتي يك مقاله با امضاي خود ايشان در آن ديده نمي‌شود!‌
 
جنايات تاريخ چند جلد بود؟ و ترجمه نامه‌هاي سيد كجا چاپ شده؟ چون در فهرست آثارايشان نامي از آن نيامده است. ‌
جلد اول و دوم (جنايات تاريخ) درسال 1327 توسط كتابفروشي حافظ - سرچشمه تهران - چاپ شده بود و جلد سوم را دفترنامه فروغ علم، در سال 1329 منتشر ساخت... و البته بعدها ديگر اجازه چاپ مجدد آن‌ها را نداد و به من مي‌گفت:(هر كتابي براي هميشه نيست. آن كتاب براي آن دوران خوب بود، تجديد چاپش ضرورتي ندارد...) و ترجمه دونامه از سيد هم همان سالها توسط (حافظ) منتشر گرديد كه من آن دو نامه را در مجموعه (اسناد و نامه‌هاي تاريخي سيدجمال الدين)، با ذكر مأخذ و نام مترجم، ـ دكتر شهيدي ـ نقل كرده‌ام. و نمي‌دانم كه نام اين‌ها چرا در ضمن فهرست آثار ايشان نيامده است!‌

البته فهرست تأليفات و ترجمه ها و ديگرآثارايشان، پس از رحلت، در جرايد منتشر گرديد كه در بين آنها، از همه مهمتر و سنگين تر، ترجمه نهج البلاغه است كه با ويژگي خاصي ترجمه شده و تاكنون بيش از 15 بار چاپ شده است و عجيب آنكه ايشان ، علي‌رغم مشكلات مالي ـاز جمله اجاره نشيني ـ بابت آن، حق الترجمه نگرفت و در پاسخ دوستان مي‌گفت: «عشق را كه نمي‌شود با پول خريد يا فروخت و معاوضه كرد!» به هرحال مجموعه كامل آثار ايشان كه اميدواريم توسط ناشر محترمي به شكل زيبا و آبرومندي يكجا چاپ ومنتشر گردد، گنجينه‌اي ماندگار در دنياي علم و ادب و تاريخ و فرهنگ ايران اسلامي است.‌

آشنايي حضوري شما با ايشان از كي آغاز شد؟
من در سال 1332 به قم آمدم و به طور طبيعي رفت و آمدم به تهران آغاز شد. ديدار با آيت‌الله طالقاني از نخستين‌ها بود كه در مسجد هدايت خدمت ايشان رسيدم. يك روز در منزلشان، در قلعه وزيرخدمتشان رسيدم، گفتند: (مايليد برويم ناهار دفتر روزنامه وظيفه - سه راه امين حضور - كه هم با مديرآن آقاي سيدمحمدباقر حجازي آشنا شويد و هم با آن همكاري كنيد و مقالاتي بنويسيد؟) من كه قبلاً شماره‌هاي روزنامه وظيفه را ديده بودم، مشتاق اين ديدار بودم. همراه ايشان به دفتر روزنامه رفتيم. اتفاقاً آقاي سيدغلامرضا سعيدي و آقاي دكتر سيدجعفرشهيدي هم كه هر دو از نويسندگان روزنامه بودند، در آنجا حضور داشتند. آقاي سعيدي را قبلاً در مسجد هدايت و جلسات انجمن‌هاي اسلامي دانشجويان ديده بودم، ولي دكتر شهيدي را براي اولين‌بار در آنجا ديدم و بعد به پيشنهاد آيت‌الله طالقاني جزء نويسندگان هفته‌نامه (وظيفه) شدم كه در آن زمان از قم، فقط مرحوم مورخ و محقق گرانقدر آقاي شيخ علي دواني و حيدرعلي قلمداران درآن مقاله مي‌نوشتند. البته در آن دوران، مقاله نوشتن در روزنامه نوعي دوري از (علم) و (حوزه)! محسوب مي‌شد و لذا مدتي با امضاي مستعار مقاله مي‌نوشتم.‌
 
ظاهراً افراد را در سفر بيشتر و بهتر مي‌شود شناخت. شما آقاي دكتر شهيدي را در سفرهايي كه با ايشان بوديد، چگونه يافتيد؟ ‌
دكتر شهيدي در سفر و حضر، روحيه متوازني داشت و به اصطلاح (اندروني و بيروني) متفاوت از يكديگر نداشت. يكرنگ، يكسان، يك رو، يك جهت و يگانه بود و متخلق به اخلاق اسلامي.‌در امور مالي و مادي هم گفتم كه ايشان علي‌رغم نياز، حق الترجمه نهج‌البلاغه را نگرفت كه: (عشق است)! در كارهاي ديگر هم دنبال ماديات نبود. و بايد گفت كه يك زندگي درويشي - طلبه‌اي واقعي داشت. اصلاً به پول بي اعتنا بود و من قبل از ايشان، فقط امام خميني را ديده بودم كه اصلاً به پول و ماديات هيچ‌وقت توجه و اعتنايي نداشت و حتي پس از مرجعيت هم كه مراجعات پولي مردم زياد شده بود، ايشان نه تنها به پولهاي وارده توجهي نمي‌كرد و به آنها دست نمي‌زد، بلكه فقط به مسئولان امين مربوطه مي‌فرمود كه (قبض) لازم را صادر كنند و وجوهات را بردارند و خود نه به آن‌ها نگاه مي‌كرد و نه اهميتي مي‌داد كه چگونگي آن را در خاطرات مربوط به امام خميني نوشته‌ام.

دكترشهيدي نيز از شخصيت هاي نادري بود كه اين روش را پيشه نموده بود. يادم مي‌آيد كه در يكي از سفرها كه همراه ايشان از الجزاير به ايتاليا (رم) آمديم تا عازم ايران شويم، از فرودگاه با اتوبوس به رم رفتيم. در ميدان ايستگاه قطاردكتر شهيدي گفت: (ما يك شب بايد اينجا بمانيم تا فردا با پرواز ايران اير، به ايران برگرديم، آيا همين هتل‌هاي اطراف ايستگاه خوب است؟ يا اگر ناراحت مي‌شويد، به جاي بهتري برويم، چون اين هتل‌ها تقريباً چيزي شبيه مسافرخانه‌هاي شمس‌العماره خودمان هستند، منتها از نوع رمي آنها ! و به نام هتل!..)

خنديدم و گفتم: استاد با يك سفر و به اين زودي كه ما اهل هتل چند ستاره نمي‌شويم!... و با تاكسي عازم همان هتل نوع رمي شديم! موقع پياده شدن، راننده تاكسي پانصد ليره: «چنگوچنتوليره!» خواست و دكتر شهيدي كه لير ايتاليايي همراه داشت، مبلغي داد. راننده خيلي گرم تشكركنان و گراتسي گويان به راه افتاد و رفت. در هتل آقاي شهيدي پولهاي خود را شمرد، ديد كه به جاي مثلاً پانصدتومان، پنج هزارتومان به او پرداخته است! چون همسفر بوديم، من‌خواستم كه نصف آن مبلغ را بپردازم؛ ولي ايشان به هيچ‌وجه نپذيرفت و گفت: (اگر من در محاسبه اشتباه كرده‌ام، تقصير شما چيست؟ چرا شما بپردازيد؟) گفتم: (خوب همسفريم و با هم آمديم!) گفت:(خوب با هم آمدن كه دليل بر پرداخت مبلغ اضافي نمي‌شود ! تقصير من بوده و به عهده من.)

پس از مراجعت به ايران هم روزي در دفتر لغت‌نامه، براي تصفيه حساب هزينه‌هاي سفر - هتل و ناهار و شام - نزد ايشان رفتم كه بدهي خود را بپردازم. خنديد و گفت: (خيال كردم كار مهمي داريد كه از قم آمده‌ايد! چند ورق كاغذ كوچك رنگي كه اين حرفها را ندارد.) و علي‌رغم اصرار من، آن را هم نپذيرفت و افزود: (از ميهمان كه پول غذا و ناهار نمي‌گيرند! شما ميهمان من بوديد.)‌

به هرحال شهيدي مردي به تمام معني دور از (ماديات) بود و هرگز كاري را براي درآمد و پول انجام نمي داد و با همان حقوق دانشگاهي و يا كار در لغت‌نامه، زندگي محترمانه‌اي را ساده و بي‌آلايش به پايان رساند و البته مي‌دانيم كه ايشان قبلاً منزل خود در نارمك و كتابخانه شخصي‌شان را هم وقف مردم و نسل جوان آن منطقه كرده‌ بودند.‌

از روابط دكتر شهيدي با امام موسي صدر بگوييد؟ آيا سابقه آشنايي آنها به دوران تحصيل در نجف بر مي‌گردد يا حوزه علميه قم؟
دكتر شهيدي اصولاً در حوزه علميه قم تحصيل نكرده بود. او از طلاب فاضل حوزه نجف اشرف به شمار مي‌رفت و در دوران اقامت ايشان در نجف ، امام موسي صدر در قم بودند و بنابراين نمي‌توان رابطه دوستي اين دو به دوران تحصيل در نجف يا قم مربوط باشد. شايد در دوران تحصيل آقاي صدر در دانشگاه تهران، اين آشنايي و دوستي آغاز شده باشد؛ ولي به طور طبيعي دو شخصيت برجسته علمي- فرهنگي ، در هر زماني و بدون سابقه قبلي مي توانند با هم آشنا شوند و روابط دوستانه داشته باشند.‌البته دكتر شهيدي هم مانند امام موسي صدر، در كنفرانسهاي علمي، فرهنگي، اسلامي بلاد عربي شركت مي‌كرد و به طور طبيعي ملاقاتهايي در اين محافل انجام مي‌پذيرفت؛ مثلاً در همايش مجمع‌البحوث الاسلاميه وابسته به الازهر، مصر و در كنفرانسهاي ملتقي‌الفكرالاسلامي - الجزاير - ايشان در كنارامام موسي ديده مي‌شود.‌
 
گويا جناب‌عالي هم در بعضي از اين همايشهاي بين‌المللي شركت داشتيد. آيا خاطره خاصي دراين زمينه نداريد؟‌
خاطره كه زياد است در اينجا بي‌مناسبت نيست به اين نكته اشاره كنم كه امام موسي صدر درمؤتمراتي كه شركت مي‌كرد - و من هم در بعضي از آنها حضور داشتم - به تصديق همگان، در ميان دهها نفر از علماي برجسته جهان عرب و اسلام، به عنوان (نجم المؤتمر) ـ‌ستاره همايش ـ ناميده مي‌شد شناخته مي‌شد و بعد از ايشان، دكتر شهيدي بود كه يكي از دوستان به اشتباه آن را «نجمة‌ المؤتمر» كه درباره‌ بانوان به كار مي‌رود، نوشته بود! خاطرات هم در اين باره زياد است كه در (يادنامه امام‌موسي صدر) بخشي از آنها را نقل كرده‌ام.‌
 
با توجه به روابط سردي كه امام موسي صدر با رژيم ايران داشت، آيا رژيم موانعي بر سر راه فعاليتهاي ايشان در خارج ايجاد نمي‌كرد؟
موانعي كه رژيم و به ويژه ساواك شاه، با مباشرت سرهنگ قدر - سفيرشاه در بيروت - در سر راه امام موسي صدر، به ويژه در لبنان قرار مي‌داد، يكي دو تا نبود. رژيم مي‌كوشيد كه علاوه بر لبنان حتي در ساير كشورهاي عربي نيز در برابر فعاليتهاي امام موسي صدر موانعي ايجاد كند. يادم مي‌آيد كه در يكي از كنفرانسهاي انديشه اسلامي در الجزاير - در شهر تلمسان - كه من نيز همراه دكتر شهيدي حضور داشتيم، و دهها شخصيت علمي از سراسر جهان اسلام حضور يافته بودند، امام موسي صدر هم كه دعوت داشتند، آمدند. من بلافاصله همراه دكتر شهيدي در هتل محل اقامت به ديدار ايشان رفتيم . برخلاف انتظار، امام موسي صدر ناراحت به نظر مي‌رسيد. من از خستگي راه و سفر پرسيدم؛ گفتند: (نه، من به سفر عادت دارم. دوست مشترك ما آقاي مولود قاسم - وزير- برخوردي داشت كه من مي‌خواهم همين الان به الجزيره ( پايتخت) برگردم.) آقاي شهيدي سكوت كرده بود. من پرسيدم: (مگر چه نوع برخوردي بود؟) امام موسي گفت: (من با توجه به جنگ داخلي در لبنان كه به نام جنگ مسيحي و مسلمان قلمداد مي‌شود، يكي از مسيحيان ماروني را همراه خودم به كنفرانس آوردم تا بگويم جنگ داخلي، جنگ مسلمان و مسيحي نيست؛ جنگ مداخله‌گران خارجي است...
 
ولي به محض ورود، آقاي وزير نزد من آمد و به من گفت كه چون اين كنفرانس، اسلامي است، ما نمي توانيم يك مسيحي را در آن راه بدهيم. و من هم ترجيح مي‌دهم كه به احترام اين همسفر مسيحي، از خير كنفرانس بگذرم و برگردم.) آقاي شهيدي گفت: (اجازه بدهيد با وزير تماس بگيريم و بعد شما تصميم بگيريد.) ايشان گفتند: (نه، من به پايتخت مي‌روم. اگر ايشان عذرخواهي كرد، برمي‌گردم و شما بهتر است به دوستاني كه سئوال كردند، بگوييد كسالتي پيش آمد، به پايتخت رفتند: قال ربي اني سقيم!)‌ ... همراه دكتر شهيدي به محل اقامت خود برگشتيم. ديروقت بود كه آقاي وزير، مولود قاسم، به سراغ ما آمد و گفت:(با اين مشكل امام موسي چه كنيم؟ اين كنفرانس مربوط به انديشه اسلامي و مسلمانان است!) دكتر شهيدي با صراحتي كه داشت، گفت: (مگر امام موسي از اسلام خارج شده است؟) وزيرگفت: (نه! استغفرالله، امام موسي روي چشم ما قرار دارد، ولي همراه او يك مسيحي ماروني آمده است. كه نمي‌توانيم بپذيريم) دكتر شهيدي اين بار با لحن تندي گفت: (خانم ليلا صباغ كه از سخنرانان امروز جلسه بود، كي اسلام آورده است؟ او هم كه مسيحي است؟) وزير پاسخي نداشت و معلوم بود كه موضوع چيز ديگري است و او نگراني خاصي دارد. سرش را پايين انداخت و رفت.‌

دكتر شهيدي صبح اول وقت روز بعد، به سفارت ايران درالجزيره زنگ زد و سراغ آقاي سفير را گرفت. آقاي سيفي نفر دوم سفارت پاسخ داد:(جناب سفير در مسافرت است و چند روز ديگر بر مي‌گردند!) آقاي شهيدي گفت: (به هرحال به ايشان اطلاع دهيد كه امام موسي صدر كه يك شخصيت فرهيخته ايراني است، الآن درالجزاير تشريف دارند. ملاقاتي با ايشان داشته باشند!) مسئول سفارت پاسخ داد: (ايشان كه يك لبناني است؟) آقاي دكتر شهيدي با ناراحتي گفت: (ديگران مي‌كوشند شخصيت‌هاي معروف ما را به خود نسبت دهند و شما مي‌فرماييد كه امام موسي ايراني نيست؟) و گوشي را قطع كرد.‌

... من به اتاق خود و سپس جلسه كنفرانس رفتم و آقاي دكتر شهيدي سر ميز ناهار خبر داد كه از سفارت به ايشان زنگ زده‌اند و آقاي سفير كه قرار بود چند روزي نباشد! با ايشان صحبت كرده و درخواست كرده كه امام موسي و اين‌ جانب و دكتر شهيدي براي شام به اقامتگاه سفير برويم. دكتر شهيدي دعوت سفارت را به امام موسي اطلاع دادند، و ايشان هم پذيرفتند و شام ميهمان سفير بوديم.‌سفير پذيرايي گرمي، با ادب و احترام به عمل آورد و از امام موسي تجليل كرد و اين امر باعث شد كه مشكل آقاي وزير الجزايري حل شود و حضور يك مسيحي همراه ايشان هم مجاز گردد. و وقت ملاقات آقاي صدر با هواري بومدين رئيس‌جمهوري هم تعيين شد و از اينجا معلوم گشت كه مشكل الجزاير، دولت ايران بوده و مي‌ترسيده كه مبادا با ملاقات امام موسي - به عنوان يك معارض - با بومدين، روابط با ايران تيره گردد و وقتي سفير از امام‌موسي صدر دعوت نمود، تشخيص دادند كه نگراني نيست!‌

آقاي دكتر شهيدي بعدها در تهران براي من نقل كرد كه: (بالاخره متوجه شديد چه برسر سفيرآمد؟) گفتم (نه، من خبري ندارم.) گفت: (بعد از ميهماني، سفير به من زنگ زد كه به سفارت بروم، من هم رفتم. تلگرافي را كه در رابطه با ميهماني آن شب براي ارسال به تهران تهيه كرده بود، به من نشان داد و بعد آن را به تهران مخابره نمود، غافل از اينكه روابط با ايشان از نظر مركز خط قرمز شده است و بيچاره سفير را كه از موضوع خبر نداشته، به تهران احضار و توبيخ كردند...)‌

صفحات -> 1 - 2

0/5 امتياز (0)
نظرات
نام
نام خانوادگي
نشاني پست الكترونيكي
متن