دو نامه درباره انقلاب اسلامي ايران

تهيه كنندگان ويژه نامه :

ديدارى با جمال زاده
 
منبع: کتاب خاطرات مستند استاد خسروشاهی درباره : سيد محمد علی جمالزاده
 
... رفته بودم «لوگانو» ـ در شمالى ترين نقطه سوييس ـ براى عيادت شيخ عمر التلمسانى رهبر 82 ساله «اخوان المسلمين»، كه در بيمارستانى بسترى بود، گفتم حالا كه اين همه راه آمده ايم، چرا به ديدار پيرمرد ديگرى از ايران، كه در «ژنو» زندگى مى كند نرويم؟... دوستان گفتند با قطار 6 ساعت راه است... از لوگانو به زوريخ، برن و از آن جا به ژنو... خستگى راه را پذيرا شديم و به ژنو رفتيم.

براى بار دوم بود كه به ديدارش مى رفتم، يك بار در چند سال پيش، با برادر عزيز احمد جلالى سفير سابق ما در ژنو، به سراغش رفته بودم و اين بار با آقاى طالع سركنسول ما در ژنو، همراه فردى كه وابسته فرهنگى مان در واتيكان بود!

وقتى به جلوى آپارتمان كوچكش در ژنو رسيديم، طبق معمول و رسم او، خود در جلو درب ساختمان منتظر ما بود. تكيده و كوچك اندام، ولى خون گرم و زنده دل... با هم از پله ها به بالا رفتيم... اطاق پذيرايى هم چنان نامرتب و گرد گرفته است. علاوه بر كتابخانه، روى ميزها و صندلى ها هم، همه جا، پر از كتاب است. البته هرچقدر آشفته و درهم و برهم باشد ولى استاد خود مى تواند هر كتابى را كه مى خواهد، به راحتى پيدا كند، بر خلاف من كه اگر بخواهم كتابى را بيابم، بايد دو روز بگردم! و آخر سر هم پيدا نشود!... در هر حال، همه جا در تسخير كتاب و نشريه است!... به ياد كتابخانه خودم در قم و تهران مى افتم!...

... برخلاف تصور بعضى ها، پيرمرد به گفته خود، هرگز حقوق بگير همايونى يا جزء ابواب جمعى «ظلمه» يا «عمله آماتور» آنان نبوده است. در جوانى كارى در فرنگستان براى خود دست و پا كرده بود و پس از سى سال كار، بازنشسته شده و از همان وقت و تاكنون، با همان حقوق ناچيز بازنشستگى زندگى مى كند. خود مى گويد 96 سال دارد و آن را به صد خواهد رسانيد... ما هم مى گوييم: انشاءالله تا 120...

بر روى صندلى كهنه و قديمى كه مى نشينيم، اين شعر در ذهنم خطور مى كند:

ما آبروى فقر و قناعت نمى بريم          با پادشه بگوى كه روزى مقدر است

البته شاهى ديگر در كار نبود و شعر را هم براى پيرمرد نمى خوانم، ولى زندگى ساده و بى آلايش او به خوبى نشان مى دهد كه «آبروى فقر و قناعت» را نبرده است... به ويژه كه پس از پيروزى انقلاب اسلامى، از چپِ چپ گرفته تا راستِ راست، ضد انقلاب خوش نشينِ خارج، به سراغش رفته اند كه او را به سوى خود خوانند و طبعاً اگر مصاحبه اى كرد و سخنى بر وفق مراد آنان گفت، «زندگيش» را هم «تأمين» كنند!... ولى او مردانه در برابر همه آنها ايستاده و همچنان «مدافع انقلاب» باقى مانده است، بدون آن كه از فرزندان انقلاب هم «خير مادى» ديده باشد.

مى گفت: بارها افراد از طرف سازمان هاى مختلف به سراغ من آمده اند، حرف ها زده اند، از نظام اسلامى بدگويى ها كرده اند، ولى من به آنها گفته ام: اگر اين نظام هيچ خدمتى به مردم ايران جز تغيير رژيم پادشاهى 2500 ساله نكرده باشد، همين يك امر براى پشتيبانى از آن كفايت مى كند و شما به جاى قدردانى و كمك براى اصلاح امور، به تخريب آن مشغوليد و نمى دانيد كه اين انقلاب چه نعمت بزرگى است براى ملت ايران و در هر صورت اگر نواقصى هم هست، اين ها باعث تغيير عقيده من نمى شود...

يادم آمد كه او در نامه هاى متعددى كه براى من نوشته، بر اين موضوع تكيه داشته است:

«من مكرر گفته و نوشته ام كه من خدا را شكر مى گويم انقلابى كه همه در انتظار آن بوديم، سرانجام به منصه ظهور رسيد و در پرتو جان نثارى و فداكارى طبقات محروم و ستمديده و يك لاقبا، كه در مقابل آن سپاه عظيم شاهنشاهى كه با مطمئن ترين اسلحه امروزى دنيا مسلح بود و از حيث عظمت، شكوه و قدرت سومين سپاه در تمام كشورهاى آسيايى بود، جز الله اكبر و سينه لخت، سلاح و سپر ديگرى نداشت، مظفر و فيروز گرديد و تخت و تاج استبدادى مطلق مالك الرقاب، كه جان، مال، عرض و ناموس ملت بى يار و ياورى را مال طلق خود مى دانست، سرنگون ساخت و رژيم جمهورى را به ملك و ملت ايرانهديه داد و از جان، مال و خون خود ابداً مضايقه نكرد و با اين رژيم، راه ترقى، اصلاح و رستگارى را به روى ما گشوده است... اين نظر اساسى من است و تغييرى در آن حاصل نگرديده و گمان نمى رود كه تا زنده ام تغييرى در آن حاصل گردد...». (از نامه مورخ 27 دى ماه 63)

... او در نامه ديگرى مى نويسد: «... در اين چكيده، اين حقير سر تا پا تقصير اسم آقاى خمينى را نياورده ام و با آن كه ارادت بسيار محكم و خالصانه به حضور انورش دارم، فكر كردم كسى نتواند بگويد باز با يك متملق دروغى و چاپلوس دمدمى طرف شده ايم و عرايضم بى ثمر و بى فايده بماند...» (از نامه مورخ 22 ارديبهشت 62)
 
پيرمرد را مى توان «مجمع الخواطر» ناميد!... اگر فرصت شنيدن را داشته باشيد تاريخ زنده يك قرن اخير است... از مشروطيت تا به امروز... و كمى كه به خاطره هاى آن دوران اشاره مى كند، مى گويد: ديگر از دوستان هم دوره من كسى نمانده است. من آخرين آنها هستم و 96 سال دارم، كم عمرى نيست آقا!.

آرى! «جمال زاده» را مى گويم... پسر مرحوم سيد جمال الدين واعظمعروف دوران مشروطيت را كه روزگارى نخستين داستان نويس ايرانبود و با كتاب «يكى بود يكى نبود» به اوج شهرت رسيد... و با انتشار «خلقيات ما ايرانى ها» كه فساد و تباهى ايرانى جماعت ساخت نظام شاهى را در آن بيان كرده بود، آثارش اجازه تجديد چاپ نيافت، چرا كه «شاه را خوش نيامده بود»! و خودش هم مورد غضب رژيم همايونى! قرار گرفت و دو سال تمام پاسپورتش را تمديد نكردند و شايد هم از نظر آنها، اين نوعى جرم بود كه كسى ده ها سال در اروپا بماند و حاضر نشود تغيير تابعيت بدهد و يا حتّى كارت شناسايى «فرنگى» بگيرد!... مگر نه اين است كه همه آنها، خود امروز علاوه بر «گرين كارت»! تابعيت آمريكا يا يك دولت جنايت كار ديگر را پذيرفته اند؟...

ولى وقتى مى پرسم چرا به ايران نيامديد؟ مى گويد: من در رژيم سابق اگر به ايران مى آمدم يا در گوشه زندان مى پوسيدم و يا آدمى بودم پول دار و پول دوست... و آن ديگر من نبودم. خيلى ها كوشيدند مرا «بىوطن» بنامند، ولى من هم در عوض، اصرارى نداشتم كه عقيده آنها را تغيير دهم و اكنون هم كه خودم پير شده ام و زنم كه 55 سال تمام با او زندگى كرده ام، مريض شده و هيچ كسى جز مرا ندارد، چگونه به وطن برگردم و تازه مى دانيد كه در ايران حتى اين دو اطاق و حقوق بازنشستگى را هم ندارم...

... البتّه درگذشته هم «جمال زاده» در اين زمينه ناقدان زيادى داشته كه شايد از همه خشمگين تر و تندتر «جلال آل احمد» بوده كه در يك نامه طولانى، در واقع او را دادگاهى مى كند! كه چرا از ميهن گريزان است!... و آن گاه به بعضى از آثارش مى تازد:

«... هيچوقت نمى توانم فراموش كنم كه سه چهار بار در كلاس هايم وقتى «دوستى خاله خرسه» شما را براى بچه مدرسه اى ها مى خوانده ام، گريه ام گرفته است و به همين مناسبت هميشه به خودم مى گفته ام چرا آدمى كه «يكى بود يكى نبود» را نوشته است، برمى دارد و مثلا «صحراى محشر» را مى نويسد؟ شما با «يكى بود يكى نبودتان» مرا شيفته خود كرديد با «درد دل ميرزا حسينعلى» احساس كردم كه زه زده ايد، با «قلتش ديوان» از شما دل زده شدم و با «صحراى محشر» دلم از شما به هم خورد; حيف! و بعد كه ديگر هيچ...» (1)

البته در اين مقدمه، من قصد بررسى يا «نقد آثار» جمال زاده را ندارم، و آن را، اگر فرصتى شد، به وقت ديگرى موكول مى سازم. ولى درست در يكى از نامه هاى غير ادارى! از ايتاليا به جمال زاده (در تاريخ 20/10/63) به همين «صحراى محشر» اشاره اى دارم كه بى مناسبت نيست آن را هم نقل كنم و بعد به اصل مطلب برسيم:

«... در ضمن چون استاد به عمق ارزش هاى اخلاقى و معنوى اسلام توجه دارد و نارسايى ها، خرافات يا كمبودهاى موجود در جهان اسلام را كه بى ترديد در اثر قرن ها حكومت قلدرها، سلاطين و صاحبان زر، زور و تزوير به وجود آمده است، از اسلام راستين نمى داند، در شرايط كنونى كه حركت بازگشت به اسلام واقعى در ميهن ما آغاز شده است، محتويات «صحراى محشر» را چگونه ارزيابى مى كنيد؟ و با توجه به اين كه آثار استاد، به عنوان پيشگام روشنفكران غرب زده ميهن ما، در بسيارى از جوانان تأثيراتى گذاشته است، آيا صلاح نمى دانيد كه نظر كلى خود را در مورد آن، براى ثبت در تاريخ، مرقوم داريد...»؟!

پاسخ استاد همان بود كه براى جلال نوشته بود:

«... از كتاب صحراى محشر خوشتان نيامده است؟ خيلى از هموطنانم با شما هم عقيده اند، ولى خودم از آن بدم نمى آيد»!

البتّه سرانجام معلوم نمى شود كه استاد آثار خودش را براى خودش نوشته يا براى هموطنانش كه «خيلى از آنها» آن را دوست نمى دارند؟! و اگر براى خودش نوشته، چرا آن را به دست چاپ سپرده است؟ كه  بگذرم!...

***

... من در مدت اقامت چند ساله در ايتاليا، با استاد جمال زاده تقريباً «تبادل فرهنگى» دايمى و «مكاتبات» غير ادارى زيادى داشته ام كه اگر مجالى بود، به نشر مستقل آنها خواهم پرداخت، ولى در اين جا فقط دو نامه استاد را منتشر مى سازيم:

1ـ نامه اى از جمال زاده به تاريخ 12 بهمن ماه 1362، كه اينك نشر آن مناسب با آغاز هشتمين سالگرد پيروزى انقلاب اسلامى ايران انجام مى شود و بدين وسيله مى توان از نظريه «پيشتاز روشنفكران ايرانى جماعت» در اين زمينه آگاه شد.

2ـ نامه اى از استاد به تاريخ 28 مهرماه 1362 كه در تقدير از يك كار فرهنگى ما، آن را ارسال داشته است... اين نامه علاوه بر اين كه «نشان گر» روح فرهنگ دوستى جمال زاده است، «افشاگر» ماهيت ضد فرهنگى نظام شاهنشاهى نيز مى تواند باشد و به خوبى آشكار مى سازد كه متوليان آن رژيم، على رغم همه ادعاهاى فرهنگ دوستى!، خود «دزدان رسمى فرهنگ اسلامى ـ ملّى ايران زمين» بوده اند و حراج روزانه آثار ايران قديم و پس از اسلام، در بازارهاى بين المللى امروز هم، توسط اين دزدان رسمى كه با «چراغ» آمده بودند، براى اثبات اين ادعا، كافى خواهد بود، و چرا چنين نباشد كه از قديم گفته اند:

اگر ز باغ رعيت ملك خورد سيبى               برآورند غلامان او درخت از بيخ
به پنج بيضه كه سلطان ستم روا دارد          زنند لشگريانش هزار مرغ بسيخ

يعنى آن چنان «شاهى» اين چنين «شاه پرستانى» هم بايد داشته باشد... و چون در اين جا سخن ما درباره مفاسد رژيم پهلوى - پدر و پسر - نيست، از آن مى گذريم و مى گذاريم به وقت ديگر!..

اكنون نامه اوّل پيرمرد را بخوانيم:

 
نامه اول: درباره انقلاب
 
ژنو 12 بهمن 1362 ش.

با سلام، دعا و احترام خالصانه

حضور انور حضرت آقاى سيّد هادى خسروشاهى زيدت افاضاته.

با نهايت احترام، معروض مى دارد كه در مرقومه 5/11/62 خودتان پس از بذل لطف و عنايت بسيار كه مايه مباهات و سپاسگزارى قلبى حقير است، مرقوم فرموده ايد:

«اگر تحليل خود را از انقلاب اسلامى ايران با صداى خود بيان كنيد تا براى ثبت در تاريخ ضبط گردد و در صورت تمايل خودتان، از آن در راديوى جمهورى اسلامى به مناسبت دهه فجر استفاده شود، البتّه اگر مايل باشيد، با احترام و تشكر».

معروض مى دارد كه گويا سابقاً چكيده، مغز و لب عقيده خودم را و آنچه را در همين موضوع دو سالى پيش از اين، در راديوى بى بى سى لندن (به وسيله ضبط صوت در ژنو) به زبان فارسى در ايران پخش كردند، به عرض حضور انور عالى ابراز داشته ام و اگر امر فرماييد مى توانم صورت و متن كامل آن را رونويس كرده و ارسال خدمت بدارم.

لب كلام چنان كه گويا به خط خودم به عرض مبارك رسانيده ام، اين است:

براى من كه عقيده دارم تاريخ 2500 (و بلكه 2600) ساله ايران سرتاسر حاكى بر استبداد مطلق بى حد و مرز و اختيار كامل طبقه شاهان و شاهزادگان و حتى گروهى از بزرگان و بستگان دستگاه شاهى به قول خودشان «خداوندگارى» و فقدان حقوق اساسى طبقه پايين و زيردستان يعنى مردم كاركن و رنجبر و زحمت كش (كه در حقيقت ولى نعمت واقعى ساير طبقات بوده اند) است سرنگون شدن تخت و تاج شاهى و شاهنشاهى كه بر طبق تجربه هايى كه از تاريخ دنيا به دست مى آيد مى توان آن را قطعى و بدون بازگشت دانست، امر بسيار مبارك و سودمندى براى ملك و ملّت ايران است و طلوع آفتاب جمهوريت را در اين كشور بسيار ستمديده، مظلوم و محروم; مبارك، ميمون و موهبت بسيار گران قدر مى دانم و معتقدم كه از بركت فداكارى، جان نثارى و ايمان مردم بينوا و خرده پا و به اصطلاح سينه چاك و يك لاقبايى كه تنها سلاحشان عشق به عدالت، انصاف، دل سوزى و همان «الله اكبر» معروف بود، به دست آمد و وظيفه هر ايرانى پاك طينتى است كه آن را با جان و دل نگهدارى و حمايت نمايد و با تمام توانايى و وسايلى كه در دست دارد بكوشد كه اين گوهر گرانبها را پاك و تابناك نگه دارد على الخصوص كه بدون هيچ شك و ترديدى; چنان كه تاريخ ديروز و امروز دنيا در اروپا و آسيا و آمريكا ـ به خصوص آمريكاى ميانه و جنوبى ـ و حتى آفريقا; در نهايت روشنى، وضوح و صراحت نشان داده است و نشان مى دهد كه جمهورى خراب، فاسد و آلوده ممكن است از هر سلطنت مستبد شاهى و شاهنشاهى مطلقه، بدتر و خسران آميزتر باشد و ملك و ملّت را با سرعت بيشترى به گرداب هلاك و ادبار نزديك تر سازد.

در آن چه مربوط به مملكت خودمان ايران است گمان نمى رود احدى از خودمانى يا بيگانه منكر باشد كه امروز پس از آن همه شاهان و شاهنشاهان كوچك و بزرگ و حتى پس از تقريباً هشتاد سال كه از انقلاب مشروطيت و مشروطيت مى گذرد، اكثريت كامل اهل مملكت ما دچار چهار بلاى مبرم و مهلك باقى مانده اند:

اوّل: بى سوادى و بى خبرى.

دوّم: فقر و فاقه.

سوّم: فسادى كه قهراً زاييده بى سوادى و فقر است.

چهارم: مداخلات ناحق و ظالمانه ممالك مقتدر و ثروتمند در امور مشروع ما كه به كلى با تمام قواعد و قوانين بين المللى و انسانى كاملا مخالفت دارد.

و از اين رو، باز معتقدم كه ايران ما داراى هر نوع حكومت و قانونى باشد (و به خواست پروردگار همانا حكومت جمهورى پاك، ممتاز، حقانى و با ايمان خواهد بود) تا در مبارزه با اين چهار دشمن هولناك توفيق كافى حاصل ننمايد و مخصوصاً در اجراى عدالت كه از اصول دين ما هم به شمار مى آيد و هكذا در عدالت اقتصادى و مراعات حقوق طبقات گوناگون قدم هاى ضرورى و مؤثر را بر ندارد، مخلوق اين آب و خاك از نعمت آن چه حق حقّه آنها است يعنى رفاه، امنيّت، عدالت، آسايش تن، جان و روح، دانش و شادكامى به اندازه اى كه كاملا و بر وفق تمام قواعد، اصول خدايى و انسانى، عقل و فهم و ايمان استحقاق كامل دارند برخوردار نخواهند گرديد و تا از اين موهبات حقّه محروم بمانند حتى مدافعان خوب، دانا و رشيدى براى امور كشورى از قبيل رأى دادن در انتخاب نماينده و رييس جمهور، رييس دولت، داورهاى دادستانى و اولياء امور در كار تعليم، تربيت، اقتصاد، امنيت و نگهبانى آب، خاك، استقلال، سيادت و حقوق خود، چنان كه شرط اساسى كار و عافيت و رستگارى است، بر نخواهند آمد.

در پايان اين عرايض قدرى گنگ و موجز، بايد بيفزايم كه از قوه به فعل آوردن اين مقدمات مهم و اساسى را ابداً كار آسان و بى دردسر نمى دانم و به موانع و مشكلات بسيارى كه در ميان است تا اندازه اى آگاهى دارم و نيز قبول دارم كه به حكم آن كه تمام كارهاى دنيا بستگى به دو چيز اساسى دارد:

اوّل: اسباب، الأمور موقوفة باسبابها وَاُوقاتِها.

دوّم: زمان.

بايد عجله و شتاب زدگى را جايز نشماريم و بلكه با تعقّل، تأنّى، تفكّر و مشاوره قدم به قدم جلو برويم و اميدوار باشيم كه آن همه مشكلات و موانع پليدى كه از هر سو از بالا و پايين، خودمانى و بيگانه هر قدمى را به سوى هدف، سخت دشوار مى سازد و ممكن است مايه يأس و بدبينى باشد شرط كار (هر كارى) مى باشد و بردبارى، تحمل، حوصله و كاردانى (مخصوصاً كاردانى، مهارت، بصيرت و فراست) تنها كليد كاميابى است و از اين راه دور و فقدان هر نوع وسيله امداد رسانيدن جز دعايى كه از جان و دل و از اعماق روح و قلب بر مى خيزد كارى از دستم ساخته نيست و از خداوند منّان و عليم براى هر فرد از افراد هموطنانم و غير هموطنانم كه در اين راه خير كه كاملا حكم حَىّ عَلى خَير الْعَمل را دارد كه از قواعد و اصول هر دين و آيين و اساسنامه در دين به شمار مى آيد، توفيق كامل خواستارم.

بعون الملك الوهاب.
ژنو، 12 بهمن 1362 شمسى / 28 ربيع الثانى 1404 قمرى.
الاحقر سيد محمّد على جمال زاده سيّد موسوى

بعد التحرير:

البتّه اگر امر بفرماييد صورت گفتار ناقابلم را كه دو سالى (يا يك سال و نيمى، اكنون درست تاريخش در خاطر باقى نمانده است) پيش از اين به وسيله ضبط صوت در ژنو از طرف بى بى سى لندن در ايران و ممالك مجاور پخش گرديد، پيدا خواهم كرد و رونوشت كرده ارسال حضور عالى خواهم داشت، اما شايد چكيده آن را به طورى كه در صفحات اين معروضه تقديم گرديد ملاحظه مى فرماييد كافى باشد. در آن، عين مطالب است با رعايت ايجاز.
با تجديد احترام جمال زاده
 

نامه دوم: فرهنگ دزدى رژيم
 
ژنو، 28 مهر 1362

با سلام، دعا و احترام خالصانه خدمت جناب آقاى سيّد هادى خسروشاهى زيد مجده سفير كبير دولت جمهورى اسلامى ايران در واتيكان (رم).

معروض مى دارد كه مرقومه 2/7/62 به انضمام صورت كتاب هاى خطى اسلامى در ايتاليا عزّ وصول بخشيد و موجب امتنان و مسرت خاطر گرديد. اين كار به كلى بى سابقه در جمع آورى، برداشتن صورت، تهيه فتوكپى و توضيحات لازم به عقيده اين حقير ناچيز، در حكم امر به معروف و حى على خيرالعمل است و خدمت واقعى گرانبهايى است نسبت به علم، ايمان، ادب و وطن، همان وطنى كه در حقش آمده است كه حب الوطن من الايمان.

من به عنوان يك نفر ايرانى مسلمان و خيرخواه روح و جسم مردم ايران، از صميم قلب تبريك مى گويم و بديهى است كه چنين كار ثوابى، اجر و پاداش به سزايى دارد كه همانا قدردانى ايرانيان و تمام مسلمانان علم و معرفت دوست و با ايمان است. افسوس دارم كه دور افتاده ام و پيرى و ناتوانى اجازه نمى دهد كه كمكى (هر قدر خرد باشد) برسانم.

تهيه هفت هزار نسخه خطى فارسى و عربى و تركى تنها در كتابخانه هاى ايتاليا كار آسانى نيست و ايمان، همت، پشتكار و عشق لازم دارد. گزارش سفارت هم درباره اين اقدام مهم بر قدر و ارزش كار مبلغى مى افزايد و سرمشقى خواهد بود براى هموطنانم در ممالك و مراكز ديگر  دنيا.

حضرت آقاى خسروشاهى در پايان مرقومه به خط خودتان تذكر داده ايد كه «متأسفانه سفراى شاهنشاهى علاقه اى به فرهنگ و آثار خطى موجود در اروپا نداشته اند... و ظاهراً بعضى از آنها برعكس عمل كرده كتاب هاى خطى نفيس را در اروپا به فروش رسانيده اند...»

ارادتمند در اين باب بى خبر نمانده ام و حتى از زبان مرحوم عبدالله خان بهرامى (گويا رييس نظميه در دوره رضاشاه پهلوى كه با سمت رييس نمايندگى دايمى ايران در ژنو، به ژنو آمده بود) شنيدم كه به رضاشاه خبر رسيده بوده است كه مدير كتابخانه سلطنتى كه مرد با عنوانى بوده است، مينياتورهاى كتاب هاى خطى قديم و گرانبها را مى چيند و پنهانى به منزلش مى برد و به مشتريان خارجى مى فروشد. رضاشاه همين آقاى عبدالله خان بهرامى را مأمور مى كند كه رسيدگى نمايد و نهايت اهتمام را مبذول دارد تا بلكه حقيقت امر مكشوف گردد.

مرحوم بهرامى مى گفت با چند تن از اشخاص خبره و امضاى نظميه به منزل آن شخص رفتيم ولى هر قدر تجسس كرديم چيزى به دست نيامد، ولى در پايان كار متوجه شديم كه طاق تالار پذيرايى را به تازگى گچ كارى كرده اند و همين خود محرك كنجكاوى ما گرديد و حكم كرديم گوشه اى از گچ كارى طاق را با تيشه خراب كردند و معلوم شد تمام سقف با مينياتورهاى قيمتى پوشيده شده و روى آن را براى رد گم كردن، گچ گرفته بودند.

در خود شهر ژنو هم روزى رييس نمايندگى دايمى، به بنده اظهار داشت كه خيال دارند براى نمايندگى، كتابخانه اى تأسيس نمايند و كمك مرا مفيد مى دانست. كار مباركى بود و بنا شد در كتابفروشى هايى كه كتاب كهنه مى فروشند به سراغ كتاب هايى برويم كه ارتباط به ايران دارد. خود بنده در كتاب فروشى معروف به «كتاب فروشى سِلاتْ كين» يك دوره كامل از سياحت نامه شارْدَن چاپ اصلى را در چند جلد پيدا كردم و به قيمت مناسبى خريديم و وارد كتابخانه نمايندگى شد. كتاب بسيار گران قدر و نادرى بود، ولى چند ماهى پس از آن كه از طرف دانشگاه ژنو مرا دعوت كردند كه در آن جا كنفرانسى درباره اصفهان بدهم و چون اصفهان زادگاهم بود با رغبت پذيرفتم و مشغول تهيه كار گرديدم و از جمله مراجعه به «سياحت نامه شاردن» سياح بسيار بسيار فرانسوى را كه در دوره صفويه چندبار در ايران و اصفهان بوده و كسى مانند او شهر اصفهان را از هر جهت بهتر توصيف نكرده است.

براى استشاره و استفاده به عمارت نمايندگى دايمى رفتم ولى هر قدر در كتابخانه در پى سياحت نامه (در چند جلد بسيار بزرگ) شاردن گشتم، پيدا نشد و معلوم شد رييس محترم نمايندگى كه مرد سالخورده و با عنوانى بود، دوره خدمتش به پايان رسيده بود و در مراجعت به ايران (تهران) آن كتاب را در چمدان هاى خود به رسم يادگار! با خود برده بود بدون آنكه احدى صدا بلند نمايد.

در همين چند هفته قبل در شهر ژنو در حراجى كه به وسيله اداره معروف حراج Sothlog به عمل آمد و شرح آن را در روزنامه ها نوشتند، عكسى از احمد شاه ديده مى شد كه شمشير مرصعى را به روى سينه او عكس انداخته بودند و نوشته بودند كه در همان حراج به قيمت 000/600 (ششصد هزار) فرانك سوييس به فروش رفته است و خريدار نخواسته است كه نامش معلوم گردد. در مجله هاى اروپايى گاهى از اين قبيل خبرها ديده مى شود.

در همين سنوات انقلاب كه عده زيادى از معتبرين و ثروتمندان ايرانى از ايران خارج شده اند، چيزهايى قيمتى و از آن جمله كتاب هاى خطى و مينياتورهاى گرانبها زياد با خود برده اند كه مى فروشند و بايد دعا كرد كه لااقل به موزه ها بفروشند كه مردم دنيا بتوانند تماشا كنند.

در هر صورت از صميم قلب تبريك به سفارت كبراى دولت جمهورى اسلامى ايران در واتيكان مى گويم و دعا مى كنم كه اين كار خير سرمشق باشد و دامنه پيدا كند و آن همه كتاب هاى خطى گرانبها كه در اطراف دنيا متفرق است و چه بسا در خود ايران نسخه ديگرى از آن وجود ندارد، رفته رفته به ايران برگردد.

باز در همين اواخر در يكى از كتاب هاى نويسنده بسيار فاضل، محقق و نكته سنج خودمان آقاى دكتر ابراهيم باستانى پاريزى خواندم كه وقتى مرحوم تقى زاده در لندن سفير بوده است، با كمك شادروان استاد مجتبى مينوى كتاب بزرگى را كه گويا در صد و چند جلد به زبان روسى مورخين روسيه در باب جنگ روس و ايران در دوره فتحعلى شاه نوشته بودند و به چاپ رسانده بودند (فراموش نبايد كرد كه آن جنگ در حدود ده سالى طول كشيد) يك دوره كامل از آن در كتابخانه عمومى بزرگ لندن به نام «بريتيش موزيوم» موجود است و با اطلاع دولت ايران و با مخارج و بودجه كافى و زحمت بسيار و با اجازه هاى لازم فتوكپى تمام آن مجلدات تهيه كرده و به تهران ارسال مى دارند.

آقاى دكتر باستانى پاريزى كه دروغگو نيست، نوشته است چون به اين موضوع اطلاع پيدا كردم درصدد برآمدم كه چنين كتابى را لااقل ببينم و فكر كردم لابد از قسمت اسناد و مأخذ «آرشيو» وزارت امور خارجه به دست خواهد آمد و لهذا بدان جا رفتم و معلوم شد در آن جا نيست و گفتند چون مربوط به جنگ است شايد در آرشيو و كتابخانه و اسناد و مأخذ وزارت جنگ باشد و لهذا بدان جا مراجعه كردم و بدبختانه در آن جا هم نبود و در كتابخانه هاى ديگر هم از قبيل كتابخانه مجلس، كتابخانه سنا، كتابخانه مركزى و كتابخانه دانشگاه هم به دست نيامد. فاعتبروا يا اولى الابصار...

خداوند در تمام اين نوع كارهاى خير و مفيد كه با روح، معرفت، علم و ايمان سر و كار دارد يار و ياورتان باشد.

با تجديد مراتب احترام و ارادتمندى سيّد محمّد على جمال زادهبعدالتحرير:

چند روز قبل كتابچه چاپى در باب كتاب هايى كه درباره ايران در بعضى كتابخانه هاى اسپانيا به دست آمده است، با پست ارسال خدمت داشتم و اميدوارم رسيده باشد.

***
... در پايان يادآورى اين نكته ضرورى است كه آن چه در بالا خوانديد، ربطى به ديدار اخير و گفتگوى ما با استاد جمال زاده ندارد... بل آن چه كه نقل شد، در ارتباط با وعده اى بود كه از دو سال قبل در اين زمينه به برادر گرامى حضرت دعايى داده بودم و «كار ادارى»! مانع از انجام آن مى شد.

آن چه كه جمال زاده درباره انقلاب اسلامى ايران گفته بود، در شماره بعد خواهيد خواند. (2)

قم 25 بهمن ماه 64
سيّد هادى خسروشاهى
 
--------------------------------------------------------------------
1 . نامه هاى جلال آل احمد، به كوشش على دهباشى، جلد اول، چاپ تهران، پائيز 64، صفحه 54 و 55.
2 . اين مقال در بهمن ماه 1364 در روزنامه اطلاعات چاپ شد و گفتگو با جمال زاده درباره انقلاب اسلامى، كه مفصل بود در شماره بعد آن روزنامه به چاپ رسيد كه اينك به عنوان بخش دوم اين كتاب، نقل مى شود.