درباره گفتگو با جمال زاده

تهيه كنندگان ويژه نامه :

درباره گفتگو با جمال زاده
 
دكتر ابراهيم باستانى پاريزى
 
منبع: کتاب خاطرات مستند استاد خسروشاهی درباره : سيد محمد علی جمالزاده

«گل چرخ» شما كه هر بدو هفته يك بار ما را، هم به گل گشت مصلى مى برد و هم از آب ركن آباد جرعه مى دهد، در شماره مخصوص عيد، جلوه ديگر داشت كه با نامه ها و تصوير پير روشن ضمير دير اهل قلم و فارسى زبانان استاد جمال زاده مزين شده بود، چون در آن شماره اشاره اى مرحمتاً به مخلص نيز شده بود، اين عريضه را به عنوان رفع يك اشتباه چاپى تقديم مى كنم و اميدوارم دوست شاعر بزرگوار آقاى گرمارودى، آن را نه در صدر مقاله، بلكه در صف نعال، منتهى در جايى جاى دهند كه چشم خواننده «گل چرخ»، بدان جايگه، چرخى بزند:

گر زير گلبنى قفس ما نمى نهى                         جايى بنه كه ناله به گوش چمن رسد

بايد تشكر كرد از سيد نسيب خوش قلم آقاى سيّد هادى خسروشاهى، كه وقتى از ملاقات شيخ عمر تلمسانى، در حاشيه درياچه «لوگانو» فراغت يافت، با خود گفت مبادا كه:

به پيش نياكان خسرو منش                               پس از مرگ باشد مرا سرزنش

پس براى اين كه به بنى عم سالخورد خود، فرزند محمّد و على، سيّد موسوى جمال زاده محمّد على سرى زده باشد، به كناره آب باريك رودخانه رون نيز سرى زد و به شيمه مرضيه قوم آذرى الاصل قمى المسكن واتيكان المحتد، ضمن ديدار يار، از زيارت اهل قبور نيز غافل نماند، كه گفته اند عادات السادات، سادات العادات، و اين ناقض بيت آن شاعر ماست كه فرموده:

مروت از دل خوبان مجوييد                                   فرنگستان مسلمانى ندارد

معلوم است كه از كنار گفتگوى جمال زاده بى تفاوت نمى توان گذشت، او پسر سيد جمال اصفهانى است، پدر او را در انقلاب مشروطيت، با ارسى ايوان، گيوتين وار، به شهادت رساندند، و پسر، هم اكنون در آستان يك قرن صد ساله قمرى عمر، خود تاريخ زنده اى است كه نهضت مشروطيت را درك كرده، پشت سر شش پادشاه را ديده، دامن از انقلاب سرخ مسكو بر فشانده، از زير آوار دو جنگ جهانى خاك و خل قبا را تكانده، و تكاور بيرون رانده و زبان حالش گوياى اين بيت است:

قد خم ديده ام، بس ديده طوفان حوادث را              كند هرقدر طغيان سيل، باپل بر نمى آيد

تقديم اين عريضه مخلص، اولا براى سپاس از خدمتى است كه آقايان سيّد محمود دعايى و سيّد هادى خسروشاهى، با چاپ مرقومات سيّد محمّد على جمال زاده، به فرهنگ و جامعه ادب ايران كرده اند (هرچند گل چرخ در آن شماره در واقع سيّد گير شده بوده)، و آن نيز خدمتى كه فعلا نه خير دنيا دارد! و شايد هم نه اجر عاقبت، مگر همان «شيخ عمر تلمسانى» شفاعت خواه روز قيامت آقايان باشد!

در ثانى، باز براى سپاس از ايشان بود در مورد عبارتى كه در آخر مرقومه، نامى از مخلص گمنام برده بودند، و چون مختصر اشتباه عبارتى در آن بود، به بهانه اصلاح، ولى در واقع باز براى سپاسگزارى، اين چند سطر قلمى گرديد.

حضرت مخدومى آقاى جمال زاده، به آقاى خسروشاهى مرقوم داشته بودند:

«.... باز در همين اواخر، در يكى از كتاب هاى نويسنده بسيار فاضل، محقق و نكته سنج خودتان آقاى دكتر ابراهيم باستانى پاريزى (استاد جمال زاده با اين كه شاعر نيستند در اين جا از اغراق شاعرانه بهره جسته اند) خواندم كه وقتى مرحوم تقى زاده در لندن سفير بوده است با كمك شادروان استاد مجتبى مينوى، كتاب بزرگى را كه گويا در صدو چند(؟) جلد به زبان روسى، مورخين روسيه در باب جنگ روس و ايران در دوره فتحعلى شاه نوشته بودند و به چاپ رسانده بودند (فراموش نبايد كرد كه آن جنگ در حدود ده سالى طول كشيد) يك دوره كامل از آن در كتابخانه عمومى بزرگ لندن به نام بريتيش موزيومموجود است و به اطلاع دولت ايران و با مخارج، بودجه كافى، زحمت بسيار و با اجازه هاى لازم فتوكپى تمام آن جملات را تهيه كرده و به تهران ارسال مى دارند. آقاى دكتر باستانى پاريزى كه دروغگو نيست، نوشته است چون به اين موضوع اطلاع پيدا كردم در صدد برآمدم كه چنين كتابى را لااقل ببينم و فكر كردم لابد از قسمت وسايل و مأخذ آرشيو وزارت امورخارجه به دست خواهد آمد، و لهذا بدان جا رفتم و معلوم شد در آن جا نيست و گفتند چون مربوط به جنگ است شايد در آرشيو و كتابخانه، اسناد و مأخذ وزارت جنگ باشد ولهذا بدان جا مراجعه كردم و بدبختانه در آن جا هم نبود، و در كتابخانه هاى ديگر هم از قبيل كتابخانه مجلس، كتابخانه سنا، كتابخانه مركزى و كتابخانه دانشگاه هم به دست نيامد، فاعتبروا يا اولى الابصار...»

آن چه نقل شد حرف آقاى جمال زاده بود، آن حسن ظن ايشان كه فضيلت ماست (به قول سعدى) جوابى ندارد، جز اين رباعى كه همه چيز را صريح بيان مى كند:

آنان كه به نام نيك مى خوانندم                            احوال بد درون نمى دانندم
گرزان كه درون برون بگردانندم                               مستوجب آنم كه بسوزانندم

آن كتاب هم كه بدان اشاره كرده اند، به آن تفصيل ها نيست، در حاشيه يكى از كتاب هاى مخلص بدان اشاره شد، آن نيز طرداللباب و خواسته ام بگويم در تاريخ نگارى، ما اغلب به اسناد توجه نداريم، بهتر است چند جمله اى از آن عبارت كه سرزنش به خود من است نقل كنم:

«... خود مخلص، كتاب درباره گرفتارى هاى قائم مقام مى نويسم (مقصود حماسه كوير است) بدون اين كه از كتاب هاى اسناد جنگ ايران و روسيه خبر داشته باشم. از يك كتاب فقط اسم آن به گوش من خورده است. كتابى است كه بروژه نامى، در همان سال هاى بعد از جنگ هاى ايران و روس حدود پنجاه سال پيش چاپ كرده است، حدود 13 جلد و هر جلدش حدود هزار صفحه بر قطع روزنامه! كه دانش پژوه (مقصود استاد محمد تقى دانش پژوه است)، يك روز تمام، توانسته تمام آن را فقط ورق بزند (در تفليس)، تمامش اسناد دقيق دست اول جنگ هاى ايران و روس به زبان ها و خطوط مختلف در روسيه چاپ شده است.

گويا يك دوره از آن را تقى زاده و مينوى در لندن خريده و به ايران فرستاده اند، ولى ميان زمين و هوا گم شده است. هيچ جا نيست نه در كتابخانه وزارت خارجه كه بايد مركز اين اسناد باشد، نه در كتابخانه ملى، نه در كتابخانه مركزى، نه در كتابخانه هاى شخصى و خصوصى و نه در كتابخانه ها و مركز اسناد وزارت جنگ. شما اگر در تمام ايران يك نسخه از اين كتاب پيدا كرديد من كه چيزى ندارم ولى يك كتاب «پيغمبر دزدان» برايتان جايزه مى دهم.

ما از اين جنگ غافل بوده ايم. اين جنگى است كه روسيه را روسيه و تشخص و هويت دولت آن را ثابت كرد و تسلّط بر درياى سياه و درياى خزر را تا مرز چين برايش ممكن ساخت و او را دومين كشور نفت خيز عالم ساخت. پس بى خود نيست كه آنها كتاب بيست هزار صفحه اى در باب آن چاپ كرده اند.

اما ما هم نبايد از اسناد اين كتاب غافل باشيم. حالا كه آن كتاب بعد از 150 سال ناياب و در حكم اكسير احمر است و گران بهاتر از هر كتاب خطى، بهتر است لااقل ارتش ايران، يك افسر باسواد مثل جهانگير قائم مقامى را مأمور كند كه برود و از كتابخانه ملى پاريس يا كتابخانه هاى انگلستان، يك عكس و فتوكپى از آن تهيه كند و به ايران بياورد. (به علت عظمت و اهميت كتاب، بعيد است كه با مكاتبه بشود كار را انجام داد) اين كار را ارتش ايران مى تواند انجام دهد، و از مخارج نسبتاً زياد آن هم نبايد واهمه اى داشته باشد: فكر كنند كه دو تا گلوله باروت توپ، يا يك موشك مشقى اضافى، در روز مانور، زيادتر از حد معمول دود كرده و به هوا پرتاب و شليك كرده بوده باشند! يعنى زكات آن را داده باشند...»

اين مطلب ابتدا، چند صباحى قبل از انقلاب، در «يادنامه محيط» آمده كه به افتخار آقاى محيط طباطبايى چاپ و يك ماهى بعد از انقلاب منتشر شد، (ص 369) و البتّه سال بعد در چاپ دوم «نون جو» نيز (ص  584) نقل شده است.

آن روزها هنوز جنگ ايران و عراق پيش نيامده بود و من مخارج فتوكپى كتاب را به حساب يك گلوله مشقى مانور محاسبه كرده بودم، ولى البته امروز ديگر شايد اولويت با آن چه نوشته ام نبوده باشد كه همان گلوله مشقى را هم بايد به سينه دشمن زد.

ياد يكى از دوستان به خير عضو يك كتابخانه بود، پيشنهاد كرده بود كه فلان مبلغ براى خريد فلان كتاب و فلان كتاب فرنگى لازم است. زودتر تأمين اعتبار كنيد كه از خارج درخواست كنيم.

گويا، رييس حسابدارى كه مرد مؤمن باذوقى بود، او را خواسته بود توى اطاقش، يك پوتين سربازى گذاشته بود اين طرف ميز و يك قرآنهم گذاشته بود آن طرف ميز و فهرست كتاب ها را هم گذاشته بود جلو خودش. بعد آن كتابدار را پيش خوانده و گفته بود:

ـ مى دانى، جمعى از بچه ها دارند آن طرف رودخانه زير آتش پيش مى روند، جمعى از بچه ها هم توى كلاس ها دارند درس مى خوانند، تو بايد دست بگذارى روى اين قرآن، من هم دست مى گذارم روى يكايك اين كتاب ها، هر كدام كه تشخيص مى دهى كه اولويّت با خريد آن كتاب است يا خريد اين پوتين، به من بگو، من علامت مى گذارم و بعد البتّه اعتبار آن را تأمين مى كنم.

رفيق ما، آهسته، از حسابدارى پا بيرون گذاشته در حالى كه مى گفت: ما را با قرآن طرف مكن. خود آن پوتين سربازى با زبان بى زبانى دارد به من حالى مى كند كه اولويت در كجا خوابيده است...!

متأسفانه از كنار همه چيز با ظرافت مى شود گذشت جز از كنار جنگ. البتّه آنها كه در دوردست ها تنها با اخبار راديو و تلويزيون از جنگ آگاه مى شوند، غير ممكن است بتوانند حس كنند كه در حوالى كارون و كرخه و هويزه و شط و باتلاق هاى آن نواحى چه مى گذرد، و دنيا دست كيست؟ اهلى شيرازى گفته:

من از محيط محبت، همين نشان ديدم                   كه استخوان شهيدان به ساحل افتاده است

***

بنده ناتوان كه حدود بيست سالى است هر سال تقريباً يكى دو بار توفيق زيارت استاد جمال زاده را يافته ام به خوبى مى دانم كه مصاحبه با ايشان، كارى است از نوع «سهل و ممتنع» در ادبيات خودمان، سهل است كه ايشان با روى باز و بى دريغ فوراً آدم را مى پذيرند و ممتنع است از اين جهت كه بلافاصله شروع به صحبت مى كنند، و كارى به سؤال طرف ندارند، و پى در پى مطلب مى گويند، مطالبى كه هرگز تمامى ندارد. در اين جا هم جواب ها گاهى از حوصله سؤال ها خارج شده، تا حدى كه آدم ياد امام فخر رازى مى افتد، بعضى اهل ادب او را امام المشككين (پيشواى شكاكان) خوانده اند به دليل اين كه امام فخر آن چه را مورد شك و ترديد بود، در كمال صلابت، قرص و محكم طرح مى فرمود و وقتى جواب مى داد، به ليت و لعل مى گذراند، و يك وقت آدم متوجه مى شد كه بيش از آن كه از ترديد رهايى يابد، شك تازه در دل او راه يافته است و آن وقت بود كه آدم مثل ناصر خسروبا خود مى گفت:

بس حلق گشاده به خرافات و محالات                     كى بسته شود سخت بدين سست سؤالى

در چنين مواردى تنها يك تصور مشكل را حل مى كند و آن اين كه احتمالا آقاى جمال زاده سؤال را درست نشنيده باشند.

در عرف اهل سياست معمولا سؤالات طورى مطرح مى شود كه طرف را در يك مسير خاص قرار دهند كه جواب را چيزى به زبان آورد كه دلخواه سؤال كننده است، (درست مثل آن كه قطارى را روى دو تا ريل مى اندازند و مى گويند حالا كجا مى خواهى بروى؟ معلوم است كه او به جايى بايد برود كه آن دو خط به آن جا ختم مى شوند).

در چنين مواردى تنها يك راه به داد جواب دهنده مى رسد و آن اينست كه شنونده يا كر باشد، يا خودش را به كر گوشى بزند، در اين صورت، او چيزى از گفتار حريف خواهد شنيد كه خاطرخواه خود اوست.

به عبارت ديگر مطلبى مطرح شده كه دلخواه سؤال كننده بود، و جوابى داده شده كه مخزون خاطر پاسخ دهنده بوده، و بايد به شما عرض كنم كه خوانندگان شما هم كم كم از آن كسانى شده اند كه هم در سؤال ها و هم در جواب ها، به چشم دل، چيزى را مى خوانند كه پسند خاطر خودشان بوده باشد نه منظور نظر سؤال كننده يا پاسخ دهنده، درست مصداق قول مولانا:

او جواب خويش بگرفتى ازو                                     وز سؤالش مى نبردى غير بو

***

گوش حس تو به حرف ار درخور است                        دان كه گوش غيب گير تو كر است

البتّه حاشيه ها بيش از حد است و اين از طبيعت اين پيرمرد زنده دل است كه اگر شما چهار ساعت با جمال زاده بنشينيد، سه ساعت و پنجاه و چند دقيقه را فقط او حرف مى زند، و آن چند دقيقه باقى را هم، همسر او «اگى خانم» تا وقتى كه سالم بود به ميان صحبت مى دويد و به لهجه آلمانى سوييسى نيمه فارسى مى گفت:

ـ گمال (جمال) ديگر بس است!

همين سال گذشته كه در خدمتشان بودم و نفس استاد از صحبت بند آمده بود، حرف را قطع كردم و گفتم: استاد عزيز، حرف زياد شما را خسته مى كند، دكترها هم گاهى توصيه اى دارند كه در صحبت بايد امساك شود!

پيرمرد، در حالى كه به چشم من خيره شده بود با ملايمت گفت:

پاريزى عزيز، تو اگر در حرف زدن كوتاه بيايى حق دارى كه هنوز چهل پنجاه سال فرصت دارى تا به سن و سال من برسى و حرف هاى خود را بزنى، اما من، من ديگر فرصت زيادى ندارم، بنابراين اگر زبان يارى كند، هر چه در چنته دارم بايد به زبان آورم، كه آفتاب عمر بر لب بام است و به قول كسايى مروزى:

گذاشتيم و گذشتيم و بودنى همه بود                       شديم و شد سخن ما فسانه اطفال

ظرافتى كه آقاى خسروشاهى در طرح سؤالات و نظم جواب ها به كار برده اند نكته اى است كه از آن غافل نبايد بود، وگرنه خود ايشان و هم چنين آقاى موسوى گرمارودى نيز شاهدند كه آقاى جمال زاده با عمرى اندكى كم تر از مجموع عمر من و آقاى خسروشاهى در حالى كه به قول حزين: از حياتش نفس پا به ركابى مانده است اكنون ساليانى چند است كه متأسفانه، از گوش به كلى كر شده اند و سمعك هم نمى دانم به چه دليل به كار نمى برند بدين سبب در غيبت، گفتگوى تلفنى با ايشان به كلى بى حاصل است و در حضور نيز تنها از حركات لب و دهن گوينده درك مفهوم مى كنند (و اين البتّه درين روزها شايد چندان عيبى هم نباشد. كه آنقدر لاطائل در فضاى عالم پراكنده است كه گاهى بايد پنبه در گوش كرد، علاوه بر آن خوانندگان بايد حق بدهند به گوشى كه 96 سال به چندين زبان حرف و صدا شنيده، از فريادهاى مشروطيت ايران گرفته تا غرض توپ كروپ در جنگ جهانى اوّل و زوزه هواپيماهاى داكوتا در جنگ دوّم، به قول كرمانى ها، گوش كه هيچ، آفتابه مسى هم كه باشد سوراخ مى شود!)

حالا كه صحبت كرى و گوش پيش آمد، طبق معمول، حرف را به كرمان بكشانم و يك شوخى از حاج اكبر كر مؤسس پرورشگاه صنعتى كرمان - برايتان نقل و صحبت را تمام كنم.

اين حاج اكبر صنعتى جد همايون صنعتى ـ همان كسى است كه با تأسيس چنان مؤسسه عظيمى، با دست خالى، چند نسل كودكان بى سرپرست كرمان را صاحب هنر و ورزيده و كارآمد و مرد زندگى بار آورد.

شنيده ام كه در زمان جنگ بين الملل اوّل و غوغاى دموكرات ها در كرمان، كه مردم عموماً طرفدار آلمان ها شده بودند و بانك روس را چاپيدند و انگليس ها را بيرون كردند، و جنگ مسلحانه پيش كشيدند، يك روز كه ميتينگى عظيم در سراى سردار و بازار راه افتاده بود و سخنرانان حرف هاى مفصلى به نفع آلمان ها زدند و زنده باد گفتند، اين حاج اكبر صنعتى كه معروف به حاج اكبر كر بود (و هميشه مى گفت: خداوندا، كرم كردى، كرم كردى، خرم نكردى)! بى مقدمه رفت بالاى سكو ايستاد و شروع به صحبت كرد. البتّه چون خارج از برنامه بود مردم ابتدا ساكت شدند تا ببينند چه مى گويد و در آن جو پر هياهو كه تماماً آغشته به هوادارى آلمان ها و ژرمن ها بود و جمعى مى گفتند ويلهلم غايبانه خود را ختنه كرده و مسلمان شده، و او را به قول وحيد دستگردى، «يار اسلام، طرفدار عرب، پشت عجم» مى خواندند، با صداى بلند شروع به مخالف خوانى كرد و مثل بلندگو، برخلاف انتظار جمع، از انگليس ها تعريف و تمجيد كرد. (كرها خيلى بلندتر از ديگران صحبت مى كنند، چون فكر مى كنند همان طور كه خودشان حرف كسى را نمى شنوند، ديگران هم حرف آنها را نمى شنوند).

او با صراحت اعلام داشت كه: مردم، اين آلمان ها دنيا به روى آنها بسته است نفت ندارند، آذوقه ندارند و در محاصره اند، اما انگليس ها دريا و خشكى به روى آنها باز است، همه چيز دارند، از هند و آمريكا و روس، شرق و غرب; همه جا همه چيز به آنها مى رسد، رجال دارند، ماشين دارند، كشتى دارند، اين ها مآلا پيروز مى شوند، شما كرمانى هاچطور شده كه درين گوشه عالم به نفع آلمان ها فرياد مى زنيد و زنده باد مى گوييد؟

مردم از حرف هاى پيرمرد كَر خشمگين شدند، با اين كه احترام او را داشتند، باز فرياد بلند شد: بيا پايين، بيا پايين، مزخرف نگو.

باز پيرمرد فرياد بلند كرد و گفت:

هم ولايتى هاى عزيز، آيا حرف هاى مرا خوب شنيديد؟

در ميان فريادهاى فحش و سر و صداى خشم آلود، يكى دو تن فرياد زدند:

بله شنيديم، شنيديم، پيرمرد، بى خود مى گويى، بيا پايين.

پيرمرد در حالى كه از پله هاى سكو پايين مى آمد، دوباره ادامه داد:

خوشوقتم، خوشوقتم كه شنيديد، ولى من به شما بگويم كه چون به طور كلى كر هستم، من حتى از سنگ كر توى جاده سر آسياب هم كرتر هستم و بنابراين هيچ يك از فحش هاى شما را نشنيدم.

دو سه سال بعد، وقتى چند تن كرمانى به ديدن حاج اكبر رفته بودند، يكى از آنها كه سابقاً عضو حزب دمكرات بوده و در جنگ با انگليس ها اسير و به شيراز و سپس به هند تبعيد شده و تازه بازگشته بود، خطاب به حاجى، گفته بود:

حرف شما آن روز درست بود ما نفهميديم، آلمانى هاى ما عاقبت شكست خوردند!

حاج اكبر، طبق معمول، سرش را برده بود جلو و گفته بود:

درست نشنيدم چى گفتى؟ كسى از كسى چيزى خورده؟

هم شهرى اندكى بلندتر گفته بود:

نه، مى خواستم بگويم كه بالاخره انگليسى هاى شما بردند!

باز حاج اكبر سرى جنبانده و گفته بود:

حيف كه حرف هاى شما را خوب نمى شنوم، هركس، هر چه برده و خورده حلالش، شما بفرماييد چايى تان را بخوريد كه سرد نشود!

با تقديم احترام - باستانى پاريزى

فروردين 1365      
          
 
توضيح:

ضمن تشكر از استاد باستانى و اظهار محبت و لطفى كه به بهانه اى، نسبت به اينجانب ابراز داشته و در آن به طنز و لمزهاى جالبى هم اشاره كرده اند، يادآور مى شود نوار ضبط شده از سؤالات ما و جواب هاى شادروان جمال زاده، شهادت مى دهد كه هم او سؤال هاى ما را مى شنيد و هم ما پاسخ هاى ايشان را مى شنيديم و ضبط مى كرديم. و به طور طبيعى، پاسخ ها بدون ابهام و پرسش ها بدون رمز و راز بود، يعنى گفتگوى ما كاملاً طبيعى بود ولى پرسش ها با صداى بلند و گاهى «فرياد گونه» مطرح مى شد كه پيشاپيش عذر ما موجه بود و ايشان هم چون «ثقل سامعه» داشتند صداهاى بلند ما را هم حتماً «طبيعى» دريافت مى كردند!

سيد هادى خسروشاهى