اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّهِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلي آبائِهِ في هذِهِ السّاعَهِ وَفي كُلِّ ساعَهٍ وَلِيّاً وَ حافِظاً وَ قائِداً وَناصِراً وَ دَليلاًوَ عَيْناً حَتّي تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً     
 
ويژه نامه
 
يادمان استاد خسروشاهي رحمت الله عليه
 
 
 
 
 
 

 نگاهي به خاطرات و زندگي صبحي (قسمت اول)

نويسنده : استاد سيد هادي خسروشاهي
موضوع : تاريخي


نگاهی به خاطرات و زندگی صبحی (قسمت اول)

خاطرات صبحی تحت عنوان کتاب صبحی در سال 1312 ش در مطبعه دانش تهران به چاپ رسید و بخش دوم آن در سال 1335 تحت عنوان پیام پدر منتشر شد.
اهمیت خاطرات صبحی از دو جهت قابل توجه است؛ نخست شخصیت نویسنده که از افاضل و ادبای معروف عصر ما می باشد و دیگری محتوای خاطرات که به تاریخ و عملکرد فرقه بهایی گری پرداخته است. علی رغم گذشت حدود سه ربع قرن از انتشار کتاب اول، بازخوانی و یا نگاهی به خاطرات وی ضروری می نماید.
دیگر آنکه این دو نوشته صبحی، نثری ادیبانه و ممتاز دارد که حاکی از مقام ارجمند ادبی و سخنوری وی است. و البته می دانیم که او دستی هم در سرودن شعر داشت که نمونه هایی از سروده هایش را در کتاب خاطراتش می توان دید.
فضل الله مهتدی معروف به صبحی در سال 1305 پس از اقامت دوازده ساله نزد عبدالبهاء و خدمت صادقانه در تحریر و انشای مکاتبات وی، به ایران اعزام گردید. در این مرحله با توجه به عملکرد رهبری بهایی گری که صبحی خود شاهد عینی آن بود، تغییراتی در فکر و عقاید و باورهای وی پدید آمد.
بیان این تغییرات روحی آن هم توسط یکی از مبلغان زبردست بهایی گری، سبب آن شد که وی از طرف بهاییان تکفیر و تفسیق شود. چنان که خود نگاشته پس از این رویه ای خصومت آمیز با وی در پیش گرفتند، تصمیمات بسیاری در مورد وی اتخاذ گردید و حتی دایره فشار را بر خانوادۀ وی هم گستراندند و از سوی پدر ـ که بهایی بود ـ هم طرد گردید.
صبحی علی رغم آنکه بسیار به سختی افتاده بود چندی سکوت اختیار کرد تا بلکه موجب فراموشی موضوع گردد و زندگی گوشه گیرانه ای در پیش گیرد ولی بهاییان دست از وی برنداشته در اذیت و آزارش کوشیدند تا اینکه وی برای دفاع از خود و بیان حقایق و علل برگشت خود از بهایی گری، مجبور شد شرح دگرگونی و خاطرات دوران بهایی گری و فعالیت هایش را بنگارد و ناگفته های درون این فرقه را فاش نماید.
هر چند وی از بهاییت به آغوش اسلام بازگشت و پرده از کار سران آن برداشت ـ همچنان که خود نوشته ـ اما بغض و عداوتی با اهل بهاییه نداشت و تلاش نموده است از منظر فردی آشنا به حقایق، موضوع را طرح و مورد بحث قرار دهد و در این راستا باید نگرش و دوری وی از حبّ و بغض شخصی او را ستود و از این رو در صداقت و امانت وی نمی توان تردید روا داشت.
بر همین اساس کتاب او روایتی جالب، جذاب و خالی از یکسونگری عنادآمیز است که نه از طرف مقابل ایشان، بلکه از جانب یکی از مبلغان برجسته و محرم اسرار و منشی مخصوص عبدالبهاء، کاتب وحی! و واسطه فیض حق و خلق! به نگارش درآمده است، آن هم نه از سر عناد و خصومت بلکه از سر کشف حقیقت.
علی رغم روی گردانی کامل صبحی از بهاییت، چون مورد اعتماد و محرم اسرار عبدالبهاء ـ عباس افندی ـ بود؛ همه اسرار را افشا نمی سازد و خود در این باره چنین استدلال می کند که:
تمام این اسرار را که عبدالبهاء به صرف اعتماد و راستی و درستی من مکتوم نمی داشت، افشا نمی نمایم تا گذشته از اینکه نفس عمل محمود و ممدوح است ظن او نیز بر امانت من نزد اهل خرد فاسد نگردد و هم در نزد آزادمردان از مردی و اهلیت دور نباشم.(1)
صبحی در کتاب اول خود توجه ویژه ای به مباحث بنیادی و اعتقادی دارد که در تاریخچه پیدایش بهاییت و معتقدات بهاییان و چه در مبانی اعتقادی اسلامی، به تبیین و تشریح حقایق پرداخته است و ضمن بیان خاطرات دوران وابستگی خود به بهاییت، شاخصه های اعتقادی اسلامی را به عنوان رهایی بخش انسان و برترین مبانی دینی به خواننده خاطرات عرضه می دارد چه بسا خوانندگانی که بهایی بوده و از این رهگذر پی به بی بنیانی خود ببرند و با عقاید مستحکم اسلام آشنا گردند.
صبحی پس از گذشت بیست سال از انتشار کتاب صبحی یا خاطرات زندگی در سال 1332، پیام پدر(2) را منتشر کرد.
کتاب پیام پدر را می توان جلد دوم خاطرات صبحی دانست. گرچه شباهتهایی در برخی از فرازهای آن هست، ولی شرایط زمانی و مکانی راوی، کیفیت و کمیت بیان پیام پدر را متفاوت از خاطرات قبلی کرده است.
او در کتاب صبحی، ضمن بیان خاطرات، ناراستی های بهاییان را بیان داشته، دلایل و براهین عقلی و نقلی خود را برای روی گردانی از بهاییت طرح می نماید. در این خاطرات گزارش ها و روایات از مراکز بهاییت با مرگ عبدالبهاء ناقص می ماند که در پیام پدر این بخش تکمیل می شود. قلم صبحی با توجه به وضعیت موجود بهاییان و رهبری آن به اوج رسیده است. در این قسمت طرح مباحث اعتقادی کمتر مورد توجه بوده، همت بیشتر راوی بیان واقعیت های این فرقه است.
چنین به نظر می رسد که صبحی علی رغم روی گردانی از بهاییت با برخی از بهاییانی که در گذشته دوست صمیمی بوده روابط دوستانه اش را قطع نکرده، بسیاری از مباحث و روایت های دست اول از دوران ریاست شوقی افندی، از طریق همانان به اطلاع صبحی رسیده است. هرچند که طرف صبحی در پیام پدر به ظاهر جوانان ایران زمین است اما در واقع خطاب اصلی او بهاییانی است که خواسته یا ناخواسته در دام این فرقه افتاده اند تا بلکه آنان را به تعقل و تدبر وادارد.
از سطر به سطر این دو کتاب می توان نکات بسیاری از کم و کیف فعالیت های فرقه بهاییت به دست آورد؛ نکاتی که در پژوهش های دیگران کمتر یافت می شود. بر همین اساس بر آن هستیم به نکات مهم این دو کتاب نگاهی بیفکنیم که برای درک تحولات تاریخ معاصر ایران ضرورتی انکارناپذیر دارد.

شگردهای تبلیغ بهاییت
صبحی پس از ذکر مقدمه ای درباره انگیزه نگارش کتاب صبحی ـ یا خاطرات(3) ـ به جایگاه و خاندان خود در این فرقه می پردازد و عنوان می کند که در «مهد بهاییت تولد و پرورش یافته» و در «خاندانی که از قدمای احبا محسوب اند و خویشاوندی دوری با بهاءالله» دارد، رشد کرده است.
استعداد و نبوغ سرشار صبحی از یک سو و شور و شوق بسیار وی در امر بهاییت موجب شد او در اندک زمان الواح و کلمات بهاءالله و عبدالبهاء را حفظ کرده در امر تبلیغ بهاییت حتی به پدر، که مبلغ زبردستی بود، کمک کند؛ ضمن اینکه او در نزد برخی از به اصطلاح «اعلم جمیع اهل بهاییت» هم کتابهای اصلی این فرقه را آموخته است. شور و شوق و استعداد وی به میزانی می رسد که در پانزده سالگی زبان به سرودن شعر می گشاید و در همین ایام به رتبه ای می رسد که به همراه یکی از دوستانش به قزوین عزیمت کرده در آن بلاد به تبلیغ می پردازد.(4)
اما در واقع این شروعی بود برای عزیمتش به زنجان و آذربایجان. وی می نگارد:
... چنین تصور می کردم که مُبلغ بهایی یعنی فرشته که طینت وجودش به آب عقل سرشته شده و ذره ای عیب و هوا در وجودش داخل نگشته از این جهت ارادت و محبت بسیار به این صنف اظهار می نمودم و درک خدمت آنان را توفیق و سعادتی عظیم می شمردم...(5)
صبحی در ادامه به موضوع مهمی با عنوان «سرمایه تبلیغ» می پردازد و ضمن برشمردن مراتب تبلیغ، شگردهای تبلیغی بهاییان را بیان می دارد که چگونه با کلمات و عبارات بازی می کردند و با سفسطه و سوءاستفاده از باورهای عامیانه به جذب مردم ساده لوح می پرداخته اند. از آن جمله بیان معجزه و یا نقل آیات عجیبه و آثار موحشه برای مردم عوام است که وی ـ به حکایت میرزا مهدی اخوان الصفا یکی از مبلغان ـ در مواجهه با فردی در تبریز به آن پرداخته است.(6) خود وی نیز ضمن ارائه شرح واقعیت کرامت نقل شده میرزا مهدی، بی اساس بودن آن را نشان می دهد.
علاوه بر سوء استفاده از باورهای عامیانه برای جذب مردم عوام، دست به کار سفسطه و مغلطه برای مجاب کردن روحانیونی می شدند که اشرافی به موضوع نداشتند. در همین مورد گزارشی به شرح زیر از فعالیت خود نگاشته است:
اگرچه مردی خوش فطرت و با فکر بود ولی چون در مناظره دستی نداشت و برهان را از سفسطه فرق نمی گذاشت و از مدعای ما و کیفیت آن و تاریخ بابی و بهایی خبری از جایی نگرفته بود، مغلوب من شد و چنین است حال هرکس که با مبلغین این طایفه درافتد.(7)
 
ناگفته هایی از کانون بهاییت
صبحی پس از دیدار با عبدالبهاء به واسطه صدای خوب در نزد وی به مناجات خوانی، سپس به خاطر خط خوش، مورد توجه عبدالبهاء واقع شد و شغل کتابت به وی تفویض گردید. در همان ابتدای توقف و اقامت صبحی، یکی از «طائفین حول عبدالبهاء»! که مردی بی آلایش و ساده و طرف توجه عبدالبهاء بود، واقعیت هایی را برای وی بازگو کرد؛ از جمله اینکه: «بدان که این جماعت که در اینجایند چه آنهایی که مجاورند و چه آنان که طائف حول اند، حتی منتسبین عبدالبهاء چون من و تو، جز یک بشر عاجزی بیش نیستند... در این جمعیت جز عبدالبهاء و حضرت خانم (همشیره عبدالبهاء) که از هر جهت متمایز از سایرین هستند، دیگران مردمانی باشید و کید دام گستر و حقه باز بی دین و لامذهب و من الباب الی المحراب خراب اند.»(8)
از نکات جالبی که با دقت در خاطرات صبحی مشخص می شود، وضعیت بهاییان در حیفا و عکا است. بهاییان در این دو کانون مهم بهاییت فقط شامل پنجاه خانوادۀ ایرانی مهاجر بوده است و از مردم آن سرزمین یک نفر هم بهایی نشده بود:
در حیفا و عکا نزدیک پنجاه خانواده بهایی بودند و همه از مردم ایران بودند. از مردم آن سرزمین یک نفر هم بهایی نشده بودند مگر نیرنگ بازی به اسم جمیل که به گویش فارسی سخن می گفت و دانسته نشد که از چه نژادی است؛ در روزگار جنگ جهانی دوم به ایران آمد و به دستیاری جهودان بهایی در آن روزگار آشفته از راه نادرستی و دزدی سودها برد. آنها دو دسته بودند؛ یک دستۀ نیرومندتر که پیروان عبدالبهاء بودند و خود را بهاییان ثابت می خواندند و دسته دیگر که کمتر از آنها هستند و خود را بهاییان موحد می نامند چنانکه در دیباچه گفتم. و میان اینها دشمنی و کینه ورزی بی اندازه است.(9)
رؤسای فرقه بهایی برای آنکه پیروانشان در حیفا و عکا از مسائل داخلی بهاییت سردر نیاورند، مدمت اقامت بهاییان در حیفا را نُه یا نوزده روز قرار داده، بیش از این رخصت اقامت نمی دادند. صبحی در توضیح چرایی این اقامت کوتاه در خاطرات می نویسد:
این ایام قلیل برای درک حقایق و فهم مسائل کفایت نمی کرد! خاصه که چند روز از این مدت را در عکا به سر می بردند و هم به امورات شخصی خود می رسیدند و چون مقصود اصلی ایشان از این مسافرت جز تشرُف به حضور عبدالبهاء و زیارت «روضه» و «مقام اعلی» چیز دیگری نبود، زائرین به همین اندازه قناعت می کردند و البته صلاح هم جز این نبود، زیرا اکثریت توقف اُنس زیاد رعب ایشان را می برد و پرده وهمشان را می درید و چیزهایی می شنیدند و اموری می دیدند که به احتمال باعث سستی ایمانشان گشته نفس مدعی را چون خود... می شمردند.(10)
 
تبعیض و تحقیر ایرانیان
از جمله اموری که در روی گردانی صبحی از بهاییت بی تأثیر نبود، تبعیض و تحقیر ایرانیان توسط عبدالبهاء است. او می نویسد:
آنچه در آنجا مرا دلتنگ می کرد چند چیز بود که تاب بردباری آن را نداشتم یکی آنکه میان بهاییان فرنگی با ایرانی جدایی می گذاشتند. به فرنگی ها بیشتر ارزش می دادند تا به ایرانی ها و مردم خاور.
نخست آنکه مهمان خانه این ها از آنها جدا بود و افزار زندگی اینها آراسته و نیکوتر بود. ایرانی ها هر چند تن در توی یک اتاق بودند و بر روی زمین می خوابیدند، ولی فرنگی ها در هر اتاقی بیش از یکی و دو نفر نبودند و تخت خوابهای خوب فنری داشتند و افزار آسایش و خوراکشان بهتر بود.
پیوسته عبدالبهاء شام و ناهار را با فرنگیها می خورد؛ به عکس در مهمان خانۀ ایرانیها یک بار هم این کار را نکرد.
دوم آنکه زنهای اندرون دختران و خویشاوندان عبدالبهاء از ایرانیها رو می گرفتند و دیده نشد که برای نمونه دست کم یک بار خواهر یا زن عبدالبهاء که هر دو پیر بودند از یک پیرمرد بهایی که سرافرازی خود را در بندگی به آنها می دانست، در هنگام برخورد پاسخ درودش را بدهند تا چه رسد که دلجویی کنند. با فرنگیها این گونه نبودند با آنکه گروش و دلبستگی یک بهایی ایرانی که در این راه جانبازی ها کرده اند از فرنگیها بیشتر و بالاتر بود و از بُن همانند نبودند.
سوم آنکه در نوشته های خود و گاهی که می خواستند مردم را به کیش بهایی بخوانند درباره ایرانی ها سخنان ناشایست می گفتند که اینها مردمی بودند مانند جانوران درنده خونریز و بدستیز، دور از آموزش و پرورش، در هوس های ناهنجار فرو رفته، زشت کار و بدکردار. این دین آنها را به راه راست راهبر شد و به آنها دانش نشان داد تا از خوی جانوری دست کشیدند و اندک اندک به راه مردمی آمدند...
و چنان در گفتن این سخنان تردست بودند که هر کس از مردم بیگانه که با سخنان آنها آشنا شده بود، ایرانی ها را پست ترین مردم جهان می دانست!(11)
این روش تحقیرآمیز توسط جانشین عبدالبهاء هم ادامه داشت. شوقی هم در مکاتبات خود به ایرانیان اهانت روا داشته و دربارۀ آنها می گوید:
افراد ملت ایران که به قساوتی محیرالعقول و شقاوتی مبین به تنفیذ احکام ولات امور و رؤسای شرع اقدام نمودند و ظلم و اعتسافی مرتکب گشتند که به شهادت قلم میثاق در هیچ تاریخی از قرون اولی و اعصار وسطی از ستمکارترین اشقیا حتی برابرۀ افریقا شنیده نشد به جزای اعمالشان رسیدند و در سنین متوالیه آسایش و برکت از آن ملت متعصب جاهل ستمکار بالمره مقطوع گشت و آفات گوناگون از قحطی و وبا و بلیات اخرمی کل را از وضیع و شریف احاطه نمود و ید منتقم قهار چندین هزار نفس را به باد فنا داد.(12)
گونه های دیگری از تبعیض و تحقیر در رفتار و کردار رؤسای این فرقه به کرات در خاطرات صبحی رؤیت شده است و آن نادیده گرفتن خطاها، جنایات و کردارهای ناپسند مبلغان و پیروان مطیع بود. نه تنها از عیوب آنها چشم می پوشیدند حتی از بدگویی نسبت به آنها هم ممانعت می کردند. این رفتار را در مورد منتسبین و بستگان عبدالبهاء نیز می توان دید.(13)
 
ریاکاری و تظاهر
از نکته هایی که در کردار و رفتار غیر قابل انکار بهاییان بویژه عبدالبهاء در این خاطرات دیده می شود، تظاهر و ریاکاری رهبر بهاییان است. صبحی چنین می نگارد:
روز دیگر که جمعه بود با جمیع همراهان به حمام رفتیم و نزدیک ظهر بیرون آمدیم. چون به در خانه عبدالبهاء رسیدیم دیدیم سوار شده برای ادای فریضه جمعه عازم مسجد است. کرنش کردیم گفت «مرحبا از شما پرسیدم گفتند حمام رفته اید.» بعد به طرف مسجد رفت. چه از روز نخست که بهاء و کسانش به عکا تبعید شدند عموم رعایت مقتضیات حکمت را فرموده متظاهر به آداب اسلامی از قبیل نماز و روزه بودند. بنابراین، هر روز جمعه عبدالبهاء به مسجدی می رفت و در صف جماعت اقتدا به امام سنت کرده به آداب طریقه حنفی که مذهب اهل آن بلاد است نماز می گزارد.(14)
این تزویر و مخفی کاری در مقابل پژوهشگرانی آگاه همچون ادوارد براون صورت می گرفت تا ماهیت اصلی فرقه بهاییت آشکار نگردد.
من با شوقی دوست بودم. و در بیشتر گردش ها با هم بودیم تا آنکه چند ماه پیش از مرگ عبدالبهاء به لندن رفت و همان روزها با یکدیگر نامه نویسی داشتیم. پیوسته دستور عبدالبهاء در چگونگی آمیزش و گفتگوی با مردم با نوشتۀ دست من به او می رسید. خوب به یاد دارم که در نامه ای که با خط من عبدالبهاء برایش نوشت سخن از پروفسور ادوارد براون به میان آورد و گفت: گاهی که او را می بینید سخن از کیش و آیین بهایی به میان نیاورد و هرگاه پروفسور از بهاء بپرسد و بگوید شما او را چه می دانید در پاسخ بگوید ما بهاء را استاد خوی های پسندیده و پرورش دهنده مردمان می دانیم دیگر هیچ. و هم فرمود که در گفتگوی خود با دیگران باریک بین باشد و چیزی نگوید که با مزش آنان جور درنیاید.(15)
در طریقه این فرقه، تظاهر و ظاهرسازی از شجره های مرسوم و متداول بوده است؛ رفتن به مسجد، پوشیدن لباس روحانیون مسلمان، گذاشتن ریش از آن جمله است که برای فریب دادن مردم عوام بسیار به کار می بردند «چه عبدالبهاء را تصور چنین بود که این قسم از لباس در انظار اهمیتی دارد.»(16)
صبحی به این شگرد مبلغان بهایی که خود مبتلا به یکی از آنها بود، در جریان بازگشتش از حیفا به ایران به همراه شیخ الدالله بابلی می پردازد که به دستور عبدالبهاء می بایست ریش خود را نتراشد و عمامه ای هم بر سر گذارد.(17) او می نویسد:
از وضع لباس و عمامه و محاسن و سکون و حرکت و عزیمت و کریت و مظلومیت و علم و علامت و کرم و کرامت و... و صحبت نشان می دادیم یعنی به آنچه که شاید یک نفر محقق و عالم مسلمان هم به آن اعتقاد ندارد و آن بیچاره[ها] چون این علائم و آثار را با علائم وهمی و ذهنی خود مطابق می دیدند از قبول و تصدیق استیحاشی نمی داشتند.(18)

صفحات -> 1 - 2


0/5 امتياز (0)
نظرات
نام
نام خانوادگي
نشاني پست الكترونيكي
متن