اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّهِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلي آبائِهِ في هذِهِ السّاعَهِ وَفي كُلِّ ساعَهٍ وَلِيّاً وَ حافِظاً وَ قائِداً وَناصِراً وَ دَليلاًوَ عَيْناً حَتّي تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً     
 
ويژه نامه
 
ويژه نامه بهاييت
 
 
 
 
 
 
نوع خاطره : علما و مراجع


طولانی شدن عمر انسان، بطور طبیعی همراه با نشستن در غم و اندوه درگذشت اعضا خاندان و اساتید و دوستان است... در ماه گذشته دو آشنای دیرین، که یکی در تبریز، و از تحصیل مقدمات تا تحصیل لمعتین در قم، استاد من بود، و دیگری باز در تبریز که هم مباحثه سیوطی و جامی و در قم، مدتی هم مباحثه ای در شرح لمعه بود.

... آیت الله آقامیرزا کریم ملائی تبریزی، در دورانی که من نوجوان ده ـ دوازده ساله بودم، شاگرد پدرم، آیت الله حاج سید مرتضی خسروشاهی بود که در اطاق بزرگ بیرونی منزل، در خیابان تربیت تبریز، همه روزه به تدریس فقه و اصول اشتغال داشت.

در آن دوران، من هر روز صبح زود درب منزل بیرونی را برای شاگردان پدر، باز می کردم و هیچوقت یادم نمی رود که «آقامیرزا کریم» نخستین تلمیذی بود که از در وارد می شد و حتی در ایام زمستان که برف تبریز، همه راه ها را، در ساعات اولیه روز بر همگان می بست، نخستین کسی که دل کوه های برف های کوچه ها را می شکافت و به سوی منزل ما می آمد و حلقه آهنی درب بیرونی را به صدا در می آورد، و من برای باز کردن آن می رفتم، آقا میرزا کریم بود که علیرغم مشکلات جسمانی و نقص عضو در پا و دست، پیش از بقیه طلاب و فضلا که در درس مرحوم آیت الله والد شرکت می کردند، به مقصد می رسید و به اطاق سردی که تازه با بخاری هیزمی و یا بخاری «خاک اره» ـ که از ذرات ریز چوب های اره شده روشن و گرم می شد ـ می خواست گرم بشود، وارد می گردید...

کوچه ما ـ کوچه کرباسی در خیابان تربیت تبریز ـ به دلیل اینکه معبر باریکی بود و نوعاً هم اهل محل برف های پشت بام های خود را به آن می ریختند، در واقع به علت تراکم و ارتفاع زیاد برف ها، بسته می شد و گاهی من همراه بچه های محل، آن برف ها را متراکم تر می ساختیم و سپس در وسط کوچه، اطاقک هایی از برف می ساختیم که گاهی به علت سرمای شدید، چندین روز و یا یکی دو هفته پابرجا می ماندند!.. اما شکافنده دل این کوه های بلند برف در کوچه، گام های استوار آقامیرزا کریم بود که با کفش های پوتین مانند خاص خود ـ که به علت نقص عضو می پوشید ـ بر دل برف ها می زد و خود را به مقصد می رساند و در واقع راه را برای دیگران هم باز می کرد و هموار می ساخت...

وقتی در همان سنین نوجوانی، من روی علاقه شخصی، ـ و نه به پیشنهاد کسی ـ خواستم که وارد عالم طلبگی بشوم و جامع المقدمات را شروع کنم، مرحوم پدرم گفت: بهتر است که قبل از رفتن به مدرسه طالبیه دروس مقدماتی را در منزل، و در محضر آقامیرزا کریم تبریزی که زودتر از دیگران در منزل ما حضور می یافت، آغاز کنم و چنین نیز شد... و من از صرف میر تا صمدیه و بعد بخشی از سیوطی را در نزد آن بزرگوار تلمذ کردم...

بعدها که ایشان ـ در 1330 ـ رهسپار قم شد، مجبور شدم که به مدرسه طالبیه بروم و «جامی» را در نزد استادی دیگر یاد بگیرم و حاشیه ملا عبدالله در منطق را در محضر آقا میرزا علی اصغر باغمیشه ای و بخشی از شرح مغنی را هم نزد مرحوم آقا میرزا آقا باغمیشه ای و سپس آقا میرزا علی اکبر نحوی معروف، تلمذ نمودم.

... اتفاقاٌ در همان دوران ها، هم مباحثه ای من مرحوم آیت الله آقا میرزا علی نوری بود که جامی و سپس بخشی از مغنی را با او و در مدرسه طالبیه، مسجد «خاله اوغلو» مباحثه می کردیم...

... در سال 1332 که به قم آمدم، آقا میرزا کریم و آقا میرزا علی نوری هر دو در قم، و در مدرسه حجتیه سکونت داشتند.. به لطف مرحوم آیت الله آقا شیخ اسحق آستارائی، مدیر مسئول مدرسه حجتیه، اطاقی نیز نصیب حقیر شد و طلبه مظلومی به نام آقا شیخ حیدر، به پیشنهاد آیت الله آقای حاج میرزا یدالله دوزدوزانی(حفظه الله) هم حجره ای من گردید...

معالم و جلد اول و دوم شرح لمعه را باز، بطور خصوصی ـ و یا با حضور چند طلبه دیگر ـ ، در نزد آقا میرزا کریم فراگرفتم و تا مدتی، باز هم مباحثه ای ام، همچنان آقامیرزا علی نوری بود...

آقا میرزا کریم ملائی و آقامیرزا علی نوری، هر دو انسان های پاک و وارسته و آراسته به علم و ادب و اخلاق و تعبّد و معرفت و تقوی بودند... هیچگونه داعیه ای، در هیچ زمینه ای از این دو بزرگوار ندیدم و نشنیدم و جز تحصیل و تدریس و تحقیق و کسب علم و نشر فضیلت و معرفت، هدف دیگری را دنبال نکردند و ظاهراً از مال دنیا هم چیزی از خود به یادگار نگذاشتند و زندگی ساده و بی آلایش آنان، با قناعت و مناعت و عزت و کرامت سپری شد چرا که قرار نبود «آبروی فقر و قناعت» را در نزد کسی ببرند! که: ما آبروی فقر و قناعت نمی بریم بر پادشه بگو که روزی مقدّر است... تا اینکه هر دو دو ماه گذشته، به لقاء حق پیوستند و از قید جهان ماده فارغ و آسوده شدند...

رحمت و مغفرت خداوند سبحان بر هر دو بزرگوار باد که در زندگی طلبگی من، رهنمودهای عملی آنان، در چگونه زیستن و پذیرش سختی های زندگی طلبگی درس هایی برای من بود و من هم در تحصیل علم و اخلاق و هم در تحمل و پذیرا شدن بر سختی ها و مشکلات بی حساب دوران طلبگی، خود را مدیون آن دو بزرگوار می دانم.

خداوند هر دو را به فرموده خود: فادخلوا فی عبادی و ادخلوا جنتی، در جنّت ویژه و در کنار عباد خاص خود جای دهد و عاقبت ما را هم در این دنیای پر رنگ و نیرنگ بی ثمر که چیزی «جز لهو و لعب، زینت و تفاخر» ـ و یا بقول امام خمینی: «عدم اندرنامه» ـ نبود، ختم بخیر فرماید: انه سمیع مجیب.
0/5 امتياز (0)
نظرات
نام
نام خانوادگي
نشاني پست الكترونيكي
متن